|
از عشق میگفتم دهانم بوی خون میداد
از شب، بلی، اما فقط بوی جنون میداد
از حجره های مغزم و از ناخودآگاهم...
گویی کسی یک مشت بربادی برون میداد
تا از وطن گفتم تمام شهر ویران بود
این ناامیدی بوی صد خوار و زبون میداد
تو انتظار شعر گاهی یک نفر آنسو
با برق چشمانش خبر از پایتون میداد
دلدادگی غوغا به پا کرد و شرر انگیخت
اما جدایی سخت فرمان سکون میداد
شیرینها در خواب رفته آخر قصه
نابخردی اخبار مرگ از بیستون میداد
شاید که مردی در روانم خودکشی کرده
از عشق تا گفتم دهانم بوی خون میداد
|