|
در اوایل باور کردنی نبود ، نه ! به ذهن کسی هم خطور نمی کرد ویروسی که نمی
دانم از کدام گوشه دنیا سربالا کرده ، چنین زود جهانگیر شود و نه تنها چین
و ماچین را فراگیرد که تمام مردم دنیا را در قطی کند . اما رفته رفته این
ناباوری به باور تبدیل می شود و رسانه ها در مورد ساری بودن و واگیری این
ویروس گزارش می کنند که دست ها و اندام ها و محیط زیست و اطراف و دور و بر
مرتب شستشو و ضد عفونی شوند.
گفته می شد که هنگام خرید ، ماسک و دستکش استفاده شود . آدم ها از آدم ها
باید فاصله بگیرند و آخر سر این که از قرنطینه حرف زده می شد که از خانه ها
بیرون نیایید که در نتیجه همه را قرنطینه و خانه نشین کرد.
خانه نشینی همان و دوده نشینی همان ! خانه نشینی مگر کار آسانی است ؟ برای
من که نیست . مثل این می ماند که آدم را زنده زنده در قبر جا دهند و رویش
خاک بریزند . یا این که انباری را از کاه پر کنند ، آدم را درون آن
بیاندازند بعد ، کاه را دود کنند تا آرام آرام در پی گذشت زمان ، از کاه
دود ، خفه شود. یعنی چه ؟! خانه نشینی یک روز و دو روز و یک هفته هم نیست
که تحمل شود.
مگر می شود که روز ها و هفته ها در خانه نشست و از همه برید و دل کند ؟ دل
آدم می پوسد و سینه به تنگ می آید و حتی فریاد زدن و گریه کردن نیز این
تنگنا را نمی گشاید . آخرش چه می شود ؟ دوده نشینی ! به دود و دم پناه می
بری . سگرت پی سگرت. کله ات در دود می پیچد و درونت انبار دوده تلخ می شود.
اشتهایت کور می شود. میل به غذا را از دست می دهی . پژمرده می شوی. روح و
روانت کدر می شود و دست و پایت از همه جا کوتاه . دلت می خواهد به جای مشت
، سرت را به دیوار بکوبی . وقتی با دود ، دل تنگی هایت کم نمی شود به مشروب
و مخدر پناه می آوری . گاهی با دو سه جرعه شراب احساس راحتی می کنی و چندی
دوام می آوری . می بینی که نه ! دردت دوا نشده. گیلاس پی گیلاس سر می کشی
حتی از دهن بوتل به حلقت فرو می ریزی . بعد می بینی که اثراتش دیرپا نیست.
بعد می روی سراغ مشروب سنگین تر. ودکا یا ویسکی. اول با مخلوط آب میوه و یا
یخ به حلقت می ریزی ، بعد خالص و بی آمیز سر می کشی .می بینی که هفته ها از
این قرنطین گذشته و تو هم معتاد شده ای و هم ، سینه ات از خانه نشینی
همچنان تنگی می کند و تصور می کنی که از تنهایی ، انزوا و آینده گنگ و کور،
و این که چه می شود و چه نمی شود ، قلب ات عنقریب دو تکه خواهد شد. من هم
اکنون چنین حالتی دارم. هم محتاط شده ام و هم قلبم در حال ورم کردن است.
از خانه نشینی دلم گرفته . دل و درونم تاریک و کدر است. حس می کنم دستانی
مجرای تنفسم را با پنبه بسته است. هر طرف می روم جز به در بسته و دیوار های
ضخیم به چیز دیگری بر نمی خورم . از این همه در و دیوار خسته شده ام . هوای
بیرون رفتن سخت در سرم پیچیده. دلم می خواهد زیر سایه های سرد و معطر
درختان اکاسی نفس تازه کنم . بوی گل اکاسی را به سینه بکشم و از بوی گیاه
وعلف های بهاری سرمست شوم . اما در این روز ها حتی برآورده شدن همین آرزوی
کوچک از من گرفته شده . از پشت شیشه های پنجره به بیرون خیره می شوم .
پنجره هایی که تنگ و تاریک اند . این پنجره ها کاشکی پنجره مانند بودی . نه
، به پنجره نمی مانند . به سوراخ نل آفتابه می مانند . پله و دریچه فراخ
ندارند که بگشایی و سر و کله ات را بیرون بدهی . مانند سوراخ های زندان فقط
می توانی با چشم هایت در آن ها سوراخ ایجاد کنی و از آن سوراخ ها ، به
بیرون نظر بیاندازی .
مردم یگان یگان می گذرند با صورت های پنهان شده در پس ماسک ها. با چشم های
که در ته آن ها هزاران سوال سرگردانند. با ترس به اطراف خود نظر می اندازند
اگر کسی را دیدند که از مقابل شان می آید ، ترسیده و وارخطا خود را کنار می
کشند و فاصله می گیرند . می ترسند مصاب شوند. باید هر چه زودتر خود را دور
کنند تا آلوده نشوند . عجب روزگاری شده . از آدم ها فرار می کنی . آدم ها
بلای جان آدم ها شده اند . از خانواده ات فرار می کنی . از خواهر و مادر و
برادر و پدرت فرار می کنی . حتی زن و شوهر از هم فاصله می گیرند . مبادا
کرونا داشته باشند . احساس تنهایی می کنی . تنهایی بر تو حاکم می شود.
تنهایی جان و جسمت را فراچنگ می گیرد و ترا در خود ذره ذره ذوب می کند . در
درونت با تنهایی ات قفل می شوی . در تنهای خود منجمد می شوی . به همان حال
می مانی تا خشک شوی . تا قبض الروح شوی . دور آخرالزمان است دیگر ! همین که
می گفتند در آخر الزمان همه به حال و روز خود رها می شوند و کسی به فکر کسی
نیست، کاملا درست می نماید.
جاده ها از موتر و مردم خالی است . زمان زیادی را می گیرد تا کسی از گوشه
ای پیدا شود و به زودی در گوشه دیگر غایب شود . مثلی که از حضور خود در
جاده و خیابان پشیمان باشد . هراس و ترس از حرکات شان پیداست . در چشم هر
کسی که نگاه کنی ترس خانه کرده است . حتی حس می کنی که کسی نمی خواهد به
چشمش خیره شوی . زود رویش را بر می گرداند ، راهش را کج می کند و تندتند از
تو دور می شود . سگ های که گاه گاه برای گردش بیرون آورده می شوند ، نیز
این ترس را احساس می کنند. با چشمان هراسان به اطراف نگاه می کنند و احیانا
اگر سگی دیگری را ببینند که آن سوی خیابان قدم می زند ، نگاهشان را از او
می دزدند تا مجبور نشوند برایش دم بجنبانند.
پوست دست ها در درون دستکش ماسیده و پیر شده اند .ماسک ها نفس ها را در
سینه ها بند انداخته . چشم ها خسته و زار و بی رمق شده اند. دیگر کسی مثل
گذشته به سر و وضع خود نمی رسد . ژولیده گی و بی سلیقه گی جای آراسته گی را
گرفته است . پشت شیشه عینک ها را بخار گرفته و نه تنها راه نفس کشیدن بند
آمده که راه نگاه کردن نیز بسته شده است . در دنیای که نه نفس کشیده می شود
و نه نگاه کرده می شود ، دوام آوردن ممکن نیست ....
آخرالامر یا سینه می شکافد یا راه نگاه کور می شود . دل در قفسه سینه خاموش
و چشم ها تاریک خواهند شد.
چقدر دلم می خواهد با این مردمی که در کوچه های خالی تنهایند ، حرف بزنم .
اما افسوس که پنجره ها تنگ اند و شیشه ها کدر. صدایم را نمی شنوند . دلم پر
شده است .ماه هاست که خانواده ام را ندیده ام . دلم برای قیماق چای که مادر
تهیه می کرد ، می تپد . رنگ گلابی و طعم چای سبز و عطر هیل قیماق چای چه
دلنشین است . دور هم نشینی دوستانه چه لذت بخش است اما دوستانم رخ پنهان
کرده اند . شب ها چه دور و دراز است . آسمان چه تاریک و ستاره ها چه دور و
صبح ناپیداست . طلوع آفتاب در افق گم است . انگار خورشید روی پوشانیده و
دیگر قصد طلوع را ندارد . گویی از زمنیان قهر است .
اتاق را دود انباشته . قطی های خالی سگرت و نیمه سوخته ها و خاکستر ، بوی
نامطبوعی می دهند . بوتل های خالی شراب، قطی های بیر در کنج اتاق انبار شده
اند . در و دیوار رنگ های روشن خود را از دست داده اند ، همه چیز دودی و
خاکستری شده . دنیا روز های آخرش را می بیند . زودی است که تاریکی بر جهان
فرود آید . دیگر حوصله ای که برای قدم زدن بیرون شوم ، باقی نمانده . چقدر
باید خود را بپوشانم . دهان و دست ها باید گشاده باشند . راه تنفسم بایست
آزاد باشد تا بتوانم سینه ام را از هوای آزاد پر کنم . نه این که با ماسک و
دستکش ها پوشانیده شوند . چقدر از دیگران دوری کنم . چقدر راه عوض کنم،
چقدر بگریزم . نه ! نمی شود . اگر همین جا روی بستر خاموش شوم ، بهتر است !
فکر می کنم جهان به آخر رسیده . آخر زمان شده . همه خود را آماده می سازند
تا با این جهانی که زیبایی اش را خود همین آدم ها از میان برده اند ،
خداحافظی کنند . چرا که اخبار روز های قبل گفته بود که مرگ و میر به صورت
فوق العاده افزایش یافته و روزانه هزاران نفر می میرند و به زودی جهان نیمی
از نفوس خود را از دست می دهد .
با آن که پایان راه را پذیرفته ام و دیگر امیدی برای ادامه زندگی نیست ،
ولی خود را برای بار آخر از بستر بلند می کنم تا تلویزیون را روشن کنم و
ببینم آیا واقعا همه چیز خاتمه یافته و دیگر خلاص !
صفحه تلویزیون آبی می شود و خاموش باقی می ماند . دیگر صدایی از آن بلند
نمی شود . قلبم از جا کنده می شود . پس درست است . جهان پایان یافته . دیگر
امیدی نیست . حدسم درست از آب درآمد . مرگ نزدیک است . به صفحه تلویزیون که
خاموش است نگاه می کنم و سراپا می لرزم . از مرگ می ترسم . از این که زندگی
ناکرده ، طعمه مرگ می شوم ، قلبم فشرده می شود و آه پر حسرت و یاس از ته
سینه ام بیرون می شود . اجل را بالای سرم حس می کنم . مرگ را می بینم که از
چهار طرف مرا احاطه کرده . مردمک چشمم به تلویزیون چسپیده و دهنم مثل تونلی
که می خواهد در صفحه تاریک تلویزیون نفوذ کند و راه باز کند ، باز مانده .
حس می کنم تمام رابطه ام با جهان قطع شده .
اما ناگهان صدایی ، سکوت اتاق را می شکند و تلویزیون به صدا می آید . نطاق
همراه با تبسم ملیح می گوید : بالاخره امروز واکسین کرونا تثبیت شد !!
باری چشمانم بسوی تلویزیون گشاده می ماند . از هیجان و شوک خبر، سرم می
چرخد و به زمین می افتم .
آه ! بالاخره قیامت شد ! رستاخیز ! روز نو!
|