|
مویش چوروح شب، به رخ اش سایه می نمود-
خالی به زیرسایه به رویش فتاده بود-
چشمش سیه چو زنگی ای بدمست و پا گریز-
سر را به پشت میله ی مژگان نهاده بود-
افتاده بود و نغمه ی موسیقی می شنید-
بنشسته بود بوسه ی خورشید به پای او-
یک قطره ی نگه به دلم ریخت او به ناز -
بر دیده ام شکفت گلی لاله جای او-
گاه وداع فشرد مرا پنجه ها و گفت-
فردا به ملک مردم بیگانه می روم-
گفتم خوشم که همسفری همرهت کنم:-
همراه تو مرا دل دیوانه می رود. . .
خورشید مرد و کاسه مهتاب زرنگار-
از آب تلخ درد و سرشکم لبالب است -
تا دیده ام به پنجه او حلقه ی طلا-
روحم چو دودعود، پریشان و در تب است!.
«رهبرتوخی»
۱۳۴۳
کارته ولی- کابل
|