|
به من، به غیرِ وصالات روا نداشته باش
مرا به دوری خود مبتلا نداشته باش
تو آفتابی و من سایهام، مرا از خویش
به قدرِ ثانیهای هم جدا نداشته باش
برای آمدنات بال در بیاور و لیک
برای رفتنات، ای دوست، پا نداشته باش
به جای حسِ ترحُّم که من نمیخواهم
به حالِ من نظری عاشقانه داشته باش
مگر که میشود؟ این رسمِ آشنایی نیست
که گفته است هوایِ مرا نداشته باش؟
مباد پا بگذارد کسی، به غیر از او
برایِ هیچکس، آغوش! جا نداشته باش
شبیهِ کوه و غروب، از تو باز میخواهم
همیشه دست مرا روی شانه داشته باش
همه به پیش تو از من دروغ میگویند
به حرف هیچکسی اعتنا نداشته باش
تو را به من نرساند قیام خواهم کرد
که گفته کار به کار خدا نداشته باش؟
#هارون_بهیار
|