|
خالد نویسا
از متون کهنه :
اندر ذکر قضیهء
" سربازان ویتامینی"
راویان سخن و طوطیان شکر شکن چنین
حکایت کنند که روزگاری در
TV
یی ( وآن صندوقچه یی باشد جهان نما) شخصی بودی جامع الاطراف وورجاوند
و
دبل چارج که
دوانش( جمع دانش) جهان
در نگین داشتی و مکررنطق
بکردی و گزارش بدادی و روزانه
به حلق استدیو نامرتب درآمدی ومرتب برآمدی و مشرق و مغرب به هم وصل
همی کردی
و عقب مایک چنان ازش حرف جاری بشدی که آدمی را به فکر تتراسکلیین بینداختی.
روزی نبشته یی بخواندی با صدای ملکوتی ، که دست نغمه خوانان از پشت ببستی و بلبلان
را بر شاخساران خجل بساختی ( چنان که یک دو تایی از خجلت پس پس رفتی و از شاخه
تررررپ پایین بیفتادندی) از قضا
( مثل همیشه )
خبطی به کرار از وی صادر گشتی و پیوسته بگفتی " سربازان ویتامینی چنین کردی و چنان
نمودی...) پیر مردی بودی در آن اقلیم که جان جور او را نفاریدی و رگ امربالمعروفش
بجنبیدی و بگفتی : یرحمک الله ! خطا می کنی و عبث گویی که ( سربازان ویتنامی ) باشد
نه ( ویتامینی ) . یاران به شگفتی اندر شدندی و راه استخلاص همی جستندی .
آن شخص دگرگون گشتی که چه واقع شد مر او را که تا دانسته است آسمان به همین رنگ
بوده وزبان فرنگی و مسلک نطاقی
کهنه کرده و دود چراغ خورده
است ، حالا این مفسد فی الارض که باشد که به ماهی شناوری آموزد و به ملا استنجاء
فرمودن
و به تعریض گوید که وی زبان خویشتن
نداند. پس به خشم پیر مرد را بپرسید که مگر ویتنام چی باشد؟ گفت : ویتنام سرزمینیست
در ناف آسیا . مردما نش زردگون و برنج خوار و پخچ
دماغ و همگون به هم که به آسانی نتوان مرد از زن تفریق کردن ، الا به کوشش و برد
ش و کشش و دیدش .
آه از نهاد آن بلبل هزار داستان بر آمدی .اما به ناگهان از غیب سروشی به گوشش
رسیدی. پس بگفتی : ای یاران ! سنگ ملامت بر من مزنید که مرا با شما سخنی باشد .
گفتند : بگو . گفت : شما چی دانید که من خطا کرده ام که هر چه بوده موافق مراد بوده
است . گفتند : چطور ؟ گفت : آیا می دانید که
این TV
از صد ، نود و نه پرسنت ( فیصد)
برای عوام کالانعام سخن گوید نه به چند رأس دانشمند به ظاهر محترم؟ گفتند : بله .
آن شخص دلیر شد و بگفت : پس این را هم بدانید که تمام این جماعت محروم ، ویتنام
نشناسند و به آن خطهء برنج خواران
پا نگذاشته باشند ، اما به
تقریب همهء این فرقهء فلک زده روزانه کمی ویتامین در خون خویش عجین کنند و با آن
آشنا باشند. حال اندیشه کنید و سر به جیب تفکر فرو برید که من راه نا صواب پیموده
ام ویا این پیر مرد خامدست؟
یاران شنیدند ی و احسنت بگفتندی و
انگشت تحیر به دندان گرفتندی.
تمت
*********** |