کابل ناتهـ، Kabulnath


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      قدسیه آشنا

    

 
او مرا نشناخت
داستان کوتاه

 

 


رخشانه هر صبح، پیش از آن‌که آفتاب کامل بر بام‌های خاک‌گرفته شهر بنشیند، چادرش را محکم روی صورتش می‌کشید و از خانه بیرون می‌شد.
سه کودک قد و نیم‌قدش هنوز خواب بودند؛ کودکانی که تنها دلیل ادامه‌دادن او بودند.
سال‌ها پیش، وقتی شوهرش با عصبانیت اتوی داغ را روی صورت او گذاشت، نه‌تنها پوست چهره‌اش سوخت، بلکه تمام آرزوهایش نیز خاکستر شد.
بعد از آن حادثه، مرد رخشانه را از خانه بیرون کرد با صورتی سوخته، قلبی زخمی و سه فرزند گرسنه. و مرد با زن دیگری ازدواج نمود.
رخشانه ده دور از آن منطقه در یک خانه کرایی ساکن شد و گذشته را رها کرد و به زنده گی خود ادامه داد
او هر کاری می‌کرد تا لقمه نانی برای فرزندانش پیدا کند؛ خانه‌پاکی، ظرف‌شستن، لباس‌شویی…
در کوچه و بازار، مردم با دیدن او پچ‌پچ می‌کردند.
بعضی‌ها آهسته می‌خندیدند، بعضی‌ها با ترحم نگاهش می‌کردند و بعضی کودکان از ترس پشت مادرانشان پنهان می‌شدند.
رخشانه هر بار لبخند تلخی می‌زد و راهش را ادامه می‌داد، انگار که به این دردها عادت کرده باشد .
تا این‌که یک روز نزدیک خانه‌شان پارکی تازه افتتاح شد.
رخشانه در آن‌جا به‌عنوان صفاکار استخدام شد.
روز اول، صورتش را بیشتر از همیشه پنهان کرده بود. فکر می‌کرد باز هم نگاه‌های سنگین و تمسخر دنبالش خواهند آمد.
اما رئیس پارک، وقتی اخلاق آرام و مهربانش را دید، لباس مخصوص عروسکی و نقابی به او داد تا با کودکان بازی کند.
کار جدید زندگی جدید و حتی اسم جدید لاله از همان روز، زندگی اش آهسته‌آهسته تغییر کرد.


او ساعت‌ها میان کودکان می‌دوید، آواز می‌خواند، بازی می‌کرد و برایشان قصه تعریف می‌کرد. خنده کودکان در پارک می‌پیچید و لاله پشت آن نقاب رنگی، اشک‌های خودش را پنهان می‌کرد. شب‌ها خسته و کوفته به خانه برمی‌گشت، اما دیگر در چشمانش خاموشی گذشته نبود. کم‌کم صدای خنده‌هایش در پارک معروف شد.
مردم نمی‌دانستند زیر آن نقاب چه صورتی پنهان است، اما همه قلب مهربانش را حس می‌کردند.
در کنار همان پارک، مردی زندگی می‌کرد که هیچ‌کس دوستش نداشت. مردی خشن، عصبی و خاموش. صورت ژولیده‌ای داشت و همیشه بوی سگرت از لباس‌هایش بلند میشد .
در دکان کوچک و تاریکش کاغذ ‌پران می‌ساخت؛ کاغذ ‌پران‌های رنگارنگی که هیچ‌وقت فروخته نمی‌شدند. تمام روز روی چوکی کهنه‌اش می‌نشست، دود می‌کرد و با چشمانی خشمگین به دنیا نگاه می‌کرد. یک روز، وقتی با نفرت از دکان به بیرون خیره شده بود، چشمش به لاله افتاد.
لاله وسط پارک ایستاده بود و کودکان دورش می‌خندیدند.
صدای خنده او مثل نسیم نرم عصرگاهی در هوا پیچیده بود.
مرد ناخودآگاه مکث کرد.
برای چند لحظه فقط نگاه کرد؛ به زنی که صورتش پنهان بود اما انگار قلبش روشنایی عجیبی داشت.
بعد از چند لحظه سرش را تکان داد و با صدای خشن گفت:
«لاحول و لا قوة الا بالله…»
و در دکان را بست.
اما از آن روز به بعد، هر روز بی‌اختیار نگاهش به سمت پارک کشیده می‌شد. روزها گذشت. لاله هر روز شادتر می‌شد.
کودکان با دیدنش می‌دویدند طرفش و مردم دیگر او را با ترحم نگاه نمی‌کردند. آن‌ها عاشق مهربانی‌اش شده بودند. کم‌کم نگاه‌های تمسخرآمیز جای خود را به احترام داد.
زن‌هایی که روزی پشت سرش حرف می‌زدند، حالا برایش غذا می‌آوردند. کودکانی که از او می‌ترسیدند، حالا دستش را رها نمی‌کردند. و مرد کاغذ ‌پران‌ساز… او هر روز آرام‌تر می‌شد.
یک عصر بارانی، وقتی پارک خلوت شده بود، لاله خسته روی چوکی نشست.
و مرد‌ کاغذ پران فروش آهسته آهسته به لاله نزدیک شد میخواست حرف بزند اما انگار جسم اش مانع میشد و میترسید و بلاخره صد دل را یک دل کرده کنار لاله نشست  با اندکی مکث گفت هوا چقدر زیباست لاله سکوت کرد و‌چیزی نگفت بعدش گفت اسم شما لاله است ؟
لاله همچنان فقط سکوت میکرد و نگاهش به دانه هایی باران قفل شده و انگار فقط جسمش آنجا بود نه روحش بعدش مرد دست خود را کمی فشار داد و با اراده محکم گفت لاله من عاشقت شده ام اصلا فکری بدی نداشته باش قصدم بد نیست میخوایم همرایت ازدواج کنم  لاله با کمی تاخیر به طرف مرد نگاه کرد‌ و گفت فردا اجرا دارم بیا و تماشا کن بعد اجرا جوابت را میدهم .
لاله از چوکی برخاست و حرکت کرد بی آنکه پشت سرش را نگاه کند و مرد هیجانی شد لبخند روی لبش‌نشست ثانیه شماری بخاطر فردا میکرد فردا ان روز زیبا ترین لباس اش ره پوشید عطر خاص صورت زیبا و اصلاح شده گل سرخ در دستش وقت تر از همه در میان جمعیت ایستاده بود منتظر اجرا لاله ،لاله لباس رنگی و کلاه خنده‌دار وارد شد در دستش یک اتوی قدیمی بود.
خانم‌ها و آقایان!
امروز می‌خواهم درباره‌ی «زیبایی» صحبت کنم…
مکث می‌کند، لبخند می‌زند
البته اگر صورتم اجازه بدهد!
مردم آرام می‌خندند لاله گفت عشق آدم را گرم می‌کند…
ولی زنده گی برای من زیادی جدی گرفت!
آنقدر گرم بود که داغ بودنش مرا سوزاند  اتوی خاموش را بالا گرفت . و لبخند زد. مرد با دیدن لاله سکوت کرد و گل هایی که در دست اش بود را روی زمین گذاشت و به اطراف نگاه کرد چوکی کوچک که در همان جا بود رویش نشست لاله اولش فکر کردم میمیرم…
بعد فهمیدم نه…فقط قرار است بقیه عمرم هر بچه‌ای مرا دید، گریه کند!
صدای خنده تلخ روی صورتش دست می‌کشد تماشاگران هم فقط نگاه میکرد لاله  امروز بعد از سال‌ها حس‌ متفاوت پیدا کردم
و لبخند آرامی زد‌ بعضی آدم‌ها آن‌قدر کوچک‌اند که حتی داخل زخم‌هایی که ساخته‌اند هم جا نمی‌شوند.
مردم خاموش شدند با تعجب به حرف هایی لاله گوش میکرد  لاله اتو را روی زمین گذاشت گفت من سال‌ها گریه کردم…
ولی حالا؟
حالا برای دردهایم تکت می‌فروشم… و من هر شب تکه‌ای از غمم را روی صحنه جا می‌گذارم.
کلا از روی‌خود کنار زد صورت سوخته اش را همه دیدند و وحشث کردند و مرد هم فقط نگاه میکرد لحظات گذشته یکی یکی از پیش چشمانش عبور میکردند اشتباهاتش بی رحم بودنش .... این که آن شب چقدر بی رحم با لاله دعوا کرد و همه چیز را در یک لحظه نابود کرد برای کسی که هیچ ارزشش را نداشت لاله به مرد لبخند غم انگیزی زد و حرکت کرد بعد از چند قدم به عقب نگاه کرد و گفت راستی…اگر کسی خواست عاشقتان شود، اول اتوی خانه‌اش را پنهان کنید!

 

 

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل   ۵۰۵    سال بست‌ودوم         جوزا    ۱۴۰۵     هجری  خورشیدی                                   اول جون  2026