کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

          فاطمه خاوری (کیمیا)

    

 
حتی اگر فردای نباشد
داستان کوتاه

 

 

 

نمی توانم جلوی گریه ام را بگیرم! کوشش می کنم هق هق نکنم و خاموشانه گریه کنم. سرم را سمت سکرین تلوزیون می گیرم تا محمود متوجه نشود. و آهسته با گوشۀ شالم اشکم را پاک می کنم و بینی ام را می گیرم.

هیچ علاقه ای به دیدن برنامه ی تلوزیون ندارم، نگاهم متوجه ناخن هایم می شود. آنقدر ذهنم درگیر بود که نفهیدم کی سرشان را کندم. چقدر از مانیکورشان لذت می بردم. چون مشتری سابقه آرایشگاه بودم برای مانیکور به من تخفیف داد. ولی حالا بی اختیار سر سه تا  از ناخن ها را کندم.

محمود بی صدا می آید و کنترل تلوزیون را برداشته کانال را عوض می کند. سریال عثمان است. تا همین سه هفته پیش سریال از پیشم قضا نمی شد، حتی محمود و بچه ها را گرسنه می ماندم تا سریال را تماشا کنم اما حالی؟ دلم نیست سریال را تماشا کنم، سریال دردم را دو چندان می کند. همیشه پایان خوب از آن سریال هاست ولی در واقعیت ...

یواشکی سمت آشپزخانه می بینم. محمود هم این چند روزه صورتش را اصلاح نکرده و ریش کشیده است.  محمود قابلمه را روی اجاق می گذارد و سمت اوپن برمی گردد. نگاهم را دور می دهم تا با او چشم به چشم نشوم. محمود گفت" بیا برویم! اوضاع خراب تر می شود" اما من جدی نگرفتم. آنقدر از شغل جدیدم خوشحال بودم که تحلیل های سیاسی اش را جدی نمی گرفتم. هم نمی خواستم خوشبتی را که بعد سالها به دست آورده بودم از دست بدهم و دوباره به کارخانه تولیدی لباس برگردم. مگر برای مهاجر افغانی کار دیگری هم پیدا می شود جز دار قالی و کارخانه تولیدی؟! من تمام کودکی و نوجوانی ام همانجا اسیر بودم. آنقدر پشت دستگاه قالی و چرخ خیاطی کار کرده بودم که پشتم قوز کرد؛ یادگاری که هنوز هم همراه خود دارم. نمی خواستم دوباره آن روزهای سیاه، سرنوشت خودم و اطفالم شود. حتی نخواستم به حرف های محمود گوش بدهم. اما کاش به او اعتماد می کردم. او بود که مرا از کارخانه تولیدی نجات داد. حتما باز  هم می توانست مراقبت من و فرزندانم باشد. اما نتوانستم. نتوانستم از خوشبختی که تازه به من رو کرده بود دل بکنم.

برنامه های تلوزوین عصبی ام می کند اما اگر تلوزیون را خاموش کنم محمود دوباره برای دلداری دادنم می آید و من بیشتر شرمنده خواهم شد.  گوشی ام را از روی تاقچه بر می دارم و چک می کنم. گروه پر از مسیج است. صحبت از برنامه فرداست. شاپری برایم پیام خصوصی داده" فردا می آیی؟!"

نمی دانم چه بگویم. نمی دانم می توانم بروم یا نه؟ رفتن جرات می خواهد؛ چیزی که من ندارم. سمت محمود می بینم. دیگ برنج را دم کرده است. مترددم، برم یا نه. خطرناک نباشد! اگر همه مان را بکشند چه؟ شاپری و تهمینه مجرد اند اما من سه تا طفل دارم.

با صدای محمود به خودم می آیم و سمت او می بینم. لبخند زنان سمتم می بیند و می پرسد:

-         نگران چی هستی؟

-         فردا؟

-         نترس!

-         اگه ماره بکشن؟

-         نمی تانن! اینجه پایتخت است! همه دنیا توجه شان به آنهاست که خطایی ازشان سر نزند.

-         ولی دَ ولایتِ...

حرفم را قطع می کند و می گوید: نواحی دور دست فرق می کنه! اینجه پایتخت است.

چیزی برای گفتن ندارم. محمود همانطور که روی اپن را تمیز می کند می گوید: زندگی کن، امروز ره زندگی کن حتی اگه فردایی نباشه.

لبخندش آرامم می کند. ها می روم. باید بروم و حقم را فریاد بزنم. آنها همه چیزم را از من گرفتن. نتیجه سالها درس خواندم را. وظیفه ام را. حتی امید و شوق زندگی کردن را.

محمود دوباره سمت اجاق گاز می رود. بوی دال فضای سالن را پر کرده است.

***

هانیه کیف لوازم آرایشم را برداشته و تمام لوازمم را بهم ریخته است. حتما دنبال رژلب است، او عاشق رژ لب است. مرضیه محکم روی دستش می زند و تا هانیه گریه می کند او را بغل می گیرد. می گویم: بانش به ازو دیگه اینا به درم نمی خوره.

خودم رژ لب را از میان لوازم بر می دارم، بلند می شوم و رژلب را به دست هانیه می دهم. با دیدن رژلب سمتم لبخند می زند و در حالی که چیزی می گوید آب دهانش بیرون می ریزد. چشمانش آب زده! دلم برایش می سوزد،  با دستمال بینی اش را می گیرم و دور دهانش را پاک می کنم. سرم را جلو می برم و لپش را می بوسم.

سمت دهلیز می روم و رو به روی آینه می ایستم. مرضیه در حالی که هانیه را به بغل دارد به من زل زده است. نگاهش از درون مرا می سوزاند. نگاه امروز او با نگاهش تا قبل از سقوط زمین تا آسمان فرق دارد. قبل از سقوط چشمانش برق می زند و لبخند از لبانش نمی رفت. اما حالا تمام آینده اش خراب شد. مکتب برای او همه چیز بود، امید، آینده، مکان بودن با دوستانش و حالا که مکاتب بسته است دیگر به هیچ چیز علاقه ندارد.  بر خلاف گذشته که برای نگهداری از هانیه بهانه می آورد، حالا حتی بدون این که من بگویم تمام وقتش را وقف نگهدای از هانیه می کند و تنها دلخوشی اش صفحات مجازی اش است که می تواند در آنجا با همکلاسی هایش باشد. محمود هم می آید و پشت سرم می ایستد. نمی دانم چرا جلوی آینه ایستاده ام، سابق اینجا می ایستادم چون میخواستم مطمئن شوم که آرایشم برابر است ولی حالا که از آرایش خبری نیست. من حتی مکپ هم نزدم. حالا دیگر حتی نگران لکه های بازمانده از دوران بارداری روی صورتم هم نیستم. چشمانم کوچکتر از هر وقت به نظر می رسند و لبانم خشکه زده.

نگاهم روی موهایم می افتد. موهای نازنینم که تازه استخوانی رنگ کرده بودم. شال سرمه ای ام  را دوباره پس می اندازم و تمام موهای جلو و عقب سرم را گرفته دور می دهم و با گیره محکم می بندم. اینبار شالم را جلوتر می کشم. شالم را تا بالای ابروهایم پایین کشیده ام. درست مثل زمانی که دختر خانه[1] بودم.

امروز دوباره حجاب سیاه پوشیدم. بعد از دوران مکتب دیگر دلم نمی خواست حجاب سیاه به تنم کنم. اما چون سوغاتی مادرم بود آن را دور نینداختم؛ و حالا وضعیت طوری است که باید بپوشم.  

پیشانی مرضیه را می بوسم، برای لحظه ای او را همانطور که هانیه را به بغل دارد در آغوش می گیرم و بعد بدون اینکه چیز دیگری بگویم از دهلیز می برآیم. صدای مرضیه را می شنوم که می گوید" مراقب باش مامانی!"

محمود سوار موتورسیکل[2] می شود. دلم درد می گیرد. با خودم می گفتم از دستمزدم پس انداز می کنم و سالگرد ازدواجمان برایش موتورسیکل جدید می خرم تا دیگر مجبور نباشد با این موتور کهنه جایی برود اما حالا! محمود از خورجین موتور مقوایی لوله شده را به دستم می دهد، می گویم این چیست؟ می گوید: به شعار نیاز نداری؟!

می پرسم: چه نوشتی؟!

خنده کنان می گوید: نوشتم به این خانم کار نداشته باشید این زن من است!

از خنده اش خنده ام می گیرد.

همین که پشت سرش می نشینم و کمرش را می گیرم باز گلویم را بغض می گیرد. موتور به لرزه می افتد و به همراه آن، من هم به لرزه می افتم. محمود خونسرد است. او همیشه آرام است برعکس من که زود استرس می گیرم.

همین که از دروازه حیاط بیرون می شویم محسن را می بینم که با اندوالهایش[3] فوتبال بازی می کند؛ برعکس مرضیه، او نگران وضعیت جاری نیست. شاید هم نمیتواند بفهمد چه رخ داده چون هنوز هم منتظر است من دستمزدم را بگیرم مانند گذشته آنها را به رستوران و بند قرغه[4] ببرم. برایش دست تکان می دهم و او هم خنده کنان برایم دست تکان می دهد.

جمعیت برچی کمتر از سابق شده است. اما همین هایی هم که به سرک آمده اند مثل سابق کالا پوشیده اند و آرایش کرده اند.  انگار نه انگار که دولت عوض شده و طالب آمده است؛ شاید فقط من ترسو هستم. شایدم هم حرف دیگران درست باشد و مکاتب به زودی باز شود و ما بتوانیم دوباره به سرکار برگردیم. پل سرخ هم مانند گذشته گیر و بار نیست. آن زمان از شلوغی و گیر و بار کابل بیزار بودم اما حالا فهمیدم که زندگی در همین گیر و بار و شلوغی هاست.

از دور چند نفری ورق به دست به چشم می خورد. با نزدیک شدن به آنها می گویم: نگه دار! همین جا نگه دار! من پیاده می روم.

محمود موتورسیکل را نگه می دارد. باز هم لبخند زنان به سمتم می بیند و می گوید: چقدر حسودی! می ماندی تا پیش خانم های قهرمان آمده ارادتی می کدم.

مانع خنده ام می شوم و سمتش به قهر می بینم و می گویم: برو خانه پیش اشتوک[5] ها، مه خودم می آیم.

سری تکان می دهد  و من بلافاصله خود را به دختران می رسانم و می گویم: سلام.

نگاهم اول از همه حسینا را می گیرد. او هیچ تغییر نکرده ُ شال خردلی و مانتوی سرخ اناری به تن دارد. موهای استخوانی رنگش را هم بیرون گذاشته و عینک آفتابی قهوه ای رنگ به چشم کرده، از آرایشش هم هیچ نکاسته، مکپ، رژ لب سرخ، خط ابرو و ریمل، فقط سایه چشم نزده چون عادت ندارد بزند، نیازی هم ندارد، چشمانش به اندازه کافی زیباست. حسینا سمتم می بیند و با حالت شگفت زده به من می گوید: چه طالب پسند؟

تهمینه با لحن تندی بدون اینکه حتی سلامی کند می گوید: این چه وضعی است که جور کدی؟کدام کسی د خانه تان مرده؟ تو یک ماه قبل هم همی قسم بودی؟

در حالی که سعی می کنم مقوای لوله شده را باز کنم می گویم: یک ماه پیش دولت جهوری بود حالی امارت!

تهمینه با چشمان درشت و عسلی رنگ!  در حالی که دختران را دعوت می کند کنار هم بیاستند تا جمعیت بیشتر به نظر بیاید می گوید: همی شماها طالبان را شیر می کنید وگرنه شغالی بیش نیستند.

مقوای خود را باز می کنم و جلویم می گیرم. دستان و پاهایم می لرزند. تعدادی از خبرنگارها مقابلمان ایستادند و از ما عکس می گیرند. با اشاره حسینا حرکت را شروع می کنیم! او شعار می دهد و ما تکرار می کنیم!

***

از دیدن طالبانی که مسلح به ما نزدیک می شوند وحشت می کنم، احساس می کنم هر لحظه کلاشینکف ها به من شلیک خواهند کرد. خودم را بیشتر به سمت دختران می کشم، نباید از آنها جدا شوم. در حالی که شعارها را تکرار می کنم مدام به این سمت و آن سمت می بینم. تقریبا محاصره شده ایم، از هر دو طرف و از پشت سر طالبان  ما  را تعقیب می کنند. از رو به رو هم تعدادی طالب به سمت مان می آیند. تعدادشان بیشتر از ماست. اگر هر کدامشان یک مرمی سمتمان رها کند، همه مان خواهیم مرد. یکی از طالبان خنده کنان می گوید: مرد با غیرت در خانه تان نبوده که به سرک ها درآمدید؟!

من خودم را به کری می زنم اما یکی از دختران در جوابش می گوید: مردهایمان هم با غیرت است وهم شجاع گفتند بروید از حقوقتان دفاع کنید.

 طالبان جلوی مسیر ما می ایستند تا مانع از عبور مان شوند. تعدادی از عساکرشان کلاشینکف هایشان را به حالت آماده باش میگیرند اما حسینا کوتاه بیا نیست. او همانطور که ایستاده و به چشم عسکر طالب خیره است فریاد می زند و پشت سر او همه ما فریاد می زنیم.

من تُن صدایم کم شده، می خواهم فریاد بزنم، تمام تلاشم را هم می کنم اما به زور صدا از گلویم می براید. بعضی دخترهای دیگر هم صدایشان گرفته است. حسینا جلوتر می رود و با جلو رفتن او طالبان کنار می روند. او خود را از میان طالبان می کشد و ما به دنبالش! ما هم از خط طالبان عبور می کنیم. خوشحالیم. همه مان خوشحالیم که توانستیم از خط طالبان عبور کنیم و بلند تر فریاد می زنیم وشعار می خوانیم. همه به هم می بینیم. نگاهمان مبارک باد می گوید. هنوز چند متری جلوتر نرفتیم که موترهای لندکروزر سفید و فوردهای  سبز رنگ پلیس که حالا به طالبان تعلق دارد 30 متر جلوتر سرک را بند می کنند. طالبان به صف می شوند. نه! اینبار دیگر نمی توانیم عبور کنیم. دخترها از سرعت خود کم می کنند.

حسینا به ما می گوید: دخترا تا همین جا کافی است، فکرتان باشد وقتی پراکنده شدیم بلافاصله سمت خانه تان نروید خطرناک است. باز هم وحشت به سراغم می آید. و تنها یک واژه در ذهنم باقی می ماند "خانواده ام!".

خبرنگارها برای مصاحبه جلو می آیند و حسینا شروع می کند به صحبت ، قدسیه و شکیبا هم شروع می کنند به مصاحبه دادن، اما من جرات ندارم. خودم را عقب می کشم. هر دو طرف سرک را طالب گرفته است. پشت سرم مردمی که برای نظاره کردن آمده اند جمع شدند؛ اگر این مردم با ما هم صدا می شد ما فقط بیست نفر نمی شدیم،  جمعیت مان چندین برابر می شد؛ اما افغانستان نظاره گر بیشتر دارد تا حق طلب! پشت جمعیتی که برای نظاره ما ایستاده اند یک کوچه است!  قبلا این مسیر را رفته بودم؛ ختم کوچه به سرک دیگری راه دارد. اگر باید جدا شوم این بهترین جا است.

یکی از خانم ها به سمتم اشاره می کند که شعارت را جلوی خود بگیر تا عکس بگیرند. شعارم را بالا تر می آورم تا بالای سینه ام. عکاس خارجی است! مردی 50 ساله. چیزی از من می پرسد! حتما می گوید مصاحبه می دهی! انگلیسی من اصلا خوب نیست. می گویم: I cannot speak English!

مرد خبرنگار لبخندی می زند و چیزی می گوید: از تمام حرفهایش فقط ok را فهمیدم، یکی دیگر از دخترها می گوید: می گه حرفته به زبان خودت بگو چه می خواهی؟!

بلافاصله سمت خبرنگار خارجی می بینم، در دستش ریکاردر است، تازه متوجه شده ام، بلند می گویم: آزادی ام را می خواهم، ، حق کار برای خودم، حق تحصیل  برای دخترم . و یکباره ساکت می شوم،  صدایم می گیرد، دیگر ذهنم کار نمی کند، زبانم لال شده، وحشت کرده ام.  

خبرنگار خارجی سمت ریکاردر اشاره دارد و می گویدWhat is your name?

می گویم: !؟ My name is Arezo

خبرنگار سری تکان می دهد و لبخند می زند و سراغ نفر بعدی می رود. و من دوباره سمت جمعیت می بینم و کوچه ای که در پشت سر آنهاست.

یکباره به دختران نگاه می کنم که همه مجذوب کمره ها هستند. طالبان هم دخترانی را که مصاحبه می دهند و خبرنگاران را تحت نظر دارند. کسی متوجه من نیست. بلافاصله سمت جمعیت می روم. مرد ها خود را عقب می گیرند تا به من راه فرار بدهند. یکی از آنها به من می گوید: نمایش تمام شد؟

عصبانی هستم؛ حتی در این حالت هم مردها طعنه زدن هایشان را رها نمی کنند. این جماعت نسل اندر نسل وحشی هستند. از جمعیت بیرون می شوم، کم مانده که بدوم. سریعتر راه می روم تا کوچه را به آخر برسانم و به سرک برسم. یکی از پشت سرم صدا می کند : شعارته کجا می بری؟زمین پرتو.

تازه متوجه دستم می شوم. مقوا هنوز به دستم است. آن را می اندازم و سریعتر حرکت می کنم. حتی جرات ندارم پشت سرم را نگاه کنم. همین که کوچه را آخر می کنم  وارد سرک می شوم. سمت راست دور می خورم. سعی می کنم خونسرد باشم و آهسته راه بروم. با صدای بوق موتورسیکل تکانی شدید می خورم؛ کم مانده جیغ بکشم! سرم را بر میگردانم، محمود است. از خوشحالی نفسم بند آمده می گویم :تو اینجه؟!

می گوید: سوار شو! به سمتش می دوم و سوار می شوم. با دو دستم کمر او را محکم بغل می گیرم و موتور حرکت می کند. تمام بدنم می لرزد. ضربان قلبم به شدت می زند، نفس نفس می زنم؛ نفس عمیق می کشم تا بتوانم ضربان قلبم را برابر کنم. نمی توانم! صورتم را به پشت محمود می چسبانم و نفس عمیق می کشم. اشکهایم گونه هایم را تر می کند.


 

[1] دختر خانه یعنی دختر مجرد

[2] موتور

[3] دوستان

[4] نام دریاچه ای در کابل

[5] اطفال

 

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل   ۵۰۱ ام    سال بست‌ودوم       حمل    ۱۴۰۵     هجری  خورشیدی        اول اپریل  2026