|
آسمان خاموش، دنیا غرق غم - ماهتاب حیران می بیند مرا -
بیشه ها تاریک تر از موی تو-
سایه ام با نور مه در گیرم دار-
ناله ی کفش منی آواره گرد-
در دلم مرموز ترسی می نهد-
تو بخوابی، دیگران هم مست خواب -
من نمی دانم چرا آواره ام؟!
بار ها امشب به کویت امدم -
باز هم چشمم به دربت می خورد-
تیشه ی غم می کند دیوار دل -
تو بخوابی، خواب کن، آسوده باش! -
می روم با خاطر ناشاد خود -
روی عکس ات می نهم لب های خویش-
بار آخر می روم در وعده گاه-
می گذارم جای پایت پای خویش!
چو سحر ای گل ز خوابت بشگفی -
نقش پای رفته ای بینی به راه -
روی درب منزل خود بنگری -
از سرشک و خون من، حرف وداع !
اقبال«رهبرتوخی»
کابل- افغانستان.
|