|
نمی بایست می گفتم که این سان دوستت دارم
که بیمارم میان درد و هذیان دوستت دارم
شب یکشنبه از تو، آتشی افتاد در جانم
از آن دم، تا به اکنون، سخت سوزان دوستت دارم
برایت مینویسم شعرهای تازه بااشکم
ولی با برق لبخندم، چراغان دوستت دارم
تو در من، خارج از هرگونه قالب، سروری داری
ورایی عشق و عقل وکفر و ایمان دوستت دارم
نپرس از من، که آیا دوستت دارم؟ به جان تو
فراوان، در فراوان، در فراوان دوستت دارم
به قدر کثرت اولاد آدم، بی تو دلتنگم
به قدر کثرت غمهای انسان دوستت دارم
بدون دلهره، از آنکه این مردم چه میگویند
شبیه شعلهای همواره عریان دوستت دارم
خودت دیدی که در هر واژهام نام تو پیدا بود
از آغاز غزل تا بیت پایان دوستت دارم
شکیلا شعله |