|
به خستهی این راه چاره کو، به تشنه لبی جرعه آب کو
به پیکرِ مرده به ساحلی، قناعتِ با یک جواب کو
فضای دل آشوب خانهها، شبیه دلِ مردههای ما
تجمّع ارواح و ترسها، دقیقهی آرام خواب کو
برآمده قوسی ز روز و شب، به خطّ سیاهِ به دور و بر
گرفته شرایط به غَلّ و بند، رونده به این انقلاب کو
چه اسلحه سازانِ ناخلف، که جنگ و تباهی میافکنند
چه نقشهی آشفته میکشند، که دادرَسِ این حساب کو
به رویشِ باروت و بم جهان، شکسته تن و روح ما چنان
که طاقت یک لحظه درد نیست، تحمّل باقی عذاب کو
بهاره ابرار یعقوبی
|