|
از دریچه ی کوچک چشمانم آنسو ها به درستی معلوم می شدند. روشن ورنگارنگ...
من نمیدانستم که هنگام تماشای مردم کسی نمیداند که من آنها را می بینم.
همه با همدیگر حرف می زدند اما با من نه. من هم نمیتوانستم با کسی صحبت
کنم، چون کسی زبان مرا نمیدانست..زیرا! به جز از من دیگر همه گان انسانها و
مرده گان سالهای پیش بودند.
من خود را دختر کوچکی یافتم با گیسو های پریشان، که سبد گلهای رنگارنگ را
به بازو کشیده و از هرکسی طلب می کرد تا از او یک شاخه گل بخرند. با وجود
اینکه نمی دانستند ازآنها چه می خواهم؛ هنوز هم به کار خود ادامه می دادم.
راهرو پر از رفت و آمد و قدم ها بود..قدمهای پیر، جوان، خورد، کلان...
سکه ی فلزی در روی تکه ی که پیش رویم هموار کرده بودم پرتاب شد. مردی از من
پرسید:
........؟
مرد سالخورده با ریش انبوه و موهای بلند و سفید... زبانش را نمی فهمیدم،
گفتم:
چی؟
بازتکرار کرد: .........؟
باز هم ندانستم چی می خواهد. وقتی متوجه شد که آنچه می گوید را نمیدانم اف
کشید، مرا ترک کرد و به راه افتاد. شمال تندی موهایم را به بازی گرفته بود
و چشمانم را با شیطنت می آزرد. ولی من مواظب هفت سکه ی بودم که از اول صبح
تا آن لحظه کمایی کرده بودم. دستانم عرق کرده بودند ولی سکه ها را بیشتر و
بیشتر لای انگشتان و کف دستم می فشردم، تا مبادا پنجه هایم از هم باز شوند
و یکی از سکه ها از دستم گم شود.
آفتاب لحظه به لحظه خیره تر و خسته تر می گشت. گویا در جنگ با هیولای شب
عقب نشینی می کرد، از مبارزه عاجز می ماند و از ننگ سرش را پشت دوش های
سنگین کوه های مغرب پنهان می کرد!
حرف های موزون مادر بیمارم به گوشم زمزمه کرد:
«پیش از شام خانه بیا که به تشویشت میباشم هوش کو کسی بازیت نته...».
هردو طرف جاده را تحت نظارت چشمان کوچکم گرفتم، با احتیاط تمام از سرک
گذشته و در پیاده رو آرام آرام به راه افتادم. در راه نظرم به سوی مردم
بود... زنها، مردها، دخترک ها، پسرک ها، مردمان بی خانمان، خوب، بد و
...چشمانم به تصاویر کاغذی که در دیوار ها نصب شده بودند با حیرت می دید:
یک مرد با کلاه قره قلی، مرد پکولدار، مردی با چپن و لنگی، مردی با لنگی و
عینک، و یکی دو تا هم عکس زنان.. که از میان این مردمان هیچکدام شان را نمی
شناختم ولی شاید کسانی بودند که می خواستند سرنوشت کودکانی چون من را به
دست بگیرند. قلب ام می گفت: گمشکو طرف شان نمی بینم از شان خوشم نمیایه...
به راه ادامه دادم و با خود تکرار کردم:
هفت سکه! یک سکه شه نان می خرم، دو سکه شه انگور می خرم، میمانه چهار سکه
او هم دوای مادرم میشه...
زنده باد!
پوره میکنه!!
چهرهی مادر مریضم در مقابلم نمودار شد. خود را به آغوشش رها کردم. متوجه
شدم که خانه رسیده بودم. در را نیز کوبیده بودم، اما هوشم طرف شمارش و
تقسیمات پول بوده است.
پول؛ نجات دهنده زندگی!
مادرم خسته تر از دقایق پیش به نظر می رسید و اسمم را به تکرار صدا می زد:
نجوا!... نجوا!...بخیز دگه که صبح شده دختر گلم، بخیز که امروز ده مکتب
امتحان داری..
چشمانم را باز کردم و خواب آلود پرسیدم:
روز است؟ سبد گلهایم چی شد؟ سکه ها؟ مادر! سکه ها...
مادرم لحاف کهنه و پینه خورده را به آهستگی کنار زد و خوابم را پراند: کدام
گلها ..باز خواب دیدی؟ امو آدم موی سفیده؟
...با گفتن این سه جملهی کوتاه لبخند لطیف و پر از امیدی روی لبان خشک و
ترک خورده اش هموار شده بود. با عجله آماده ی رفتن به امتحان شدم. من هنوز
صنف سوم مکتب بودم، آرمانهای زیادی به دل داشتم خیالات زیادی را در ذهنم می
پروراندم. روزها را در درس و کار و غریبی، شب را در خیالات، و پرستاری از
مادر بیمارم سپری می نمودم. امروز هم مثل روزهای دیگر با شکم گرسنه به مکتب
رفتم چون سکه ها و نان و انگور را صرف در خواب دیده بودم. پا های لاغر و
باریکم را میان بوت های ترکیده و رنگ پریده ام فرو بردم. بند های تار-کش
شده و پوده اش را محکم بستم. مادرم را به عنوان خداحافظی بوسیدم و روانهی
مدرسه شدم.
در طول راه، کار هر روز خود را از سر گرفتم. بلی..چورت زدن! فکر کردن! به
مادرم که هر روز ضعیفتر و بیمارتر از دیروز می شد، به جان کوچک و عاجز
خودم، و به آن روزگار لامذهب که چون ابر سیاهی بالای ما پرسه زده بود فکر
می کردم...این افکار مثل موریانه مغز و دماغم را می خوردند و تا مکتب
همراهی ام می کردند...سوزش شدیدی را در کف پایم حس کردم و بی اختیار فریاد
زدم. چشمانم را به هم فشردم. به دیوار تکیه دادم- پایم را بلند کرده و با
یک دست بوت را از پایم بیرون آوردم و رو به زمین تکان دادم. یک سنگچل کوچک
و رَخدار از سوراخ بوتم داخل شده بود و کف پایم را بوسیده بود! درد تا
منتهای جسمم می رسید ولی لنگ لنگان خود را به مکتب رساندم. مثل همیشه نخست
لوحه چرکین، پاره پاره و رنگ رفته ی دیوار مکتب را مرور کردم:
« رازی چی سبق وایو- بیایید که درس بخوانیم»
تخته شکسته درسی، فرش پلاستیکی روی صنف، دیوار های نیمه فرو ریخته و سوراخ
سوراخ، پرده پلاستیکی آبی رنگ و سیمای رنجور مدرسه شیشه ی چشمانم را پر
کرده بود. با خود تصور کردم که اگر این دیوار ها آباد و رنگ شده بودند، اگر
این پرده ی پلاستیکی آبی و آن فرش پلاستیکی نمی بود آیا صنف ما چه منظره ی
می داشت؟ چون شهر قبل از تولد من ویران شده بود و من از زمان آشنایی ام با
دنیا؛ فقط منظره ی ویرانی را دیده بودم.
من آن منظره را دوست نداشتم ولی به ناچار داخل خیمه ی درسی ما پای داغ و بی
حس خود را کشاندم. تصویر سیاه و سفید داخل خیمه ی درسی اشک را از عمیق ترین
چشمه های چشم آدمی بیرون می کشید، و بغض را مانند لقمه ی بزرگ و زهرآلودی
میان حلقوم جا می داد.
با تنفر از بوی بد نم، در قطار دوم کنار دخترکی که وضعش بهتر از من نبود،
نشستم. شاگردان دیگر نیز کم و بیش در صنف حاضر بودند و با یکدیگر زیرگوشی
صحبت می کردند. معلم وارد می شد بنا برای استقبالش همه گی به پا ایستادیم.
تن باریک، پوست سوخته، دورادور چشمانش سیاه چلقه زده بود، در صدایش رمقی
نبود، لحن نرم و آرام داشت و مهربان بود. معلم ما بعد از احوالپرسی کوتاه
امتحان را آغاز کرده، همه را به آرامش و توجه فرا خواند. امتحان را از کسی
سخت نمی گرفت زیرا، آنچه را که در آن شرایط سخت یاد می گرفتیم برایش اهمیت
داشت و نه نتیجه امتحان. همین چیزی بود که ما را به رفتن به درس دلگرم می
ساخت.
امتحان ادامه داشت هرکدام بالای ورق امتحان خود تمرکز کرده بودیم. صدا های
خشن و آشنا گاهگاهی به گوش می رسید. ولی معلم ما برای اینکه هواس ما را جمع
نگه داشته باشد و برای اینکه ما نترسیم؛ به صدا های دور و نزدیک اهمیت نمی
داد. هرچند لحظه بعد یکی دو نفر ما سر خود را بلند کرده چشم در چشم یکدیگر
می نگریستیم؛ نگاه های خود را به منظور اینکه« من هم صدا را می شنوم، من هم
می ترسم!» به یکدیگر می دوختیم، و دوباره سر خود را بالای ورق امتحان خَم
می انداختیم. ناگهان صدای مهیبی شنیده شد و زمین زیر پای مان لرزید. همه
ترسیده و از جا پریدیم، معلم ما با سرعت ورق ها را جمع آوری کرد و به صدای
بلند گفت:
«امتحان ختم اس. مه میفامم که شما شاگردای لایق استین، نمره کل تانه پوره
میتم. حال گلمچه ها و کتابای تانه بگیرین و زود زود بخیر برین خانایتان!»
دخترک ها و پسرک های قد و نیم قد، گلمچه ها و کتابهای خود را گرفته و با
سرعت به دروازه عمومی که دوتا ستون خالی بود هجوم بردند و به قصد رفتن به
خانه های شان به سرک ریختند. من هم خریطه تکه یی کتابهایم را به دوش
انداختم گلمچه ام را زیر بغل زده دوان دوان رهسپار خانه شدم. خانه ی که از
همه اعضای خانواده فقط من و مادرم زیر سقف آن زنده مانده بودیم. به امید
اینکه زودتر به دروازه زنگ زده ی آهنی ما برسم تندتر می دویدم. کف پایم داغ
بود و دردش را حس نمی کردم. پیوسته می دویدم، به امید اینکه با باز شدن
دروازه با عجله بکس مچی گری برادرم را به دوش انداخته یک تکه نان خشک از
مادرم بگیرم، و نان را چک زده به طرف کار و غریبی خود بروم. بروم دور شهر
را بگردم، مگر بوتی برای رنگ کردن یا دوختن پیدا کنم!
به کوچه خود ما رسیدم، اما مطمئن نبودم که راه خانه را درست آمده باشم.
چون، این کوچه اصلا در و دیواری نداشت، همه ی کوچه پر از خاک و گرد بود
طوری که هیچ چیزی به درستی دیده نمی شد. بوی دود و خاک و خون یکی شده بود.
کوچه خاموش شده بود حتی صدای فریادی هم در امتداد کوچه به گوش نمی رسید.
پیشتر می رفتم و کم کم صدای را می شنیدم که این صدا به من آشنا بود. شبیه
ناله های مادرم بود که شب ها وقتی بیماری اش شدت می یافت اینطور ناله می
کرد. یک بار به ذهنم فکر بدی خطور کرد، دویدم به سمت اتاق من و مادرم، ولی
اتاقی وجود نداشت به جز از یک کوت خاک و دروازه و پنجره های شکسته. ناله از
زیر تکه ی بزرگ آوار به گوش می رسید. پاهایم سست شده بودند، من ترسیده بودم
و از دیدن یک فاجعه به شدت وحشت داشتم. به سختی مادرم را پیدا کردم. منطقه
ما راکت خورده بود و در تمام منطقه تنها سه خانواده ی که باقی مانده بود
نابود شده بودند.
بعد از زخمی شدنش توسط چره راکت، دیوار رویش غلتیده بود و به آسانی قابل
شناخت نبود. توته های خشت و سنگ ریزه ها را از سرا رویش برطرف کردم،
لباسهای مادرم غرق در خون بود و خاک های دورادورش سرخ شده بودند. اما من،
هنوز امید داشتم و برای بیرون کردنش تلاش می کردم؛ چون صدا می کشید، اسم
مرا به زبان می راند و حرف می زد، اگر چه نمیدانستم که در نهایت چی می
خواهد بگوید؟! به سختی یک کلمه اش را فهمیدم که از من آب می خواست. نام
هریکی از کسانی را که در کوچه ی ما می شناختم صدا می زدم و کمک می خواستم،
حتی نام اعضای خانواده ی ما را که در دفعات پیش راکت پارگنی ها به شهادت
رسیده بودند!..ولی جوابی نمی آمد، کسی به ندای من پاسخ نمی داد.
آب بینی ام را به بالا کشیدم، حق حق زده از گوشه ی آوار بیرون آمدم، بشکه
گک چرک و کهنه ی آب را در خریطه کتابهایم جستجو کردم، بشکه گک را گرفته و
خودم را بالای سر مادرم رساندم. چهره اش متبصم و چشمانش باز بود، سرش را
روی زانویم گذاشتم با دستان کوچکم موهای خاک آلودش را نوازش دادم و به رویش
دو سه قطره آب ریختم. می خواستم دهنش را برای آب خوراندن باز کنم که دستم
در گریبان گرم و چسپناکش فرو رفت. دستم را پس کشیدم و با آهسته گی چادرش را
از روی سینه و گلویش دور کردم، یک تکه شیشه به سینه و گلویش فرو رفته بود.
مادرم نفس نمی کشید نبض هم نداشت. من کوچک بودم و نتوانستم برایش کمک کنم.
مثل پروانه ی سوخته خودم را به در و دیوار نیمه غلطیده زدم، خاک ها را بر
سرم باد کردم اما سودی نداشت، زیرا او لحظات پیش مرا تنها گذاشته و ترک
کرده بود. یگانه سرپناهم؛ مادرم، دیگر مرده بود.
مینه روفی-کابل۱۳۹۱
|