|
به تبرها فکر نکرده بودند
هنوز از شرمِ پستانهایی که بیاجازه لمس شدند
سر بلند نکرده بودند که
هوا را به تاراج بردند
آب را با زبانهای چرکین آلوده کردند
خاک را باید پنهان کرد
چون بوی تنِ زنانه دارد
بوی تنِ زن
گناهی نابخشودنیست
سنگها را سنگسار کردند
چون ردِ سرخِ لبانِ دختران هنوز تازه بود
بوسهها را
هر روز
تیرباران میکنند
دخترِ گمنامی نوشته بود
بر تنِ درخت:
من رویاهایم را دفن نکردهام
در رانهایم نوشتهام رهایی
و فریاد میکشم:
"بهشت به سرزنشش نمیارزد"
من زنی صبور نیستم
که کلمات را از سفره بدزدند
و بگویند:
تحمل کن، خدا مهربان است
|