|
من و بیدی که در هجوم خزان، دردهامان شبیه هم بوده
درد من شاخه ی شکسته دل و، درد او برگ های نم بوده
من و بیدی که در هجوم خزان، ایستادیم در گذرگاهی،
که تن جاده خاک و تنپوشش، سنگفرش هزار غم بوده
شام پائیز و ابر و باد و دمه، کوچ پروانه و پرنده، همه
از برای زمین زدن مارا، دشمنی خیلی منسجم بوده
ابر ها بیم میدهد، باران،
باد ها پیش فرض ویرانی
فصل های یکی پی دیگر، کوله باری پر از ستم بوده
من و بیدی که در هجوم خزان، قامت افراشتیم سخت و ولی
سر آزاده و بلند ما، پیش آشوب عشق خم بوده
زندگی گه خوش است در کامی، گاه بند است در بد اقبالی
هر دمی از غمی زیادی و پس تقلای باز دم بوده
نگین_بدخش
شهرزاد_فکرت
|