|
امید، پسر شوخطبع و خوشچهره با چشمانی درشت و
موهایی سیاه، محصل رشته گرافیک دیزاین بود. و بخاطر علاقه زیاد که به فلم
برداری داشت در محافل ها با دوستانش همکاری میکرد .
زندگیاش را میان طراحی و رویا میگذراند، اما زیبا ترین بخش روزهایش،
چشمهایی بودند که هر روز در صنف میدید: منیژه.
دختر با چشمان عسلی موهایی خرمایی چهره زیبا و خوش اخلاق ، همصنفی امید
بود.
امید هر روز با فکر منیژه بیدار میشد و با خیال او به خواب میرفت. در
دانشگاه، جسم اش کنار دوستانش بود، اما دلش جای دیگری. گاهی در صنف،
بیاختیار نگاه اش میان همه دنبال منیژه میگشت. وقتی صدای آرام او را
هنگام جواب دادن به استاد یا حرف زدن با خواهر خنده هایش میشنید، لبخند
بیصدا روی لبهایش نقش می بست ، هرگز شهامت اعتراف پیدا نکرد. فقط نگاه
میکرد، لبخندش را در ذهن ثبت میکرد و هر شب در ذهنش، هزار بار با منیژه
حرف میزد، اما همهاش فقط در خیال بود.
او که هیچگاه نتوانست با منیژه حرفی از عشق بزند. هر بار که نزدیکش میشد،
کلمات گره میخوردند در گلویش اما امید، دنیایی دیگر برای خود ساخته بود؛
دنیایی که منیژه در آن فقط برای او بود. دنیایش همان فلم هایی بود که در
محافل عروسی میساخت. هر عروسی، هر محفل ، فرصتی بود برای خیالپردازیهایی
شیرین.
وقتی پشت کمره میایستاد، عروسها را نمیدید… او فقط منیژه را تصور
میکرد.
در هر صالون کنار هر فرشی از گل، در هر صحنهای از شادی، امید خود را کنار
منیژه میدید.
گاهی در لحظهای چند ثانیه پلکهایش را میبست، و تصور میکرد دستش را
گرفته و آرام در میان مهمانان قدم میزند. لبخند عروسها را لبخند منیژه
میدید، و در چرخش نورها، برق چشم هایی او را، وقتی آهنگهای عاشقانه پخش
میشد، دلش میلرزید، متن اهنگ ها دلبستگی هایی خودش بود به دختری که حتی
یکبار هم اسمش را صدا نکرده بود.
اما هیچکدام از این رویاها واقعی نبودند. امید این را میدانست. اما در
دنیای خودش، در عکس ها و ویدیو هایی عاشقانه که ضبط میکرد میتوانست درکنار
معشوقه اش باشد؛ در رخصتی امتحانات، زمانی که همه برای استراحت خوشحال
بودند، امید غرق در دلتنگی بود. روز هایش نمیگذشت حتی نمیخواست شب ها هم به
محافل برود بی حوصله و پریشان در اطاق خود مشغول فکر کردن میبود .
یک روز دوست اش به امید زنگ زد چون خودش نمیتوانست از امیدخواهش کرد برای
فیلمبرداری به یک محفل برود , امید هم بعد از اصرار قبول کرد فقط یک ساعت
وقت داشت تمام وسایل را اماده کرد خودش هم اماده شد و به طرف هوتل حرکت کرد
وقتی رسید کمره ها سیستم نور پردازی همه را تنظیم کرد هوتل پر از نور و رنگ
بود. فضا رویایی و فوق العاده به نظر میرسید....و خودش مصروف فلم برداری
داخل صالون از پزیرایی و مهمان ها شد...لحظه ورود عروس و داماد فرا رسید
امید پشت کمره ایستاده بود. چراغ ها خاموش شدند. نورها روی دروازه متمرکز
شد. همه منتظر ورود عروس و داماد بودند. دروازه باز شد. و زمان برای امید
ایستاد.عروس، منیژه بود.
منیژهای که ماه ها در خیال همراهش زنده گی کرده بود، حالا در لباس سفید،
با لبخند آرام و دلنشین ، چهره زیبا کنار مردی دیگر قدم میگذاشت دست امید
لرزید. بغض راه گلویش را بست. صدای شادی، کف زدن و موسیقی در گوشش گم شد.
انگار فقط خودش و قلب شکستهاش در آن لحظه وجود داشت.
با صدای دوستش به خود امد و از مقابل انها به کنار رفت آن شب، امید تا
پایان محفل کمره اش را روشن نگه داشت، اما نگاهش را دیگر هرگز " بعضی
لحظهها را فقط باید از پشت لنز کمره ها دید … نه زندگی کرد ."
|