کابل ناتهـ، Kabulnath


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      لطیفه دانش

    

 
مامه مَستو
داستان کوتاه

 

 



مریم زنِ دیوانه بود که همه او را بنام مامه مَستو صدا می‌کردند. البته شاید او دیوانه نبود، اما چون همیشه با بغچه که زیر بغل داشت این طرف و آن طرف می‌رفت. دور خودش می‌چرخید و گلک‌ِ موهای زیاد به موهایش می‌زد. حرف‌های عجیب و غریب می‌زد و هاها کنان می‌خندید، همه فکر می‌کردند او دیوانه است.
گلک مو‌هایش رنگارنگ بودند و من رنگ هایش را خیلی دوست داشتم. هربار به سمت کوچه ما می‌آمد، دوان دوان خود را به او می‌رساندم، اما خیلی نزدیک اش نمی‌شدم. چون بچه‌های کوچه زیاد بودند و با دویدن از پشت او صدا می‌کردند:
- اوو مامه مَستو آمده...
دیگری می‌گفت:
- مامه مَستوی دیوانه.
آن وقت می‌دیدم که مریم چقدر عصبانی می‌شد و با کلمات گنگ می‌گفت:
- جوانه مرگ‌ها، خدا رنگ شماره گم کند.
همه‌ای بچه ها قهقههه می‌خندیدند و از دست‌انداختن او لذت می‌بردند. دراین میان مریم که طاقت اش طاق می‌شد، با اولین سنگی که دم دست‌اش می‌آمد به سمت آن پرتاب می‌کرد تا آن‌ها را از خودش دور کند.
خودش زیر لب‌های چیزهای می‌گفت که قابل فهم نبودند. من و خواهر بزرگ‌ترم اما آرام یک گوشه‌ای ایستاده بودیم و من به گلک موهای او خیره شده بودم. رنگ گلک موهایش مجذوبم کرده بود، لای موهای سیاه‌اش که تار تار موهای سفید نیز دیده می‌شد آن گلک‌ها جلوه خاص داشتند. من خیره به او می‌نگرستم که صدایش در گوش‌هایم پیچید:
- آدم ندیده؟
با شنیدن صدایش، تمام بدنم لرزید و به سختی آب دهانم را قورت دادم. ترسیده بودم نکند با سنگی که در دست دارد به سمت ما حمله کند. من نتوانستم چیزی بگویم و شرمنده سرم را پایین انداختم، اما خواهرم با صدایی آرام گفت:
- چای می‌خوری بریت بیاورم؟
همانطور که ایستاده بود هیچ حرکتی نکرد، اما بعد از لحظهٔ دست‌هایش را لای موهایش فرو کرده، شروع کرد به خاراندن موهایش و گفت:
- آره می‌خورم، بیار.
وقتی این حرف را گفت، من و خواهرم با سرعت بالا دویدیم به داخل خانه. خیلی زود ترموز چای با پیاله و چند تا دشلمه را بدون اینکه مادرم بفهمد بردیم تا به او چای بدهیم.
وقت از حویلی بیرون شدیم در گوشه‌ای حویلی با زدن پشت‌اش به دیوار نشسته بود و داشت لای بغچه‌اش را می‌پالید. با آنکه او آرام نشسته بود، اما تهِ دلم می‌ترسیدم‌. چای را برایش دادیم، خودمان بدون حرفی ایستادیم و نمی‌دانستیم چیکار کنیم. سرش را بلند کرد و گفت:
- از شاری ایستاده آمدید؟ بشنید.
بدون اینکه حرفی بزنیم نشستیم. ذهن من پر شده بود از رنگ‌های گلک موی او، اما خواهرم که کنجکاو و پرسش‌گر بود گفت:
- مامه مَستو تو خانه نداری؟
وقت این حرف را شنید زهرخندی کرد و یک تا دشلمه را به دهانش انداخت. بعد شرب چای نوشید و گفت:
- داشتم، تمام چیز داشتم.
و بعد خودش آه کشید. من که نمی‌دانستم او منظورش دقیقاً چیست، اما چشمانش عجیب و پر از درد جلوه می‌کردند. من قبلا او را اینقدر از نزدیک ندیده بودم. وقت به صورتش می‌نگرستم می‌توانستم حدس بزنم او در جوانی‌اش خیلی زیبا بوده، با آنکه صورتش پیر و پر از چروک های عمیق بود. اما از بینی باریک و کشیده اش، چشمان سیاه و پلک‌های بلند‌ اش می‌شد فهمید که چقدر زیبا بوده. بازهم که شرب چای دیگر را نوشید گفت:
- مه عاشق شده بودم. عاشق بچه میر قریه خود. او هم مرا دوست داشت، من برای او دست‌مال خامک دوخته بودم.
بعد با دست اش موهایش را نشان داد و گفت:
- او برای من ای گلکِ موها را آورده بود. می‌گفت این رنگ ها خیلی به موهای سیاهم می‌آید.
با شنیدن این حرف‌ نگاهم را از صورتش گرفتم و به سمت موهایش بردم. از نزدیک می‌دیدم که بیشتر آن‌ها کهنه شده و حتا رنگ شان رفته است. اما با آنهم جلوه خاص داشتند.
ازینکه قصه اش به فکرم جالب رسید، گوش‌هایم را تیز کردم تا ادامه قصه را بفهمم. وقتِ به صورتش نگرستم، چشمانش پر از اشک شده بودند و او بغض کرده بود.
بعد از لحظه‌ای کوتاه گفت:
- او زمان همه خریدارم بود، بجز خانواده میر.
بعد با خودش پوزخندی کرد و ادامه داد:
- با آنکه فیروز عاشقم بود، هیچ‌گاه نتوانست خانواده اش را راضی کند تا بیایند خواستگاری من. عشق ما سر زبان هر زن و مردی قریه بود.
ذهنم پر شده بود از قصه عشق مریم و فیروز، که ناگهان سنگی از کنار گوشم مثل تند بادی عبور کرد و همه‌ای فکر و خیال‌هایم بهم خوردند. دلم لرزید و خیلی تند صورتم را چرخاندم و دیدم که چندتا پسر دارند به سمت اخر کوچه می‌دوند و با صدای بلند می‌گویند:
- مامه مَستوی دیوانه...
مریم زیر لب گفت:
- خدا عمر این ها را کوتاه کند.
چای تازه برای خود ریخت و دراین حین خواهرم گفت:
- خوب باز چطور شد؟
او صورتش را به سمت خواهرم دور داد و گفت:
- بعد ازینکه قصه عشق من و فیروز به قریه های اطراف رفت، دیگر روز به روز هواخواه و خواستگار هایم کم شد. از سویی هم خانواده فیروز برای او زن گرفتند. با این شرط که فیروز میتواند مرا به عنوان زن دوم بگیرد. او هم بخاطر عشق مان قبول کرده بود. بعد ازینکه عروسی کردند، یک روز صبح زود همه‌ای وسایل شان را جمع کردند و از آنجا کوچ کردند. و آن روز فیروز به من قول داد که حتما دنبالم می آید. اما او هرگز نیامد.
اشک هایش سرازیر شد، آب بینی اش را با شنگ چادرش گرفت. بعد لبخندی زد و گفت:
- بعد از آن در قریه آوازه شد که من دختر نیستم و فیروز بعد از بازی دادن من رفته و حالا زندگی اش را می‌کند. اینطور شد که دیگر هرگز کسی در ما را باز نکرد و من شدم دختری خانه مانده.
آخرین قطره چای اش که مانده بود را نوشید و از جایش بلند شد. گرد و خاک لباسش را تکاند و بغچه اش را زیر بغل زد. من همانطور در جایم میخکوب مانده بودم و ذهنم پر از خشم شده بود که چطور فیروز او را رها کرده و رفته بود. یکباره به خود تکانی دادم و دیدم که مریم چندین قدم از ما دور شده، همانطور که میرفت با صدای بلند گفت:
- و حالا من سالهاست دنبال فیروز می‌گردم تا او را پیدا کنم و بفهمم چرا هرگز دنبالم نیامد. آره او شاید نتوانست بیاید ولی من او را پیدا می‌کنم. آره من پیدایش می‌کنم. آره من...
و همانطور که بلندبلند می‌خندید رفت و در سراشیب کوچه ناپدید شد...

 

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل   ۵۰۶    سال بست‌ودوم         جوزا/سرطان    ۱۴۰۵     هجری  خورشیدی                                  شانزدهم جون  2026