|
دیریست نی قصیده و نی من غزل شدم
با سنگها نشسته،به سنگی بدل شدم
نی آفتاب شعر دمید از گلوی من
نی روشنی ماه بتابید به روی من
شاهفرد عشق،پا بکشید از نگاره ام
یعنی که نیست غیر سکوت، راه و چاره ام
دیریست بیشکوه و غریبانه میخزم
در حسرت نگاه تو جانانه، میخزم
پاییز عشق، دفتر جانم دیگر نمود
یعنی که غیر رنگ خزانی، دیگر نبود
آن روزهای سبز که یادش به خیر باد
آن لحظههای سرخوشی شاد شاد شاد
حالا بدون یار و غزل،سنگ گشته ام
در کوچهباغ بیخودی،دلتنگ گشته ام
دستم به دست ناژوی تنها، گره شده
قلبم به بیخیالی دنیا، گره شده
دیریست نی قصیده و نی من غزل شدم
با سنگها نشسته، به سنگی بدل شدم
|