|
هر قدم
هزار زخم مینشیند بر من
اما
چون کوه،
ایستادهام در برابر توفان!
پیشانیام شیاری از تاریخ است
صبوریام
شمشیرِ آبداده ییست که
از دل آهنگداز میآید
زندگی،
نان سوخته و جرعهیی تلخ در پیالهام ریخته است
اما این منم
که انحنایم نیست!
انحنایم نیست
ای حادثات کور!
ای شبهای بیرحم!
وی جماعت نمک نشناس
در رگهای من
فریاد هزاران خشم
فواره میکند و
هیچ ضربهیی
به زانو ام نخواهد آورد!
ای جماعت زار!
من از نسل درختانم،
که اگر هزار بار قطع شوم
ریشه هایم
باغستانی را
فردینه
خواهد کرد!
فرخنده شعله
|