|
میبینمت، دلم نوسان دارد، چک میزنم خطوط لبانم را
با جبر قورت دادم، با سختی، ترشیدگی آب دهانم را
دستم کجاست؟ روی زمین، پایم از شانهام رها شده، آویزان
حرفم درون حنجره میخشکد، لکنت تنیده دور زبانم را
تا س س س سلام، دلم صدبار تا حلق من رسیده و برگشته
نامم پرید از دهنت،
« جانم» !
دیدی به لب رسیدن جانم را؟
بین جهنم دهنت الکل، روی لبم شراب خوری غمگین
پر کردهای همیشه لبالب، از آرامشی عمیق جهانم را
خاک مرا به مردگی آغشتند، تنها تو رشتهی نفسم استی
که قادری تکان بدهی باعشق، صد سال قلب بی ضربانم را
میبینمت، و چشم که میبندم محکم، بغل گرفته تورا چشمم
آنسوی مرزهای تنم گاهی محکم بغل بکش هیجانم را
|