|
چقدر دل بسته بودم
به تاک های خانه مان
به آفتاب گردان ها
و عشق پیچان های پشت کلکین
چقدر دل بسته بودم
به مادرم
و دست پخت هایش
چقدر دل بسته بودم
به خانه ی خوب مان
به پنجشیر وات
خشت هوختیف
و کوچه مان
به همسایه های خوب ما
وسالهای که خسته کن نبود
و حس خوب روز ها و هفته ها
و اما
هفت مار افسانوی
قصه های بابام
سر بر آوردند
و بر درختان خوشبختی ما
و به آشیانه های ما
یورش بردند
ما پریدیم
چنان کبوتر های هراسان
از وحشت هجوم این گرگ های پیر
و دل کندیم
از کتاب ها
از تصویر ها
از دوستان ما
و از بستره و رنگ لحاف ما
دل کندیم
از بالشت های گل دوزی با دستان مادر
ما آنجا گل ها و پرنده های مان را
جا گذاشتیم و تمام یاد های خوب را
و صدای مهربان قناری ها را
و تمام یاد های خوب را
و بیدار شدیم در سر زمین های که
باید با عجله راه رفت
در روز های کوتاه
در هفته های مشغول
در نگاه های بیگانه
و ماند خانه ها ی ما
هنوز در هجوم مار ها و گرگ ها
|