۲۷
- به عشق اعتماد کن. هرچند ترا اندوهگین
بسازد، دریچۀ قلب را مبند.
- آه نه، دوست من! سخنان تو تاریکند. من نمیتوانم از آن چیزی بدانم.
- دل برای آنست که اشکی و نغمه ای اهدا کند.
- آه نه، دوست من! سخنان تو تاریکند. من نمیتوانم از آن چیزی بدانم.
- خوشی چون قطرۀ شبنم ناتوان و زودگذر است. همینکه میخندد، میمرد. ولی
غم قوی و جاوید است. بگذار عشق غمناک در چشمهای تو بیدار شود.
- آه نه، دوست من! سخنان تو تاریکند. من نمیتوانم از آن چیزی بدانم.
- نیلوفر پیش چشم آفتاب میشگفد و آنچه از زیبایی دارد از دست میدهد.
نمیتوان آن را در غبار سرد زمستان جاوید، یک غنچۀ باطراوت و ناشگفته
نگهداشت.
- آه نه، دوست من! سخنان تو تاریکند. من نمیتوانم از آن چیزی بدانم.
۲۸
چشمان جویندۀ تو حزین اند. میجویند که مرا بشناسند و هستی مرا بدانند.
چنانکه ماهتاب اوقیانوس را میپیماید.
من در قبال تو پرده از زندگی خود برداشته ام. هیچ چیزی پوشیده نمانده
است. من از آغاز تا انجام چیزی را دریغ نکرده ام. از همین است که تو
مرا نمیشناسی.
اگر گوهر میبود، آن را از هم میشکستم و میسفتم، آنگاه زنجیرۀ آن را به
گردن تو اهدا میکردم.
لاکن ای محبوبۀ من! این دل است! که میداند که تۀ این دریای ژرف کجا و
کنارۀ آن کجاست؟ تو حدود این کشور را نمیدانی، مگر باز هم تو ملکۀ آن
هستی.
اگر تنها یک لحظه فرحت و خوشی میبود، به تبسم ساده و سهلی میشگفت و تو
میتوانستی آن را بشناسی.
اگر تنها یک درد میبود، آب میگشت و سرشک زلال میشد، آنگاه آخرین و
بزرگترین رازهای خود را خاموشانه و بدون حرف میگفت و فاش میکرد.
ولی عزیز من! این عشق است.
درد و فرحت آن را کرانه نیست. توانگری و بینوایی آن پایان ندارد.
مانند زندگی و جان به تو نزدیک است، مگر باز هم هرگز نمیتوانی آن را
درست و کامل بشناسی و بدانی که حقیقت و کمال آن چیست.