|
زن افغانم ودر دلِ صد طوفان دارم،
زخمها بر تن و بر شانهام ایمان دارم.
شب اگر ریخت به گیسوی من آوارِ غم،
صبح را باز در آغوشِ خودم جان دارم.
سنگ بارید به احساس و به آوازِ دلم،
من ولی زمزمهای از نفسِ قرآن دارم.
سوختم، ساختم و خنده به لب پروردم،
در دلِ حادثهها صبرِ فراوان دارم.
گرچه بستند رهِ نور به چشمانِ من،
من هنوز آرزوی پر زدن آسان دارم.
زن افغانم و از خاکِ بلا روییدم،
ریشه در خون، ولی آیینه در جان دارم.
روزگاری برسد کز دلِ این رنج دراز،
بر لبِ دخترِ افغان گلِ خندان دارم.
لیلا عزیزی |