|
در جادههای سرد و درکنار مردمان گویی بیخبر از همدیگر، به چار طرف نگاه
می کردم و سپس خودم را خم میکردم تا بوتلهای خالی را جمع کنم. مردم مرا
با حیرت نگاه می کردند، بعضی از آنان با نگاههای خشمگین به چشمانم می
دیدند. لباس کهنه به تن داشتم، لباسی که بارها رفو شده بود. از بوتهایم
نپرسید. با هر قدمی که بر میداشتم، سردی جادهها را حس میکردم.پایهایم
ترکیده بودند. زخمهای زیاد در پاهایم داشتم که با راه رفتن درد را پیشتر
میساختند. بوجییی که در پشتم بود، قامتم را خم میکرد.
عجیب بود، چون در پیش روی دوکانها منتظر می بودم. هر کسی که نوشیدنی
میخرید، من منتظرمی بودم تا آن را تمام کند و من بوتل خالی آن را بگیرم.
هیچجایی از چشم هایم دور نمی ماند در تمام روز تلاشم را میکردم تا
بوتلهای بیشتری را جمع کنم. با آنکه هر روز در جادهها مشغول کارم هستم،
اما همیشه با این جادهها بیگانه بودم، چون همیشه با نگاههای نفرتانگیز
مردم رودر رو میشدم.
امروز به اندازهی کافی توانستم بوتل جمعکنم، اما زیاد خسته شدم و از
گرسنهگی دلم بیحال بود. به طرف سرک عمومی رفتم، دیدم گلثوم با قلمهایش
در همان جای همیشهگی خود نشسته است. از حالتش معلوم بود نتوانسته امروز
قلمهایش را بفروشد. رفتم در پهلویش نشستم و گفتم:
- چرا قهر هستی؟ غم نخور امروز، نشد فردا! اگر فردا هم نشد، پس فردا
میشود. نگران نباش به مروزمان یاد میگیری! گلثوم گفت:
- نمیشه، چار روز است که نتوانستم قلمها را بفروشم. باید امروز حتماً
میفروختم چون فردا پولش را کار دارم. با آرامی برایش گفتم:
- تو خانه برو. من قلمهایت را میفروشم، امروز قلمهایت تمام میشوند.
قلمهای گلثوم را از پیشش گرفتم. گلثوم خواهرم ده ساله بود. او اندام
متوسـط، چشمان سبز رنگ داشت و موهای دراز. لباسهای گلثوم هـم مثل لباسهای
من بود، حتی کهنهتر از لباسهای من.
تنها نگرانی من در زنده گی همین خواهرم و بی بیام است. تمام تلاش من این
است تا از آن ها به درستی نگهداری کنم. من تنها مرد خانواده بودم، اما
هنوز طفل بودم و هیجگاه کودکی نکردم. زندهگی برای من همین بود و مرا مجبور
ساخته بود تا مثل بزرگترها رفتار کنم و کارهایی را که آنها میکردند،
باید انجام میدادم. باید رفتار بزرگتر می کردیم و همین کار را هم کرده
بودم.
گلثوم راهی خانه شد. من هم به بازار پلاستیک فروشی رفتم. به چند دوکان
رفتم، اما کسی حاضر نبود از صد افغانی پول بیشتر برای بوتلهایم بدهند. بار
سنگین قامتم را خم کرده بود، از گرسنهگی دلم بالا میآمد خستهگی زیاد
بیحالم کرده بود. چون بارم زیاد بود، باید از شرش خلاص میشدم. به دوکانی
رسیدم که پیرمردی با پسر کوچکش بود، داخل دوکان شدم نگاهی به سر و قیافهام
انداختند. پسر کوچک با دیدنم از جایش بلند شد در کنارم ایستاد. پیرمرد
پرسید:
- چی میفروشی؟ نمیدانم چرا صدایم به لرزیدن شروع کرد، گفتم:
- یک بوجی بوتل جمع کردهام، چند میخرید؟ پیرمرد با نگاهی ترحمآمیز سویم
نگاه کرد و گفت:
- دو صد افغانی. در همان جا از خوشحالی پسر کوچک را در آغوش گرفتم. پیرمرد
پول را پرداخت و من دوباره به جاده تیمورشاهی رفتم تا قلمها را هم بفروشم.
هوا هم تاریک شده بود و دانه دانه باران هم میبارید. هوا سرد نبود، اما
چون گرسنه بودم سردی زیاد حس می کردم. کس هم نبود قلمها را بخرد. حیران
مانده بودم چیکنم. باید تا فراد پول جمع میکردم، اما خریداری نبود که
قلمهایم را بخرد.
با خودم گفتم، خانه بروم چون صبر دیگر فایده نداشت. دیگر کسی نبود تا
قلمها را بخرد. آهسته، آهسته قدمزنان به طرف خانه روان شدم. درد زیادی در
پاهایم حس می کردم، به طرف آسمان نگاه میکردم. در ذهنم چراهای زیادی خلق
شده بودند. با خودم میگفتم، چرا زندهگی من چنین است؟ و دههای چرای دیگر.
در همین فکر بودم که پایم در جوی رفت. همه قلمها در جوی افتادند. دستم را
به جوی فرو بردم، اما به جز دودانه قلم نتوانستم که دیگر قلمها را بگیرم.
باران به تندی میبارید. لبهایم از سردی هوا می لرزید. تا خانه راه کم
مانده بود، اما از گرسنهگی و خستهگی نمیتوانستم راه بروم. خود را به سوی
ایستگاه کشانیدم. چون هم برای نشستن جا داشت و هم کسی مرا از آن جا نمی
کشید. وقتی روی چوکی نشست، کسانی که منتظر موتر بودند، بلند شدند و رفتند،
چون هم بوی بد میدادم و هم گدا بودم. شاید هم فکر میکردند که دزد باشم.
مردم در هر جا از ما فرار میکنند گویا قاتل باشیم، اما در حقیقت ما
قربانیهای جامعه هستیم. ما به چشم آنها دزد یا گناهکار هستم، اما
بیخبرند که هیولاهای درندهیی در بین آنها زندهگی میکنند. اینها همیشه
آدمها را از روی ظاهرشان قضاوت میکنند؛ بیخبر از باطنشان.
ریزش باران شدید شد، همه جا را آب گرفته بود. به اطرافم نگاه میکردم و
قلمها را که از دست داده بودم، به یادم میآمد. گلثوم چگونه میتوانست یک
بسته قلم دیگر بخرد. پول همین قلمها را هم به سختی جمع کرده بود. در دلم
میگفتم کاش قلمهای گلثوم را برای فروختن نمیگرفتم، از سردی هوا از جایم
بلند نشدم. همان جا نشستم. به سرک نگاه میکردم. موترها با سرعت زیاد
میگذشتند.
فکرم طرف گلثوم و بیبیام رفت. با خودم گفتم در این هوای سرد چیگونه در
آن کلبهی نمناک و گلآلود نشسته باشند. بیبی هم حال خوبی نداشت. پولهایی
که جمع کرده بودم را حساب کردم. برای داکتر رفتن کافی نبود، بلند شدم به
خانه بروم، اما ریزش باران شدت بیشتر میگرفت. ناچار متظر ماندم تا باران
تمام شود.
همانطور سوی قطرات باران میدیدم، خوابم برد. وقتی بیدار شدم، موتر و عابری
روی جاده دیده نمیشد. همهجا خاموشی حکمفرما بود، هنوز هم همه جا را آب
فراگرفته بود. با عجله به طرف خانه حرکت کردم، در کوچه قصابی رسیدم، باد
تندی به وزیدن شروع کرد، هوا چنان سرد بود که تمام بدنم میلرزید، اما
وجودم داغ بود، به ذهنم گذشت که دچار تب و لرزه شدهام. ازدور دیدم چند نفر
سرکوچه ایستادهاند. ترس در وجودم رخنه کرد. هیچگاهی تا ناوقت شب بیرون از
خانه نمیماندم. چارهیی نداشتم، آهسته آهسته به طرف شان رفتم. وقت نزدیک
شان رسیدم، یکی از آنان، راهم را بسته کرد. از ترس نمیدانستم چی کنم، با
صدای آرامی گفتم:
- شما کی هستین؟ ناگهان صدای بلند خندهی همه شان بلند شد. یکی از آنان که
پسر جوانی بود، از یخنم گرفت و گفت:
- ما مالک اینجاستیم، تو کی هستی؟ سپس سراپایم را نگریست و گفت:
- پسرک، لباسهایت چرا کثیف است؟ بوی بدی هم میدهی. دیگری صدا کرد:
- معلوم است گدا است بگو امروز چند گیرت آمد؟ با صدایی لرزان گفتم:
- من گدا نیستم. آنها در مقابلم مثل دیوهای مست ایستاد بودند. نمیدانستم
چیکنم. یکی از آنها که اندام درشتی داشت، به طرفم آمد. فکر کردم میآید
مرا کمک کند، اما وقتی نزدیکم رسید مشت محکمی به رویم زد و گفت:
- حوصلهی بازی را با این طفل ندارم هر چیز که دارد ازش بگیرید. همه شان به
طرفم آمدند. من تعادلم را از مشت رفیقشان از دست داده بودم. یکی دستهایم
را محکم گرفت، دیگری از پولی که کار کرده بودم، از جیبهایم را گرفت. در
همانحال یک رفیق دیگر شان با مشت و لگد به سر رویم میکوبید. خون از دهنم
و دماغهایم جاری شده بود. با تمسخر میگفتند: هی، تو خو چندان گدا هم
نیستی. سپس قهقهزنان رفتند و مرا غرق در خون روی جاده رها کردند. سراپا پر
از خون بودم، در تب میسوختم. به آسمان نگاه کردم، به نظرم رسید که آسمان
هفت رنگ بود. چشمانم آهسته آهسته بسته میشدند. قطرههای باران هنوز هم به
صورتم میچکید ،دیگر چشمانم یاری نمیکردند. از حال رفتم چشمانم بسته شد،
دیگر چیزی را نه میدیدم و نه میشنیدم.
گلثوم و بی بی ام که نگرانم شده بودند و در جستوجوی من از خانه بیرون
برآمده بودند. گلثوم از ترس تاریکی و صدای گرگها که از دور به گوش
میرسید، خودش را در پشت بیبی سالخورده و پیرم پنهان کرده بود. هنوز به
آخر کوچه نرسیده بودند که چشم گلثوم به منی بیجان افتاده بود. او دست
بیبیام را رها کرد و با فریاد به طرفم آمده بود. خواهرم بعد قصه میکرد
که بیبیام که بیمار بود، نفسش بند شده و روی زمین نشسته بود.
بالاخره گلثوم و بیبیام، با دشواری تمام مرا به خانه آوردند و من که
کمکم إحساس گرمی میکردم، به خواب رفتم.
فردا که چشمانم را باز کردم باد ملایم صبحگاهی می وزید. گرمی آفتاب
دلانگیز بود. کلبه کوچک ما بوی نم باران میداد. متوجه شدم که در جای گرم
و نرم بیبیام قرار دارم. خودم را تکان دادم، اما در تمام بدنم درد شدیدی
را حس کردم. گلثوم که چشمانش را باز کرد، از جایش بلند شد و بالای سرم آمد
و از حالم پرسید. من حوصله حرف زدن را نداشتم، اما نمیتوانستم خاموش باشم
چون از چشمان گلثوم اشک جاری بود، به دروغ گفتم که خوبم و نگران حالم
نباشد.
از حالت گلثوم معلوم بود که با کنجکاوی میخواست بداند که کی مرا به این
حال رسانده است. من همه جریان را برایش گفتم. همانطور در حرف زدن بودیم که
صدای سرفههای بیبیام همه جا را فرا گرفت . از خواب بیدار شده بود،
دستمال دستش خونین بود. فکر کردم شاید از سرو صورت من باشد، اما گلثوم مرا
به بیرون آورد و گفت:
- چند روز است بیبیام خون سرفه میکند، اما تلاش دارد تا از ما پنهان
کند. گفتم:
- دیشب همه پولهایم را دزدیدند، حالی کاری از دستم ساخته نیست. چیکنیم؟
گلثوم پاسخ داد:
- نمیشه بیبی جان را پیش داکتر؟ پول داکتر را جمع میکنیم بعدن برایش
میدهیم. به گلثوم نگاهی کردم و گفتم:
- کی به ما باور میکندژ همه از ما دور میشوند، چون فکر میکنند ما دزد یا
فریبکار هستیم . امکان ندارد، داکتر قبول نمیکند. کوشش میکنم یک راه
دیگر پیدا کنم. تو خانه باش، من میروم یک کاری پیدا میکنم. تا پیشین
میآیم باز پیش داکتر می رویم.
سپس به راه افتادم، اما، حیران بودم چی کنم. رفتم در ایستگاه نشستم، مردم
را تماشا میکردم همه مشغول کار خود بودند. سرم را روی زانوهایم گرفتم.
همانطور فکر میکرد که کسی پهلویم نشست. سر تا پا نگاهم کرد و گفت:
- معلوم است لت زیادی خوردی. از دست کی لت خوردی؟ طرفش دیدم و گفتم:
- به تو چی؟ تو کی هستی؟ برو گمشکو حوصله ندارم. پوزخندی زد و گفت:
- چرا حوصله نداری؟ معلوم است غم داری. بگو کمکت کنم. میدانم تو بوتل جمع
میکنی. گفتم:
- بلی همین کارم است، اما تو کی هستی؟ دست خود را پیش کرد و گفت:
- نام من امیر است. گفتم:
- با من چی کار داری؟
- من هم مثل تو هستم. پسری که در کوچهها بزرگ شده و کسی را ندارد. با دقت
طرفش نگاه کردم. به پسری نمیماند که در کوچهها بزرگ شده باشد. لباسهای
پاکی به تن داشت و ساعتی هم در دست بسته بود. گفتم:
- با این سر وضع چگونه در کوچه بزرگ شدی؟ لباسهایت و صورت به پسری
نمیماند که در کوچه بزرگ شده باشد و دیگر اینکه من مثل تو نیستم خانواده
دارم و بی کس نیستم. این حرف را زدم بلند شدم و در همانحال ادامه دادم:
- من وقت ندارم با تو ضایع کنم.
به طرف جاده پر از سر و صدا و بیروبار سینمای پامیر رفتم. در هر طرف
جارچیها بودند که مردم را برای خرید دعوت میکردند. به چند دوکان رفتم
پرسیدم که به کارگر نیاز دارند، اما کسی حاضر نبود به یک پسر چهارده ساله
کار بسپارد. دوباره به طرف ایستگاه رفتم، دیدم هنوز آن پسر که صبح دیده
بودم، هنوز هم همان جا نشسته بود. رفتم در پهلویش نشستم به طرفم نگاه کرد و
گفت:
- کجا رفتی که دوباره آمدی؟ آهی کشیدم و گفتم:
- رفتم کاری پیدا کنم، اما کسی حاضر نیست برای من کار بدهد. گفت:
- میخواهی همراه من کار کنی؟ طرفش دیدم و گفتم:
- تو به من پیشنهاد کار میدهی؟ با خنده به طرفش دیدم، اما ساکت ماندم. با
خودم گفتم زیاد خود باور است. او چه میکند که من برای او کار کنم؟ اما آن
پر با لبخند گفت:
- امروز با من بیا و تماشا کن. اگر با کار کردن همراه من راضی بودی،
میتوانی همرایم کار کنی.
با خود فکر کردم، دیدم جز این راه دیگرراهی نداشتم. همرایش به راه افتادم.
به سینما پامیر رفتم. با رفتن به این جا فکر کردم شاید من را در دوکانی
جارچی بسازد. اما، اینگونه نبود. برایم چاقویی که نوکی تیز داشت و نیز
چندین خریطه در بهدستم داد و گفت:
- در ظاهر خریطه میفروشی، اما در اصل این کار تو نیست. تو با این بهانه
نزدیک مردم میشوی و با چاقویی که برایت دادم، جیب و دستکول آنها را پاره
کن و هر چیز که داشتند بگیر. آنها را جمع کرده، به وقت عصر پیش ایستگاه
بیاور. بعد تو پولت را بگیر. کار سختی نیست. برایش گفتم:
- من دزد نیستم من نمیتوانم این کار را کنم. تو مرا دزد فکر کردی؟ سپس
خریطه را دادمش و برگشتم. هنوز چند قدم نرفته بودم که به یاد بیبیام و
بیماریاش افتادم. برگشتم، خریطهها را از دست او گرفتم و نزددیک چند نفر
رفتم. خریطهها را پیش کردم، اما جرات نکردم به دستکول شان دست بزنم.
همینطور از کنار چند نفر دیگر نیز گذشتم، اما نتوانستم. هم دلم نمیشد و
هم جرئت آن را نداشتم. اما وقتی به بیبیام و بیماریش و عذابی که میکشید،
فکر کردم، حس کردم مجبورم. بعد از تلاش زیاد توانستم دستکول پیر زنی را
بزنم. با چاقو دستکولش را پاره کردم. در بین دستکول آن زن فقط یک بکس خرد
بود که به اندازه کف دست میآمد. بازش کردم، حدود دوهزار افغانی داشت. پولش
را گرفتم، بکسش را دور انداختم و به طرف ایستگاه رفتم.امیر هم آن جا بود.
برایش پول را دادم و گفتم که همین را توانستم بگیرم. امیر با چشمان
خوابآلودش سویم نگاه کرد، سپس به من گفت:
- این چی است؟ همین قدر پول توانستی بگیری؟ این فقط پول ده دقیقه کار من
است، فیروز جان. اما، برای روز اول خوب است. بعد، یک هزار برایم داد و گفت:
- باقیمانده پول از من است. من موافق بودم. یک هزار را گرفتم و به طرف
خانه راهی شدم. این بار زودتر خود را به خانه رساندم. داخل خانه شدم دیدم
هیچ کسی در داخل خانه نیست، نه گلثوم بود نه بیبیام. از خانه برآمدم و به
خانه همسایه ما رفتم. در پهلوی خانه ما خانه ویرانهیی است که در آن فقط یک
زن میانسال در آن تنها زندهگی میکند . دروازه شان را تک تک کردم، مدتی
گذشت تا اینکه زن مسن دروازه را باز کرد. با وارخطایی از او پرسیدم:
- بیبیام وگلثوم کجایند، شما آنها را ندادید؟ زن شانههایش را بالا
انداخت با بیرحمی برایم گفت، برو بیبیات مرده و سپس در وازه را به رویم
بست. من نمیفهمیدم چی کنم و کجا بروم. درپشت دروازه نشستم و بیاختیار از
چشمانم اشک چاری شد. دوباره دروازه را زدم دروازه را باز کرد گفت:
- باز چی میخواهی؟ سپس وقتی دید که گریه میکنم، گفت:
- باید خوشحال باشی که از دست بیبیأات خلاص شدی، چرا گریه میکنی؟ با
صدای لرزان و دل پراز درد گفتم:
- گلثوم کجاست؟ گفت:
- امروز صبح، بیبیات به زمین افتاد و مرد. به ریاست شهرداری برو. مراسم
دفن بیبیات را آنها انجام میدهند. من همین قدر کمک تان کرده توانستم.
سپس دروازه را بست و رفت.
خودم را بهآن جا رساندم. کلثوم را دیدم که در صحن حویلی بزرگ شهرداری
نشسته است. به طرفش رفتم. کنارش نشستم و پرسیدم:
- چیشد؟ چیطور شد؟ از چشمان گلثوم اشک جاری بود. از گریه زیاد حتی صدایش
درست برآمده نمیتوانست. پرسیدم:
- بیبیام حالی کجا است؟ گلثوم دست خاکآلود خود را بلند کرد و گفت:
- زیر خاک! سپس صدای گریهاش بلند شد. مردم در حالی که از کنار ما
میگذشتند، نگاهی به ما میانداختند. هوا در حال تاریک شدن بود. آسمان همچو
دل پر خونم سرخ شده بود. به آشمان خیره شده بودم و حرفی برای زدن نداشتم.
بالاخره، دست گلثوم را گرفتم و به خانه برگشتیم. هر دو خاموش بودیم
گاهگاهی صدای گریههای گلثوم شنیده میشد. کلبهی ما سرد بود. شکمم از
گرسنهگی غرغر میکرد، اما چیزی دلم نمیشد. اشک چشمانم خشک شده بود. یگانه
سرپرست خود را از دست داده بودیم. فقط خدا میدانست که خوشیها درون قلبم
چیگونه مانند برگهای خزان ریخته است. این برگها دیگر در بهارها هم جوانه
نمیزند، خوب میفهمم. . . نمیدانستم چیگونه به این زندهگی ادامه بدهم.
اما، وقتی که به طرف گلثوم میدیدم این درد تا مغز اسخوانم میرسید، با
خودم میگفتم شبها را چطور صبح کنیم؟ من فقط یک پسر چاردهساله هستم. من
از خودم و خواهرم چیگونه مواظبت کنم. خودم ترسهای زیادی در دل دارم.سرم
را روی بالش گذاشتم تا بخوابم، اما خوابی در چشمانم نبود. فکر میکردم که
اگر حال من این گونه است، حال گلثوم چیگونه باشد. تا صبح این فکرها در
ذهنم میچرخید. هنوز زخمهایی که در روی بدنم بود، درست خوب نشده بودند.
صورتم هنوز کبود بود. اما، من این دردها را فراموش کرده بودم، چون دیگر حس
شان نمیکردم. به طرف گلثوم رفتم. خودش را به خواب زد. فهمیدم که خواب
نیست. میفهمیدم که او بیشتر از من ناراحت، نگران و مضطرب است، اما به خاطر
من نشان نمیداد. صدایش کردم و گفتم:
- امروز میخواهی چی کنی؟ سرش را بلند کرد و گفت:
- نمیدانم. آینده ما چی میشود؟ گفتم:
- من میروم تا کدام کار پیدا کنم و یک کار دیگر هم است که باید حلش کنم.
تو میتوانی تنها در خانه باشی؟ من کوشش میکنم وقت بیایم. گلثوم با نگاهی
پر از نگرانی گفت:
- من نمیترسم. تو برو دلت جمع باشد.
به طرف ایستگاه رفتم و امیر را پیدا کردم. از او خواستم تا پولی که دیروز
برایش دزدی کرده بودم، برایم بدهد. امیر گفت:
- برای چی این پول را از من میخواهی؟ اینرقم نمیشود. برایش گقتم:
- " قرض بده. هر وقت پول بهدستم آمد، برایت میدهم. سپس دستش را درجیبش
کرد و بیدون کدام بگومگو برایم پول را داد. از این کارش خوشحال شدم و به
طرف سینمای پامیر رفتم. سرگردان هر طرف گشتم تا آن پیرزن را پیدا کردم.
جرئت نکردم که پول را بهدستش بدهم، اما پول را بر زمین انداختم و صدا کردم
خالهجان پول تان افتاد. رویش را دور داد پول را از زمین گرفت گفت:
- خدا راشکر. در این زمان مثل تو پسر صادق و باشرف است. از اینکه برایم
خبر دادی تشکرو زیر زبان گفت، خدا ترا خیر بدهد. سپس بهراه خود ادامه داد.
در آنجا مردی که زیاد پیر نبود. نگاههای تندی داشت. روی زمین نشسته بود و
بوت رنگ میکرد. مرد در حالیکه به طرفم تند نگاه میکردو گفت:
- چرا این کار را کردی؟ پولدار هم معلوم نمیشی و پول هم از دستکول آن زن
نیفتاد. چرا این کار را کردی؟ رفتم در پهلویش نشستم و شروع کردم و تمام
ماجرا را برایش قصه کردم و در پایان گفتم:
- خودم را گناهکار حس میکنم. نباید این کار را میکردم. باید کاری را که
کرده بودم، جبران میکردم. هر کاری کنم باز هم نمیتوانم این حس گناه را در
درونم از بین ببرم. با همان نگاههای تندش سویم نگریست و پرسید:
- اسمت چی است و چی کار میکنی؟ برایش گفتم:
- نامم فیروز است و کار مشخصی ندارم. گاهی بوتلها را جمع میکنم و گاهی هم
بار میبرم. سپس، من هم اسمش را پرسیدم، گفت:
- اسم من خضر است و من سالهاست این جا کار میکنم. کارم همین بوت پاکی
است. من خانواده ندارم و تنها زندهگی میکنم. پولی که به دستم میآید،
برایم کافی است. تو چی؟ خانوادهیی داری یا مثل من تنهایی، فیروز جان؟ به
طرفش نگاه کردم و پاسخ دادم:
- من از تنهایی زیاد میترسم. تو چطور اینگونه زندهگی میکنی؟ من خانواده
دارم. یک خواهر و . . . گلویم پر از بغض شد. خاموش ماندم. یادم رفتهبود که
بیبیام را از دست دادهام. خضر متوجه شد و پرسید:
- و کی؟ اندکی فکر کردم و گفتم:
- و خودم. خظر خندید و سپس گفت:
- همین دو نفر هستید؟ مادرت و پدرت چی؟ نیستند؟ پاسخ دادم:
- بلی، همین دو نفر هستیم. مادرم وپدرم = سه سال پیش در یک حمله انتحاری
شهید شدند. مادربزرگم ازمن و خواهرم تا دیروزمراقبت کرد، اما او راهمین
دیروز از دست دادیم. نمیدانم چرا اینگونه بی احساس شدم و ناخودآگاه پرسید:
- تو چی، چرا هیچ کسی را نداری؟ خضر گفت:
- همه خانواده میداشته باشیم، ولی روزی میرسد که آدم هیچ کسی را هم
نمیداشته باشید. من همسن تو بودم که خانواده خود را از دست دادم و تا
حالی تنها هستم. از آن پس، خودم نخواستم خانوادهیی داشته باشم. گفتم:
- راست میگویی، اما تنهایی سخت است. فقط آدمهای قوی مثل تو میتواند
اینگونه زندهگی کند، باید بروم خوشحال شدم از دیدنت از جایم بلند شدم و
گفتم، خدا حافظ خضر!
چند قدمی رفته بودم که خضر صدایم کرد:
- من به شاگرد ضروت دارم، اگر میخواهی از فردا به کار بیا. نزدیک رفتم و
در آغوش گرفتمش و پیشنهادش را قبول کردم. با خوشحالی طرف خانه رفتم. هنوز
عصر نشده بود که به خانه رسیدم. دروازه را تک تک کردم. صدایی شنیده نشد،
دلم نارآم شد. اینبار دوازه را محکم تک تک کردم. بالاخره دروازه باز شد و
گلثوم با جشمان خوابآلود دروازه را باز کرد. با دیدنم خوشحال شد و تیز تیز
گفت:
- شکر که آمدی! از صبح تا حالی از ترس از جایم بلند نشدم. وقتی تو میری،
خانه زیاد وحشتناک میشود. از این پس من هم همراهت میآیم و بوتل جمع
میکنم. خلاصه هر کاری کنی منهم میکنم. با لبخند گفتم:
- نگران نباش، فردا تا شام خانه میآیم. تو دلت جمع باشد کلثوم جان. شب فرا
رسید. هوا سرد شد، آهسته آهسته باران میبارد. تمام بدنم درد میکرد. سکوت
همه جا را فرا گرفته بود، فقط صدای چک چک آب از جایی شنیده میشد. تمام شب
با این صدای چک چک آب گذشت.
صبح وقت از خواب بیدار شدم. گلثوم را هم بیدار کردم و گفتمش که میروم سر
کار. تو مواظب خود باش. دروازه را محکم ببند و به هیچکسی هم باز نکن. سپس،
خداحافظی کرده و پیش خضر رفتم. آنجا که رسیدیم دیدم از قبل برایم یک جای
آماده کرده بود. رنگ سیاه، سرخ، سفید و دو دانه برس رنگ هم برایم تهیه کرده
بود. در جایی که برایم تعیین کرده بود، نشستم. ساعتی نگذشته بود که یک مرد
آمد و بوتهایش را داد تا رنگ کنم. در چوکی نشست من مشغول رنگ کردن بوتهایش
شدم. وقتی رنگ کرد و بوتش را دادم. بیست افغانی برایم داد. تا عصر، پنج نفر
دیگر آمد. بوتهایش را رنگ کردم. عصر بود که خضر نزدیک آمد و پرسید که چند
کار کردهام. برایش گفتم و سپس پرسیدم که پول را چیگونه تقسیم میکند؟ با
خنده گفت:
- لازم نیست پول تقسیم شود. هر کی هر چیقدر کار کند پولش را خودش میگیرد.
تعجب کردم و گفتم:
- اما اگر تو نبودی من این پول را بهدست آورده نمیتوانستم. بعد پول را از
جیبم کشیدم دادم و گفتم:
- این پول را بگیرید و هر قدر میخواهید به من بدهید. گفت:
- پول من نیست. من معمولاً تا پیشین سر کار نمیآیم. این گونه برای من فرقی
ندارد که اگر کسی صبحها به جای من کار کند. اگر به پول پیشتر ضروت
میداشتم، صبح وقت این جا میبودم. اما، ترجیح میدهم صبح راحت بخوابم. پول
از خودت است و خودت بهدست آوردیش. فقط ماه آینده تو باید رنگ بخری. گفتم:
- ازتو چیگونه تشکری کنم. دنیای خرابشده من را آباد کردی. خضر خندید و
گفت:
- نیاز به تشکر نیست. تو بهترین و خوشقلبترین پسری هستی که دیدهام. از
این که با تو همکاری میکنم، من خوشحال هستم. من در پاسخ گفتم:
- تشکر از همه کارهایی که برایم کردی. در روزهای سخت برایم دوا شدی. حالی
باید بروم چون خواهرم منتظرم است. از خضر خدا حافظی کرده به طرف خانه روان
شدم. در راه از پولی که به دست آورده بودم، نیمش را سودا خریدم و باقی را
تصمیم گرفتم کنار بگذارم تا قرض امیر را بپردازم. وقتی به خانه رسیدم،
گلثوم با شکم گرسنه منتظرآمدن من بود. برایش بیسکویت گرفته بودم. وقتی
بیسکویت را دید، از خوشی زیاد گویا بال کشید. این هم مرا خوش ساخت و هم
غمگین. خوشیام به خاطر خوشی گلثوم بود اما غمگین از آن بودم که دیری است
حس طفلی در وجودم نیست. باید همیشه از سنم بزرگتر رفتار کنم. با خودم گفتم،
ای کاش منم همین قدر خوشحال میشدم. ولی زندهگی برای من همین است.
روزهای به همبین قسم گذشت من این روزها با شوق فروان کار میکردم. چون دلم
از گلثوم هم جمع بود. روزها با من سر کار میرفت. توانسته بودم قرض امیر را
هم تا جایی بپردازم. یک روز صبح زود با گلثوم از خواب بیدار شدیم. یک گیلاس
چای با یک دانه نان خوردیم و هردو رفتیم به طرف کار. خوشحال بودم از اینکه
گلثوم خوشحال است به دوکان موچیگری رسیدیم. گلثوم شروع به پاککاری کرد.
منم یاد گرفته بودم که پینهدوزی کنم. به گلثوم گفته بودم که آنروز برایش
کباب میخرم. وقت چاشت رسیده بود. برایش پول دادم و گفتم که سه خوراک
بیاورد، یکی برای خضر.
گلثوم رفت. چند لحظه نگذشت که خضر هم رسید. هر دو منتظر گلثوم بودیم که
صدایی وحشتناک و بلند به گوشهای ما رسید. گوشم کامل ناشنوا شده بود. فقط
صدای اشپلاقمانند در مغزم میپیچید. شیشههای دو کان به باد فنا رفتتند.
همه جا را تکههای گل و شیشه گرفته بود. خاک همه جا را گرفته بود. چشمانم
هیچ چیز را نمی دیدند. خضر گفت:
- بیا که بیرون را ببینیم، گلثوم را پیدا کنیم. هردو از دو کان بیرون شدیم
. از توصیف صحنهی وحشتناکی را که دیدم، عاجز هستم. من توان دیدن این صحنه
را ندشتم. همه جا به خاک خون کیشده شده بود. این سو و آنسو، در روی زمین
آدم افتاده بود. خون از سر تا پای شان جاری بود. در این بین اطفال هم بود.
صدای فریاد و گریه زخمیها دلها را به آتش میکشید. من وارخطا شده بودم.
دستانم میلرزیدند. کمک هم بهکسی کرده نمیتوانستم. بیحال شدم. سر دو
زانو، روی زمین نشستم. هیچگاهی چنین صحنه دلخراشی ندیده بودم. اشک از
چشمانم جاری شد. خضر به طرفم آمد. چار طرف نگاه را میکردم که چشمش به
گلثوم افتاد. تن بیجانش غرق خون بود. دستش از بدنش جدا شده بود. دیده
نمیتوانستم. در جایم خشکیده مانده بودم. به اطراف که نگاه میکردم،
میدیدم هر جا پر از گوشت و خون بود. گویا این باراز، بازار گوشت دست پا
اعضای بدن انسان باشد. اشک بیاختیار و خاموشانه از چشمانم جاری بود. خاموش
مانده بودم. بیإحساس شدم. چون دیگر قلبی در وجودم نبود.
خضر، جسد گلثوم را در آغوش گرفت و بلند کرد. در مقابلم گذشت سر خضر خم بود.
گفتم:
- بگو زنده است. حرفی نزد. اشک چشمانش جاری بود. دست گلثوم را گرفتم و روی
سینهام گذاشتم. آن جا تنها فریاد من نبود. هزاران فریاد بود. جیغ و وحشت
فریاد این بازار را پوشانده بود. در این روز نهتنها من، بلکه همه این
آدمها درد داشتند. گویی، زندهگی از همه ما در یک روز امتحان گرفت؛
امتحانی که سختترین درد را نصیب ما کرده بود. از جایم بلند شدم. دست گلثوم
در دستانم بودم. صدای امبولانس به گوشهایم رسید. همه مردم به طرفش
میدویدند. منم دست گلثوم را گرفته به طرفشان رفتم و دستش را به داکتر
دادم. او هم حیران مانده بود، لحظاتی با چشمان مات سویم نگریست و گفت:
- مرا پیش مجروحتان ببر. دستش را گرفتم و پیش گلثوم آوردم. وقتی گلثوم را
دید، خاموش ماند گفت:
- خدا رحمتش کند و سپس رفت به طرف دیگران.
روزی که من و خضر، گلثوم را بردیم به قبرستان، مثل دهها سال بر من گذشت.
وقتی خضر، گلثوم را به قبر گذشت، چیزی در دلم شکست. دو روز از بهخاک سپردن
گلثوم گذشت. با خودم گفتم برایم دیگر زندهگی معنایی ندارد. چرا باید من
زنده باشم. از پیش چشمانم آن صحنه گم نمیشد. هر لحظه من در آن بازار خون،
آتش و خاک بودم. درد دلم بیشتر و بیشتر شده بود. من در طفولیت خانواده خود
را از دست دادم، اما با مشقت فراوان روی پا ایستاد شدم. درد همه را چرا من
باید میکشیدم. از زندهگی سیر شده بودم. ریسمانی را گرفتم و به دور
چوبهای سقف انداختم. میدانم که این مرا از این دنیا خلاص میکند. ریسمان
را گره کردم، قوطی روغن را که آهنی بود در زیر پاهایم گذشتم. حلقه ریسمان
را تازه به گردنم انداختهبودم که که خضرپیدا شد. او با عجله و وارخطایی از
آنجا مرا پایین کرد و گفت:
- در این دو روز حرفی نزدی، اما حالی باید حرف بزنیم. بعد از شیندن
حرفهایم، هر تصمیمی که گرفتی همراهت کاری ندارم. آنگاه میتوانی هر کار
که میخواهیی انجام بده. پهلویش نشستم. دستانم میلرزید. بغض گلویم هنوز هم
باز نشده بود. خضر شروع به حرفزدن کرد:
- منم مثل تو یک خانواده کوچکی داشتم. آدمها از اولین روزی که به دنیا
میآیند، تنها نمیباشند. ولی بعد از آن را زندهگی تصمیم میگیرد که تو
تنها باشی یا خیر. سالها پیش مادرم، پدرم، خواهر و برادرم را از دست دادم.
فقط من باقی ماندم. من نیز تصمیم خودکشی گرفتم، اما نگاهی به خود انداختم،
فکر کردم و فکر کردم. سپس با خود گفتم:
- مشت دست چپات را ببین، قلبت همین قدر است. با این کوچکی که دارد به
بزرگی آسمان و به قامت کوهها، به عمیقی اقیانوسها درد را تحمل میکند
وهنوز هم میتپد و زنده است. همین قلب، همین عضو کوچک وجودت با وجود این
همه رنج و درد، از بین نرفته باید الگوی تو در زنده گیت باشد. قلبت هنوز
تسلیم نشده و میتپد تا وقتی که قلبت تسلیم نشده تو هم نشو و بدان که
میتوانی.
به طرفش نگاه کردم. همینگونه بود. درد قلبم تا آسمانها رسیده بود، اما
هنوز هم میتپید. اشک از چشمانم جاری بود. خضر بلند شد و در حالی که سوی
دروازه میرفت، رو به من کرد و گفت:
- تصمیم درست بگیر و داروی قلبت را بیاب.
من به ریسمان دار خیره ماندم. هر لحظه حرفهای خضر صدا میکرد. از طرف دیگر
فکر میکردم که چگونه زندهگیم را بهپیش ببرم. آن صحنه انتحاری از پیش
چشمانم گم نمیشد. سرنوشت من همیگونه رقم خورد بود.
به طرف دستم نگاه کردم و گفتم:
- اندازه قلبم همین قدر است، اما امان از درد تو که تا آسمانها میرسد.
حلقهی دار را از جایش گرفتم و دور انداختم. از کلبه بیرون شدم و به آسمان
نگاه کردم. در حالی که اشک از چشمانم جاری بود و فریادم تا به آسمان
میرسید. . . . پایان\
۱۱ نوامبر ۲۰۲۵
|