کابل ناتهـ، Kabulnath


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      دکتر لطیف ناظمی

    

 
ناشکیبا در سوگ نبود بانو شکیب

 

 


تلفون را بر می دارم، صدای یک زن است؛ صدایی آرام، متین وصمیمی. تا می خواهم نامش را بپرسم بی مقدمه می‌گوید:


من طلیعه شکیب نام دارم. روزگار درازی آموزگار دختران در لیسه‌ی مهری هرات بودم. سال هاست که در آلمان زندگی می‌کنم. گاهی چیزهایی را سر هم می‌کنم، نمی‌دانم نامش را شعر بگذارم یا نه.
دوستانم اصرار دارند که چاپ شان کنم؛ اما من جرئت این کار را ندارم. می‌خواستم تقصا کنم که تا با اغتنمام فرصت این ورق پاره‌ها را باری از نظر بگذرانید.


سکوت می کند و قبل از آن که بپرسد فرصت این کار را دارم یا نه، می گویم:

- نشانی پستی ام را می‌نویسم؛ شعر ها را با پست به من بفرستید. می بینم.


می‌توانم بگویم دیریست که کار روزانه‌ام همین است- بازبینی شعر دیگران، نظر دادن در باب داستان فلان نویسنده ی جوان، مقدمه نوشتن در کتاب شعر و داستان ، حتا تاریخ و جغرافیه ! یا مرثیه گفتن بر آرامگاه عزیزان از دست رفته و از این‌گونه بسیار.


چندی از این ماجرا می‌گذرد گوینده‌ی آن سروده‌ها به جای آن که شعر هایش رابا پست گسیل بدارد؛ خودش یک روز به خانه‌ی ما می‌آید. او بانویی است سالخورده اما خوش منظر، با طراوت و‌سرحال.


ساعتی باهم از هر در سخن می زنیم و در فرجام شعر هایش رابرای بازبینی به من می‌سپارد و می‌رود.


شعر هایش را می خوانم موزون و مرتب اند با مضمون های گوناگون .

چند ماه از این رویداد می گذرد ویک روز چنین دعوت‌نامه یی را دریافت می کنم:

بدین وسیله از شما دعوت می گردد تا فلان روز و فلان ساعت، در فلان محل در بزم رو نمایی کتاب بانو طلیعه شکیب در شهر ویسبادن اشتراک ورزید.


آن شب می روم. جمع زیادی گرد آمده اند، فرهنگی و غیرفرهنگی. محفل آغاز می گردد. ابراهیم حجازی مجری برنامه است؛ با همان سخنان نغز و فصاحت کلامش بزم را می اغازد. وابستگان و بیگانگان پی هم بالا می روند و درمدح شاعر داد سخن می زنند؛ بی آن که شعرش را خوانده باشند یا دیده باشند.

 

سر انجام طلیعه شکیب می‌آید. سخن می زند، آرام شمرده و با وقار. از من سپاسگزاری می کند؛ از کسان دیگر هم. از کتابش می خواند.

مخاطبانش کف می زنند. پر شور و مالال از هیجان.


بزم پایان می پذیرد. شاعر نزد من می آید یک نسخه از کتابش را برای من امضا می کند؛ بار دیگر سپاس گزاری می کند. می گویم من کاری نکردم و او باز هم تشکر می‌کند و می گوید به دیدار تان می آیم. یک وقت را تعیین کنید.

می دانم قصد دارد تا کار ناچیز مرا جبران کند من نمی پذیرم. پس از آن شب دو بار دیگر هم تلفون می کند و وعده ی دیدار می طلبد اما من می گویم باشد برای بعد.


امروز حوالی چاشت زنگ تلفونم به صدا می آید.
دوستی از هامبورگ خبر ناگواری دارد. می گوید خواهر کریم پرتو ‌درگذشت. خاموش می مانم. بار دیگر می گوید: خواهر محمد پرتو را می گویم.

هر دواز آشنایان منند. محمود آواز خوان خوش صدایی است که بار ها مخاطبان خانه ی مولانا از صدایش لذت برده اند. کریم پرتو نقاش چیره دستی است که بارها از من خواسته است تا پرتره ی مرا نقاشی کند اما من نی گفته ام.

می پرسم نام خواهر شان را می دانی؟

می‌گوید اینجا نوشته شده است: طلیعه شکیب. مراسم خاک سواری هم امروز ساعت هشت و سی اعلام شده است.


گوشی را می‌گذارم به دوستی زنگ میزنم که چنین اتفاقی افتاده است. می گویم ما اگر از خاک‌سپاری بی خبر ماندیم لازم است تا در مراسم فاتحه خواهی شرکت کنیم؛ دوستم می پذیرد.

 از او‌ می خواهم تا نشانی محل سوگواری را بپرسد او هم‌می پذیرد. لختی می گذرد که آن دوست دوباره تلفن می‌کند و می‌گوید:
با تأسف فاتحه یی وجود ندارد.

می پرسم یعنی چه که فاتحه ی وجود ندارد ؟ چنین چیزی ممکن است؟

می‌گوید آن بانو وصیت کرده است که به همان خاکسپاری اکتفا کنند. محفل سوگواری به راه نیندازند. درعوض هزینه ی سوگواری را به کشورش بفرستند. به گرسنه‌ها، به بتیمان تا چند سفره ی خالی از نان پر‌گردد.


‌گوشی را می‌گذارم. با خود گفتم روانت شاد شاعر که نگذاشتی تا یک مشت‌ شکم باره چاشت امروز در خوان مسجد شکمی از عزا درارند و امشب هم در خانه ی خود.


چنین کنند بزرگان.
درود بر فرزندانت اگر این وصیت ترا بجا آرند.
درود بر تو شاعر!
یادت انوشه قمرالملوک طلیعه شکیب!

 

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل   ۵۰۵    سال بست‌ودوم         جوزا    ۱۴۰۵     هجری  خورشیدی                                   اول جون  2026