|
یکی زیبا رخی پاکیزه اندام -
که عالم با نگه افگندی در دام-
میان جامه، تن خوشبوی چون عطر-
چو موج می، هوس آورده در جام!
سحرگه خواست تا شوید تنش را-
به روی فرش افگند دامنش را -
برهنه تن شدی اندر حمام اش -
فقط آیینه دیدی گلشن اش را -
به خودمی دید و هردم شکر می کرد-
که تا اکنون کسی گنج اش نه دیده-
صدای کوچه و دربش بلند شد-
مشوش گشت آن جامه کشیده -
ز کلکین حمام اش دید بیرون -
که آن همسایه اش بر در ستاده -
همان مردی که عمری کور و کر بود-
چه می خواهد ز او این مردی ساده؟-
به راه رو رفت و یکدم دید برخویش -
که او را جامه ای بر روی تن نیست-
بگفت:چشمان او، خود پرده پوش است-
نه بیند کور، این جای سخن نیست! -
بیامد، درگشود و دید که آن مرد -
برایش تحفه ای دارد به دستش-
درون آورد و بنشاندش به صدری-
ولی خود بی خبر از بود و هست اش-
مقابل آنطرف آزاده بنشست -
به نوعی، حال ان همسایه پرسید-
جوان همسایه لبخندی زد و گفت:-
خوشم این که دو چشمانم ترا دید!-
ز لطف و مهر و تیماری طبیبان -
ز گوش و نعمت دیدار شادم -
از آن رو بر دری همسایه هایم-
به رفتم، نقل و شیرینی نهادم !
« رهبرتوخی»
|