کابل ناتهـ، Kabulnath









































Deutsch
هـــنـــدو  گذر
قلعهء هــــنــدوان

همدلان کابل ناتهـ

باغ هـــندو
دروازهء کابل

 
 
 
 
 
گزینه یی ازسخنان یک جنرال شوروی
بمنـاسـبت سی ومین سال۶ جدی
 
 
 
واسع بهادری
 
 

تذکر کوتاه :

 

چند شب پیش ازشش جدی که تقریبا ًنیمه های شب بود ،غرش صدای طیارات نظامی، کم خوابی وبی خوابی های آنوقته را نیز برما حرام گردانید. تا جایی که به یادم میاید، از طرف روزبین دوستان وهمسایگان ما، صحبتهای پت وپنهان در باره ی پرواز آن همه طیاره ی نظامی وجود داشت . نظر پرسی بزرگان سیاسی امکان نداشت. زیرا مدتی پیش شنیده بودیم که یک عده از عزیزان شهید شده اند و یک تعداد زندگی مخفی داشتند. به هرحال شام پنجشنبه جواب تمام سوالات را داد. صدای ببرک کارمل را که از خارج افغانستان[ رادیوی تاشکند ] انتشار یافت، تا خبر سقوط حفیظ الله امین را شنیدیم. از روز جمعه فردای آن شب تا وقتی که چند سال از حکومت طالبی هم گذشت، جریانات یکی پس دیگری از نظرم گذشتند. اعلامیه های ضد دولتی راخواندیم. رادیو وتلویزیون دولتی را مشاهده کردیم. به شنیدن رادیوی بی بی سی عادت کردیم. خلاصه که هرکس وهر نیرو از هر جایی چیری گفت که به هرحال به شنیدن وخواندن ارزش داشت.

اما هر وقت تاریخ شش جدی نزدیک میشود، فکر میکنم ، همراه همان روزگار سال 1358 راه میروم . کتاب ها ومقالات زیادی که با هدف وقصد مختلف در باره ی شش جدی نوشته شده، میگویند که شش جدی دولتی های وقت را هم همراهی میکند. وهمین که کتاب های جنرال های شوروی سابق در باره ی وقایع شش جدی و قوای شوروی درافغانستان را میخوانیم ، معلوم ما میشود که شوروی ها را نیزدغددغهء خاطرآرام نمانده است .

 امسال خواستم که چند صفحه از سخنان یک جنرال روسی را یک بار دیگر انتشار دهم. بار اول این سخنان را خود جنرال به زبان روسی گفته است . بار دوم، نویسنده و مترجم محترم آقای عزیز آریانفر، ترجمه ی فارسی آن را آورده است. و حالا خواستم که چند صفحه را انتخاب کرده و برای هموطنان علاقمند که به آن کتاب شاید دسترسی نداشته اند، به نشر بسپارم.
اسم کتاب ، " در پشت پرده های جنگ افغانستان " است ونویسنده ی آن الکساندر مایوروف، درسال های (1980-1981) مستشار ارشد نظامی شوروی در افغانستان بود.

 

الـکسـانـدر مـایوروف :

 

" ... سکلوف گفت : وضع بسیار خراب است. فردا ساعت چند با بـوریـس کارلویـچ ( اسمی که جنرال های شوروی ببرک کارمل را به آن یاد میکردند) دیدار داریم ؟... ببرک از تۀ دل به ما خوش آمدید گفت . رفیع وزیر دفاع ویک آدم قد پست، بی مو ، وپریده رنگ ... که به آسیایی ها نمی ماند ، (یعنی شوروی بود ) در کنار او ایستاده بود. من با شگفت زدگی به او نگریستم واز خود پرسیدم: این دیگر کیست ؟...هنگام ترک کاخ با بیقراری از اخرومییف پرسیدم :این دیگر کیست ؟

- رفیق .. x ( ایکس )

 - رفیق ( ایکس ) ؟

- سرهنگ اوسادچی مامور کی جی بی.

 

او پیوسته با ببرک است. با او محـتاط باش. هرکاری که ما کنیم، هر توصیه یی که به ببرک نمایم، این نا بکار همه را ضرب صفر میکند... وبخاطر داشته باش که پیوسته با اندروپف به عنوان مهره ی مورد اعتماد مطلق او ارتباط دارد.

 نا آرامی ناخوشایندی در درونم به جوش وخروش آغاز کرد . "

 *

 درپشـت پرده های جنگ افغانسـتان

 

 ". . . من به عنوان مستشار ارشد نظامی چندین بار به کاخ آمده بودم. دراین جانشست های دفتر سیاسی برگذار میشد که مرا اکثرآ برای اشتراک درکار ان دعوت میکردند.

 من هـم با اکراه برای آنکه بیبینم ، بـشـنوم و بدانـم که چـه میکنند ،به آن اشـتراک میکردم .

 

ببرک کارمل در کاخ چنـد دفتر داشت. او جای کار خود را پیوسته عوض میکرد. شاید دلیل این کار تدبیر های امنیتی مود . راستش هرکسی دیگری به جای ببرک میبود همین کار را میکرد . پایان دردناک زندگی امین از یاد کارمل نرفته بود. در دم دروازۀ ورودی کاخ یاور (آجودان) ببرک کارمل در یونیفورم سرهنگی به پیشوازم آمد . او کمی روسی بلد بود در هر طبقۀ کاخ چهار تن از کوماندوهای افغان ودرپیچ دهلیز دو تکاور شوروی ایستاده بودند . در دفتر کارمل موبل قدیمی از چوب بلوط گذاشته شده بود . نظرم به پردۀ لغزید که میزکار را از محل تفریح جدا میکرد وطوری به نظرم آمد که آهسـته تکان خورد.

رفیـق x گواینکه متوجه سوظن من گردید .

 

ببرک با بلند کردن دستهای لرزانش به سرعت به سویم نزدیک شد وگونۀ غیر منتظره مرا در آغوش گرفت و گریه سر داد . اشک هایش سرازیر شدند :

 -رفیق شوروی ...رفیق شورو ی ...و به گریه ادامه داد .

پرده سر از نو تکان خورد ومن از گوشۀ چشم به سوی آن نگریستم . رفیق x این بار آشکارا متوجه نگریستن غیر عادی من به سوی پرده شده است .

رییس دولت به گریه ونالش ادامه میداد :...شوروی ...شوروی ...تاواریش ...

 

رفیق x رو به من گفت : او به سوگ تراژدی مزارشریف وقندهار نشسته است وخیلی اندوگین است .

ببرک روی خود را دور داد و به سرعت از روی میز شیشۀ ودکای سیمرنفسکی ، را گرفت وبا شتاب آنرا در سه جام بلورین ریخت ،وبا چشمان اشکبار و گریان رو به من گفت :شوروی ...تاواریش ...وجام را بسوی من پیش کرد . بفرمایید بفرمایید !

حتی بفکرم هم خطور نمیکرد که روزی شاهد چنین صحنۀ شـرمآوری باشم . امروز پس از گذشت سالها باخواندن این نوشته ها باید خندید .مگر در آن برهه ، مسله – مسلۀ بس جدی بود. با تمام قاطعیت وبا آنکه میدانستم دست به رسکی میزنم، با جدیت صدای رسا رو به رفیق x گـفـتم :

 به دقت هر کلمۀ مرا ترجمه کن. من مسؤولیت تمام آنچه را که میگویم به گردن میگرم :

« من،ارتشبد مایوروف ،مستشار ارشد نظامی در جمهوری دموکراتیک افغانستان، شما ببرک کارمل را از نوشیدن ودکا منع میکنم وبر آن اصرار دارم که شما همین اکنون دست از این کار بر دارید .»
رنگ رفیق
x سپید پرید . گویی سر جایش میخ کوب شده . رو به او گفتم که دستور میدهم بیدرنگ ترجمه کن !

رفیق x هنوز هم خاموش ایستاده بود .گواینکه زبانش بسته شده بود .آنگاه به آواز بلند تر تکرار کردم : ترجمه کن ! ورنه همین حالا همه چیز را به رفیق اندروپف گزارش میدهم. رفیق x آغاز به زیر لب، گفتن کرد . در این حال پرده باز هم تکان خورد. حالا دیگر برایم روشن شده بود – کدام حس ششمی به گوشم زمزمه میکرد که اناهیتا آنجاست.
ببرک نشست و زمزمه کرد : شوروی ...شوروی ...به رفیق
x دستور دادم : حالا یک چای تلخ آماده کن ! هنگامیکه اوخارج شد ، ببرک با دیده های پوزشخواه به چشمانم نگاه کرد وبا صدای لرزان گفت : سپا سیبا ...پوژالیستا ...سپاسیبا ... وبار دیگر با دستهای لرزان جام ودکا را بدست گرفت . با صدای بلند فریاد زدم : نـه !

بلی ...بلی ...تشکر ...

 نـه !...

رفیق x با سینی چای وارد شـد.

با خود گفتم : شکر خدایا ...

دیگر بر اوضاع حاکمیت کامل داشتم . باید ببرک را میفشردم ودر آن لحظه از حالت نشه درمی آوردم .او خشمگین بود مگر چای را سر کشید . پس از اندی به رفیق x دستور دادم بار دیگر گفته های مرا بدقت ترجمه نماید ومراقب هر کلمه باشد که معنای آن به رییس دولت برسد :
رفیق دبیر کل کمیته مرکزی حزب دیموکراتیک خلق افغانستان،
رییس شورای انقلابی جمهوری افغانستان ! شما میدانید که در همه استانها جنگ روان است .کشور در آتش جنگ میسوزد. هزاران سرباز افغان وشوروی کشته میشود ...
رفیق
x ترجمه میکرد، ببرک هم سرش را بالا وپایین می آورد وبه شیون ادامه میداد شوروی ...شوروی ...تشکر ...تشکر ...

آنگاه به سان پتکی بر او که هنوز هم گرم بود با صدای رسا داد زدم : وشما این جا با رفیق اودسادچی (رفیق X ) دوهفته میشود بد مستی میکنیدوهیچ کس را به حضور نمی پذیرید .

... و روبه رفیق X ترجمه کن !

ببرک از جا برخاست ، پاهایش میلرزید ...وفریاد زد ...لب های رفیق X کبود شده بود . دستهایش آغاز به لرزیدن کردند وآغاز به زاری نمود :

خواهـش میکنم .

 

روبه او گفتم : دقیق کلمه به کلمه ترجمه کن ! هر گاه ببرک کارمل دست از بد مستی برندارد. من بیدرنگ در این باره به رفیق اندروپف و رفیق اوسـتیـنـف گزارش میدهم واین گزارش به لیونید بریژنف خواهد رسید.

سپس رفیق x را مخاطب ساخته گفتم :

 

گوش کن به تو میگویم. بدان که تو نیز از اینجا پرواز خواهی کرد وروشن نیست کجا به زمین فرود خواهی آمد ...
ببرک سرا پا گوش بود وخاموش. شاید درک کرده بود که حرف به جای باریکی رسیده است. در حالی که به مشکل از صندلی بلند میشده ئ ، به من نزدیک شد. در چشمهایش اشک گره خورده بود .

 شوروی ... شوروی سپاز گزارم، ممنونم ...وبار دیگر مرا در آغوش گرفت واندکی آرام شد . چیزی به اوسادچی گفت . اوسادچی ترجمه کرد:

 

او میپرسد که چه باید کرد؟ او حاضر است به خاطر انقلاب آوریل دست به هر کاری بزند ...زندگی خود را در راه آن فدا کند ... هر آنچه را که رفیق بریژنف، رفیق اندروپف و رفیق گرومیکو به او توصیه میکنند ، انجام میدهد .

 

ترجمه کن!او فردا درتلویزیون سخنرانی کند. دربارۀ اوضاع کشور، دربارۀپیروزیهای پیکار مسلحانه به دشمنان، به خاطر دفاع از دستآوردهای انقلابی سخن گوید، در بارۀ دوستی به اتحاد شوروی وارتش آن .

 

رفیق ببرک – سیاستمدار مجربی است ،انقلابی است .اندیشه پرداز( تیوریسن ) است که با دانش انقلابی آشنایی ژرف دارد. مارکسیست لنینیست است. میداند که برای هم میهنانش در بارۀ چه وچگونه حرف بزند .

 

چهرۀ کارمل شگفتن گرفت وروشنتر شد. چه کسی از ستایش خوشش نمی آید. دوم ومهمترین مساله : باید به میان سپاهیان بروید وبا فرماندهان ارتش ، با رهبران قبایل واستانداران دیدار کنید. پیشنهاد میکنم چنین دیداری را در جلال آباد سازماندهی کنیم وضع را در آنجا عادی میسازیم. پس از7-8 روز میتوان آنجا پرواز کرد ،اوموافق است ؟

مگر ببرک به یاوه سرایی ادامه میداد: سپازگزارم ...سپازگزارم...وچیزی هم به پارسی ...
رفیق
x ترجمه کرد : اوبه هر آنچه که شما پیشنهاد کردید ،موافق است. همه را انجام میدهد . بخاطر دفاع از انقلاب آوریل وتحکیم دوستی با اتحادشوروی ...

با ببرک روبوسی کردم : رفیق دبیر کل ، از شما بخاطر دیدارسپـاسـگزارم...وبرامدم .

من از آدم های ابله ،هرزه و« دریا نوش » بدم می آید .در اینجا همه خصایل در یک آدم جمع شده بود واین آدم پـیـشوای حـزب وریس دولـت بود ، از کاخ با وضع جانکاهی برامدم . چه صحنۀ ناگواری مگر چه میتوانستم بکنم .

 

برای انکه کمی به خود بیایم با برونینسکی و کارپف به مر کز فرماندهی لشکر پیاده نزد ژنرال خلیل رفتیم که در چهل کیلومتری جنوب کابل در تپه ها سر گرم نبرد بود ... در استانۀ باز گشت به کابل ژنرال خلیل به گونۀ ضمنی گفت: کارمل خود را در دریای باده غرق میکند.

 

احساس کردم که رفیق همرزم افغانی بیماری پیشوا را میداند . روز دیگر به ژنرال چرمنیخ وژنرال کارپف به تفصیل در بارۀ دیدار با ببرک کارمل روشنی انداختم .

 

چرمینخ گفت: بیهوده وقت خود را به این اسـپ به هـدر میدهیم . دیر یا زود ، در راه لازم خواهد افتاد اورا تعویض کنیم ،چه بیجا ما او را نگهداشته ایم .

 

چرمینخ حتی در آ ن هنگام در امکانات بالقوۀ ببرک در سیمای پیشوای حزب ورییس دولت باور نداشت .

ما سر گرم بررسی وضع در جلال آباد بودیم در آن شهر نشست رهبران نظامی – سیاسی را بر گزار کنیم که درسراسردورۀزمامداری کارمل نظیر نداشت . باید به آنجا پرواز میکردیم .در روشنی اوضاع قرار میگرفتیم ، ثبات در خور اطمینانی را تامئن میکردیم وبی تردید امنیت را .

 

در دفترم نشسته بودم که زنگ تیلفون بلند شد ،گوشی را برداشتم ،اندروپف بود ،پس از شنیدن گزارش فشرده در بارۀ اوضاع عملیاتی گفت : شما روانشناسی خوبی از کار بر آمدید . میدانید سخن بر سر چه است ؟ میدانستم که سخن بر سر اناهیتا است ،گفتم :گمان برده میتوانستم .

آنچه مربوط به نشست جلال آبادمیگردد ،ما با رفیق اوستینیف موافق هستیم .تابعیف را با خود نبرید .اسپولیکف دستورهای بایسته به دست خواهـدآورد .

 

مساله جلال آباد در مرکز برنامه های هفته های آینده بود .تصمیم گرفتیم با سرتیپ برونینسکی روز یکشنبه برای سازماندهی تدبیر ها در محل به جلال آباد برویم .شکید چنکو در جلال آباددرانتظارما بود.

چرمینخ باید به کابل میماند ،برای هماهنگی کارها وجایی که ضرور بود روند اقدامات نظامی را درهمه استانها ویرایش میکرد. سامویلنکو درادارۀ کل سیاسی (ریاست امورسیاسی )با جنرال گل آقا کار میکرد وباید همرا با او به جلال آباد می آمد وبه تبادل اطلاعات با سفارت وکمیته مرکزی حزب خلق می پرداخت .

 

از ژنرال چرمینیخ خواهش کردم برای انحراف توجه دشمنها از جلال آباد در همه استانها اقدامات رزمی را پویا بسازد به ویژه در مرکز ،در ناحیه کابل ،درشمال ،خاور وجنوب آن .ناگهان دروازۀدفتر باز شد وتابعیف واسپولینکف بدون هماهنگی ودعوت قبلی هیجان زده درآمدند. وهم آواگفتند :

 

شاد باش میگوییم ! چه پیروزی ! مبارک باد !

من ازظاهر سازی بدم می آید .گذشته از آن در برابرم دو آدمی ایستاده بود که چندان خوشم نمی آمدند. با سردی پرسیدم : کدام پیروزی ؟

تابیعیف برآشفت : رفیق ببرک کارمل برای نخستین بار به حومۀ جلال آباد نزد سپاهیان میرود ! ...

اسپولنیکف گفت :درمسکو خیلی خرسند اند وازکیاست شما قدردانی میکنند.

 تابعیف گفت :باید این پیروزی را جشن گرفت !

اسپولینکف گفت :ببرک کارمل امروز ساعت 20 شام در تلویزیون سخنرانی میکند .پس از جروبحث بسیار سر انجام توافق کردیم که فردا چرمینخ با معاونم و همکاران همرا با اسپولنیکف به تفصیل برنامه اقدامات در رابطه باپیاده ساختن تدبیر ها در جلال آباد راتدوین کنند .

* * *

با همسرم ،چرمنیخ ،برونینکس وکوستین در انتظار سخنرانی ببرک در تلویزیون روی صندلی ها آرام لمیده بودیم .از تلویزیون Sony آهنگ شرقی روانپرور پخش میشد.

سر انجام خانم گردانندۀ برنامه روی پرده ظاهر شد (طوری که میان بانوان شرقی مد است

آرایش تندو تیز داشت ) واعلام نمود که رهبر خطاب به خلق سخنرانی میکند وکوستین آغاز به ترجمه کرد ...

 

ببرک روی پرده با توانمندی سخنرانی میکرد .همسرم گفت در او چیز های مانند جمال ناصر دیده میشود :سخنان ،ژستها،اداها... گفتم :چه جمال ناصر، چه ببرکارمل ، آنها یک آهین دارند ...ما هم برای آنها لینینیسم راتلقین میکنیم،مگرهر چه میکنیم به هیچ صورت جوش نمیخورد. سخنرانی پیشوای خلق نیم ساعت به درازا کشید .

 

ببرک طی دورۀ زمامداری هیچ گاهی از کابل بیرون نرفته وکاخ خود را ترک نگفته بود .در بهترین صورت هرگاه ضرورت پیش می آمد با فرماندهان نظامی نشستی بر گذار گردد ،آنرا در فرودگاه برگذار میکرد .در یکی از اشیانه های هوا پیما در حومۀ کابل – در بگرام که پیرامون آن حلقۀمستحکم دفاعی بر پابود . مگر میخواستم اورا باز دید از استانها بکشانم تا با فرماندهان نظامی دیدار کند که در کشور او حکومت مردمی را تحکیم مینمایند وبا رهبران قبایل که نقش عمده را درتحکیم این حکومت بازی مینمایند وبا روهانیون . حالادیگر با به دست آوردن توافق مسکو وخوداوبرای سازماندهی این گونه دیدار در ناحیه جلال آباد دست باز داشتم .

ببرک باید سخنرانی آتشینی در بارۀدستاورد ها وپیروزیها ،دربارۀ ثبات اوضای سیاسی ، در بارۀ دوستی با اتحادشوروی ایراد مینمود .

رفتن ببرک کارمل به حومۀجلال آباد مرا در وضع بسیار دشواری قرار داد .با تآمین اوضاع باثبات در این ناحیه باید موثریت حضور نظامی خود را به نمایش میگذاشتم .در آستانۀپیاده سازی تدبیر ها، دستور ها ی بایسته را به مادونان خود در زمینۀ رهبری اقدامات رزمی در حومۀجلال آباد صادر کردم مصوونیت ببرک کارمل به عنوان رییس دولت دردسر اصلی بود که همه چیز روی آن میچرخید .ما از پیامد های ممکنۀ ناشی از کدامین خرابکاری احتمالی سخت در هراس بودیم ،زیرا در آنصورت کلیه مسولیت متوجه من میگردید.

چندروز پیش ار رفتن ببرک کارمل ،به جلال آباد پرواز کردم .با حضور یافتن در مرکز فرماندهی به گزارش فرمانده گروه عملیاتی ارتش چهلم گوش دادم . سپس به گزارش مشاور فرمانده سپاه یکم ژنرال بروفچکو. همچنان به گزارشهای شکدچنکو به سرهنگ خلیل فرمانده سپاه یکم .

 

سپاه یکم ارتش افغانستان (قوای مرکز ) متشکل از لشکر های هفتم پیاده (ریشخور )هشتم پیاده (قرغه ) یازدهم جلال اباد ولشکر نهم پیاده کوهی آسمار( کنرهار ) وهنگ کماندوویگانهای مستقل دیگر بود .فرمانده لشکر 108 زرهدار سپاه چهلم نیز به مرکز فرماندهی آمد .از گزارشها برایم روشن گردید که در مرکز آرامی است .مگر در حومۀ شهر وضع پیچیده بود روی یگانهای ما گاهگاهی باران آتش سرازیر میگردید. وتلفات سنگینی میدادند .البته روشها وشیوه های رادیکال نظامی برای حل وفصل این مسایل در دست بود ،مگر پس از خونریزیهای ماهای گذشته نمخواستم دست به اقدامات قاطع بزنم .

*

 سرهنگ خلیل رابرای گفتگو دعوت کردم:

شما میدانید که عملیات خوست دررابطه با آمدن ببرک صورت میگیرد .من وشما هردو مسولیت دبیر کل کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان وسرفرمانده نیروهای مسلح ورییس شورای انقلابی رابه دوش داریم .

وضعیت را هم میدانیم که چه گونه است . خوب چه باید کرد ؟ البته میتوان برای ثبات سازی اوضاع همه چیز را ویران کرد ونابود ساخت .مگر آدمهای بسیاری کشته خواهند شد.

 

 بلی میدانم.

خوب بیایید کدام راه حل دیگری بیابیم . چه میتوان کرد تا جلو خونریزی گرفته شود وبرای دوره یی که رییس جمهور اینجا می آید آرامش برقرار گردد.

 

برایم دو شبانه روز فرصت بدهید . از اینجا برید .گروه عملیاتی ارتش را هم با خود ببرید تنها مشاور من را بگزارید یگانهای لشکر 108 هم باشند .پس از دو شبانه روز اوضاع را به اندیشه فروشدم . رسکی بزرگی بود .در صورت ناکامی همه بر دوش من می افتاد .مگر هر چه بود به خلیل اعتماد کردم ،خدا مهربان است ،دستهای هم دیگر را فشردیم وبه کابل پرواز کردم .

کنون در این باره مینوسم وعرق سردی بر پیشانی ام مینشیند .

 

چند روز بعد وزیردفاع زنگ زد .اوضاع در کشور به ویژه در جلالآل آباد را به او گزارش دادم .استینف پرسید : این چه مذاکراتی است شما درانجا م میدهید ؟

رفیق وزیر دفاع ! بخاطر پیشبرد امور ...

قاطعانه وپیگرانه عمل کنید.

اطاعت میشود ،وزیر ...وپرسیدم که آیا شما موافقید که ببرک کارمل جلال آباد بیاید ودر همایش اشتراک کند ؟

 

 بااین مساله خود رسیدکی نماید وبا رفیق x مشوره نمانید .

 دردلم گفتم که باز رفیق x ... لعنت بر شیطان ...

اوستینف با خشونت ادامه داد : درهرحال مسوولیت عام وتام به خاطر امنیت ومصئوونیت این ( کارستان ) به دوش شما خواهد مود .

 

چرمینیخ با بابه جان وبا گروه عملیاتی ژنرالها وافسران ستاد کل وادارۀ کل سیاسی ،اسپولنیک با نجیب وگروه عملیاتی اکتشاف واستخبارات ارتش وخاد ووزیر کشور ژنرال گلاب زوی وزیر مخابرات ژنرال وطنجار ومسئول شعبه اداری کمیته مرکزی حزب دیموکراتیک خلق ژنرال قادر همه چند شبانه روز کارمی کردند.

شب وروز در کاخ ریاست جمهوریمکجابا سرگی کازلف کار میکردیم .سفیر تابعیف پیهم از طریق تیلفون تماس میگرفت .نوراحمد نور وصالح محمد زیری پیوشته باما کار میکردند .

 

ما دست کم به یک پیروزی روانی نیاز داشتیم که زمینه را برای بالابردن اتوریتۀ شخص ببرک کارمل در افکار اجتماعی کشوروسران پشاورنشین فراهم می ساخت وتوانمندی وپایداری رژیم کابل را به نمایش میگذاشت. زیرا سالگرد گسیل نیروهای شوروی به کشور دوست افغانستان نزدیک بود ..

 

روز گشایش کنفرانس خورشید فروزان بر آسمان جلال آباد میدرخشید .شهر ودوروبر آن از سوی تکاوران افغانی وشوروی پاسداری میشد ،در دریایی از گلهای گلاب غرق بود .

 

گردانندگان وزارتهای دفاع ،فرماندهان سپاهان ولشکر ها همه استانداران، رهبران ده ها قبیله، ملا ها ودهها نماینده از جنبش خانمها افغانستان به جلال آبادآمده بودند. نظامیان در یونیفورم تشریفاتی استانداران با لباسهای اروپایی ورهبران قبایل وملاها در لباس های محلی ودستار های افغانی وخانمهای شیک پوش مانند اناهیتا راتب زاد با کت و دامن انگلیسی و موهای آراسته ...
در میان خانمها بانو کـریـمـه کشـتمـنـد، هـمسـرســطـانـعـلـی کشـتمـنـد نیز دیده میشد؛ و رییس حکومت برای رسیدگی به امور خود در کابل بود .

 

در تر کیب هیئات رییسۀکنفرانس سر فرمانده نیروهای مسلح با لباس نیمه نظامی ،وزیر دفاع با یونفرم سر لشکر، اناهیتا راتب زاد وسلیمان لایق وزیر اقوام وقبایل شامل بودند .

 

کنفرانس با سخنرانی کوتاه از سلیمان لایق آغاز گردید .سلیمان لایق اعلان کرد کنفرانس به ریاست رفیق ببرک کارمل دبیر کل کمیته مرکزی حزب دیموکراتیک خلق افغانستان رییس شورای انقلابی وسر فرمانده نیروهای مسلح جمهوری دیموکراتیک افغانستان برگزار میشود .در پی کف زدنها پرشور ، همه به پا خواستند ودستهای خود را برای دعا ونیایش بالاکردند واز خداوند بزرگ خواستند برای آنان در پیروزی بر دشمنان سوگند خورده توفیق عنایت کند ...

 

کشور بیگانه زبان بیگانه چهره های بیگانه ،منهم در نقش « برادر و دوست » بانیروی سرا پا مسلح بزرگ ایستاده بودم وبه نیایش آنها گوش فرامیدادم که از پروردگارتمنا میکردند ، انانرا بر دشمن پیروز گرداند !...

البته در آنزمان ما میپنداشتیم که سخن بر سر ما به عنوان « بی خدایان » نیست .مگر حالا چقدر برایم شرم آوراست یاد آوری بازی نودن این نقش در کشوری که ما آنرا اشغال کرده بودیم ونشستن در میان «دوستان » وشنیدن نفرین بر «دشمنان » که در نظر ما مجاهدین شورشی بودند ودر نظر حضار ...چه کسانی ؟ ...البته که سپاهیان شوروی !

با چمینیخ ،سامویلنکووکوستین در گوشۀ یی ایستاده بودیم ومراسم را تما شا میکردیم .

مگر این احساس جانکاه که خود را در اینجا در میان این آدمها – آدمهای که مذهب وآیین دگر دارند. شیوۀ زندگی دگر ، آرزوها آرمانهای دیگر واین که آنها دشوار است در سیمای ما چهره دوستان خود را بیبنند ،مارا خرد میکرد .آری !ما بیگانه بودیم ... شاید برای نخستین بار خود را در این کشور بیگانه واضافی احساس میکردیم .با آنکه کسانی که با ما کار میکردند ودوشادوش ما میرزمیدند ،میکوشیدند بر عکس این را به ما ثابت سازند .

 

چهار ساعت از همایش میگذشت. استاندار قندهار وخوست، روحانیون از هرات، مزارشریف، بدخشان، وزیر دفاع، کـریـمـه کـشـتمـند ، و پنج تن از بزرگان قبایل سخنرانی کردند. گزارشگران وخبر نگاران که که از کابل آمده بودند سرگرم سیما برداری ونوار برداری بودند. پاسبانان به گشتزنی سرگرم بودند ومامورین سازمان اطلاعات وامنیت همه در تکاپو...

 

سر انجام لایق سخنرانی ببرک را اعلام کرد. باز هم کف زدنهای پر شور وباز هم دستها یی برای نیایش بالاشد. چه آئینی !

 

ببرک آغاز به سخنرانی کرد. خوب حرف میزد .سخنرانی او با ژستها واداهای همیشگی همراه بود. با اعتماد به نفس وباور به آنچه که میگفت وآنچه که در کشور به خواست خداوند میشد ،سخن میگفت . سخنرانی به این سخنان پایان یافت: ومن الله توفیق .

... وباز هم بالابردن دستها به سوی آسمان وباز هم دعا ... واقعا" در این هنگام باور داشتم که پیروزی نزدیک است . کنفرانس هم گواه بود براین برداشت. مگرکدام احساس پوچ جانکاه مرا متردد میساخت وروانم را می آزرد ،ومن هم میکوشیدم آنرا از خود برانم .

 

نه،نه اینجا بیگانه نیستیم،اینجا به ما نیاز است،برای پیروزی این آدمها ، پیروزی انقلاب آوریل ،برای خوشبختی آنها... وما پیروز می شویم !

 

کنفرانس پایان یافت. ببرک بابسیاری از مهمانان روبوسی کرد ، کسانی هم دست اورا بوسیدند ! کنار او اناهیتای فره مند ،فرماندهان نظامی ورهبران قبایل همه شادان ایستاده بودند. تنها کسان انگشت شماری میدانستند که رهبران آنها چند روز پیش چه حالی داشت .

شاید هم کسی از آنها دیده بود که چگونه ژنرال روس به ببرک کارمل دستور داد،دست از میگساری بر دارد به هر حال من خدا را سپاسگزاربودم همه چیز دیگر پشت سر بود ودیگر متوانستم کاروپیکار کنم وپیروزی به دست بیاورم .گفتم پیروزی که وه که بهای این پیروزی چه گزاف بود .

 

این پیروزی همه روزه زندگی 8- 10سپاهی هم میهنم را مربود .20-25 نفر دیگر هم بیمارستان زخمی ودرمند می افتادند وشاید هم برای همیشه معلول ومعیوب میشدند . 15 – 17 سرباز ،درجه دار وحتی افسربه بیماری زردی دچار میشدند .5/1 – 2 ملیون روبل ( هر روبل برابر 67 /1 دلار – م ) هزینه بر میداشت .

 بیست ونهم دسامبر باید همراه وزیر دفاع نشستی را در بارۀ سال 1980 برگذار کرده ،استراتیژی وتاکتیک مبارزۀ مسلحانه با شورشیان را در ماههای نزدیک مشخص میکردیم .ما در ماههای سپتامبر – دسامبرابتکار عمل را کاملا" به دست داشتیم ، وشکستهای جدی به گروه بندی های مجاهدین در همه استانهاوارد می آوردیم ونزدیک به

100 – فرمانداری وبخشداری را آزاد ساختیم ،مگر ما میدانستیم که در ماه های زمستانی

پویایی های هردو جانب اندکی کند تر خواهد شد وازاین روباید تصامیم تازه یی برای این دوره اتخاذ میگردید.

 در نشست فرماندهان ،مسولان سیاسی ،روئسای ستاد های هر سه سپاه ارتش وهمه لشگر ها ،شش تیپ مستقل وفرماندهان کلیه هنگها،معاونان سیاسی وفرماندهان هنگها ، رهبران وزارت دفاع ،ستاد کل ،همه وزیران ومعاون وزارت کشور ،خدمات اطلاحات دولتی وهمچنان گروهی از مشاوران ارشد ما همه رهبران سیاسی ودولتی کشور را دعوت کرده بودیم .نشست قرار بود ازسوی سرتیپ محمد رفیع وزیر دفاع گشایش یابد وپیش برده شود. مهم این نبود که محتوای سخنرانی چگونه باشد.بل خود جومناسبات کسانی که به دو جناح مخالف که با هم میرزمیدند خلق وپرچم ،مهم بود .مقارن با این زمان در رده های بالای ومیانی رهبری فرماندهان سپاهیان،بسیاری از لشکر ها وبسیاری از رجال سیاسی افغانستان پرچمی هاگماشته شده بودند ،واین روند به گونه«خلل ناپزیر» روان بود.بااینهم در میان فرماندهان هنگها ،معاونان آنهادر بخش سیاسی در میان فرماندهان ستادها وفرماندهان لشکر ها کماکان اکثریت راخلقیها تشکیل میدادن. حضور با همی آنها درتالار برای آن بود تا آشتی ودوستی آنها در پیکار با همی با دشمنان انقلاب آوریل به نما یش گذاشته شود.برای ما این امربسیار مهم بود از نظر سیاسی تعین کننده بود .

 

 کنفرانس با سخنرانی ژنرال رفیع گشایش یافت .سپس رشتۀ سخن را به سر لشکر بابه جان رییس ارتش سپرد . بابه جان نزدیک به 40 دقیقه سخنرانی کرد.

 پس از آن سرتیپ گل آقا رییس کل امور سیاسی (پرچمی دو اتشه )سخنرانی کرد اصلی سخنرانی او را این مطلب مساخت که پویایی های شاخه های خلق وپرچم را در یک بستر همسو سازدوتابا تکاپوی بیشتربا دشمنها به پیکار بپردازند .

 

اناهیتا راتب زاد درسخنرانی کوتاهی که داشت .از رهنمود های رهبر«محبوب»انقلاب آوریل در بارۀ نقش جنبش زنان در تحکیم دست آوردهای انقلاب آوریل یاد کرد.

 

پس از اناهیتا ،نور رشتۀ سخن را به دست گرفت.در هماهنگی نیرو های افغانی وشوروی سخن گفت .آنگاه سرهنگ خلیل فرمانده سپاه یکم (قوای مرکز ) سخنرانی کرد .

 

در آن هنگام من بر آن بودم که تا پایان 1981 سرکوب گروهبندی ها ی دشمن را به پایان می رسانیم واوضاع را برای برپایی حاکمیت دموکراتیک خلق در بسیاری از فرمانداری ها فراهم میسازیم .

سخنرانیها در این کنفرانس بیدرنگ به پیشوایان پشاور خواهد رسید ،با آنکه نمایشی بودن گنفرانس وخصلت تبلیغاتی آنرا میدانستیم .

 

مجاهدین در نقش پاسداران میهن به رغم تحمل شکست از ما میتوانستند به افزایش هر گونه کمک از ایالات متحده ،پاکستان ، عربستان سعودی،وایران امید وار باشند .هرچند ما درآن برهه باور راسخ داشتیم که مقارن با پایز 1981 جنگ افغانستان پایان خواهد یافت .

 

در ارتش افغانستان در سال 1980 نزدیک به 1600- 1800 مشاور از جمله 60-80 ژنرال کار میکردند .

پس از نشست در ستاد کل «شب نشینیی » راه افتاد .با رفیع مراقب بودیم تا نگذاریم ببرک مشروب بنوشد .مکر پیشوا این بار خردمندانه رفتارکرد وتنها چای نوشید .

 

رفیق x مانند همیشه سایه واربا ببرک بود.گواینکه به او« سرش» شده بودوبا تملق وکرنش متوجه دهن او بود . مرا چاکر منشی وچاپلوسی مادونان ببرک وحواریون او در شگفتی فرو برده بود .این کار خواهی نخواهی بر اپرات مشاوران وهم بر سفارت وهم بر نمایندگان کمیته مرکزی ،ک ،گ ،ب ودیگر کار شناسان ما از ارگانهای گوناگون اثر میگذاشت .خوب هر کاه خاور زمین اینگونه پذیرفته شده باشد ،چه میتوانستیم بکنیم . . . "

 

(())(())(())(())(())(())

بالا

دروازهً کابل
 

شمارهء مسلسل 111           سال پنجم        جــــدی   ۱۳۸۸  هجری خورشیدی       جنوری 2010