|
به فواره ای از دیر ودور
شانه فرورفته نه ،که تا ته تکیده
بی حال ، بی بال های سپیدِ آبی
به کوچه ها می اندیشم
به جاده های ساده
که چشم های زیبایی
چه درشت چه گرد و روشن
برای تشنه ای چشمه نمی شوند
به دشنه های دشنام می اندیشم
که آزرم در نیام ماندن را
سده هاست از یاد برده اند
به شعر که یتیم افتاده …
بتو که لبخند ات
خامه ی« خام کوکِ »
هر سرود من است
و بودن تو که این ها را
می رساند، می پزاند…
تو باشی همه ی هستی
سرودی دلپذیز می شود عسل !
آذیش
|