|
رفت آهسته ، سمت دریاچه
زن ،با دو تا کوزه ی گلی و گرنگ
او غم و درد زایمانش را
گریه کرد گفت با گیاه ،با سنگ
باز ،سمت گندم زار قریه و ده
رفت ،تاشام خوشه ها را چید
با خودش گفت درد تلخش را
چادر درد را، به خود پیچید
رفت از کوچه های تاریکی
جانب خانه سوی تنهایی
سقف و دیوار کهنه و غمگین
یک تن خسته ،یک سر واهی
کرد شیطان چراغ را روشن
رفت باشوق سمت گهواره
تا در آغوش گیردش با مهر
جان مادر گفت و ،مه پاره
رفت با اشتیاق بیش از حد
کودکش را به نام جار زده
ای دریغا که دید کودک نیست
شوهرش طفل را قمار زده
قریه غرق سکوت و خاموشی
شب و شیطان چراغ و اندوه بود
زن خودش را به دار زد آرام
در کنار غمی که چون کوه بود
زن بد کاره بود ،کشتندش
گشت فردا، چنین آوازه
سرنوشت زنان چنین بوده
قصه ها کهنه زخم ها تازه
|