|
در نبرد زنده گی بازنده گی سهم من است
حاصل پیکارِ من با زنده گی بازیدن است
انتهای زنده گی از ابتدا بازنده گیست
ارمغان زنده گی با زنده، بازی کردن است
صخرهء سنگ صبورم در گذار زنده گی
زنده گی در رهگذار من چو خار دامن است
شُرطه باد زنده گی بر سوی گِردابم بَرَد
موج توفانزای ما ته مانده های بهمن است
گرفلک باسنگ جبرش صخره بارانم کند
کارمن خم گشتن وسنگ فلاخن چیدن است
عقدهء خاموش بیدردی گلویم را گرفت
آسِمان دیده ام آبستنِ باریدن است
کاسهء صبرم ز درد بیکسی لبریز گشت
چنبرگردون بی یاری مرا در گردن است
دل ز درد بی امان همدیاران آب شد
سینهء من کورهء گرم مُذاب آهن است
ایما نیایش |