|
پشهها سوز شام
سرما را
به سر من پناه
میآرند
بین مغزم تلوتلو
خورده
میپرند این
عجوزههای کرخت
هرشب از اختناق تا
کابوس
تا فشردن گلوی مردی
را
بد نگاهم نکن تو
میدانی
من زنیام بدون شک
بدبخت
موی هایش میان خون
خشکید
چشمهایش هنوز جان
دارد
سوی من خیره خیره
شب تا صبح
سر بریدهایست
گوشهی تخت
آفشید
|