|
جوانم آه! لک زده، دلم برایِ زیستن
نزیستن همیشه میکنم به جای زیستن
تو را که برده با خودش؛ دلم! بگو که از نخست
میانِ سینهام نداشتی بنایِ زیستن
پیام قطرههای اشک؛ روی گونه روشن است:
میان چشمهای من نبوده جای زیستن
به گریه استحاله شد، وگرنه در گلو؛ گلم!
هنوز داشت بغضِ من به سر هوای زیستن
پناه میبرم به تو؛ تو که خیالِ بودنت
برای حس و حال من شده عصای زیستن
مدام در نزیستن حضور دارم و خوشم
که شعرهای من گم اند لابلای زیستن
به چشم خویش دیدهام: به من که فکر میکنی
به گوش خانه میرسد صدای پای زیستن
زبانِ مادریِ چشمِ تو سکوت بوده است
همین سکوت میشود خودش صدای زیستن
سزای زندگی بدون تو به غیر رنج نیست
اگر که رنج نیست چیست پس سزای زیستن؟
تو آمدی و در شگفت ماندهام؛ خودت ببین
شده میانِ جان من؛ "خداخدایِ" زیستن
بدونِ شان نزیستن شدهست کار من، بگو!
به چشمهای خود؛ به آن بهانههای زیستن
نگاهی و حقیقتی، شهودی و شهادتی
به جز نظارۀ تو نیست؛ ماجرای زیستن
سپاس ازینکه: شعر من! برای قرنهای قرن
برای نامِ خویش میکنی دعای زیستن
درون گنج شعر یا میان رنجهای خود؟
بگو دقیق! دیدهیی مرا کجای زیستن
قرار بود با تو زندگی کنم ولی نشد
نشد که با تو باشم و شدم فدای زیستن
هزینه میکنم برای دیدن تو عمر را
زیاد نیست پیشم آن قدَر بهای زیستن
نداری از دلم خبر؛ بیا خودت ببین دگر
بدون تو برای من نمانده نای زیستن
مرا نموده منقلب؛ شنیدنش، گلم! شده
نگاه نافذ تو ضامن بقای زیستن
کنار دیگرانی و در این میان برای من
مشقت است در بیاورم ادای زیستن
هارون بهیار
|