|
۱
آلیاژ
تو توفندهی توفان های سهمگین
جهندهی موج های عظیم
تو عیار سنجش سنگینی سیلاب
تو پاشنه آشیل شب های بی مهتاب
سونامی،
زمین لرزه،
همه آفات عالم از تو آغاز میشود
از چشمانت
از گونه هایت
از دکمه های نیمه باز یخنت
از پیرهنت
زیر باران
که چسبیده به تنت
عبور ساق هایت از علفزار
ساقه ها را به رقص میآرد
مثل صاعقه فرود میآیی
سماجت ابر های تار از هیبت هبوطت ترک بر میدارد
شب پر شبح
رسوا میشود
۲
من و رنج و حیرتم همسن و سالیم
شعر هایم جوانتر اند
پیوندم با ستاره
با دریا، با افق
پیوندم با چراغی که در دوردست میسوزد
پیوندم با ماه، با ماهی در آب
مسنتر.
تصمیم ندارم خودم را در اشیا تکثیر کنم
یا از حس و هوشم عاریت دهم
به ویرانه
به متروکه
به باغ سوخته زیر آفتاب
به آفتاب
نه ترس، نی شجاعت
سرد و کرخت مانند سنگ
نه مجذوب زیبایی
نی در شگفت از خلق
نه حرص دانایی
نه حظ رسوایی
نه میخواهم تحسینی برانگیزم.
خریدار رخوت قاطبه اشیای جهانم،
به نقد آگاهی ام
انعکاس بی اعتنایی شب و مهتاب و ستاره و سکوت
بی طعم
بی طمع
فرو فتاده
چنان سنگریزه یی به راهی
یا چیزی پیش پا افتاده تر از آن
که شایستهی کوچکترین التفات نیست.
|