|
ساقیِ بخشنده خو! باده فراوان بریز
از شررِ شورِ خود، در قفسِ جان بریز!
پیرهنِ قبرِ ما، کهنه شد از صبرِما
این همه افسردگی ، از تنِ ویران بریز
هوی نفس هو به هو، موج زند در گلو
گوهرِ خونش بکش، در رهِ جانان بریز
مست سرانداز را بادۀ صد ساله دِه
در طبقِ موزیان، از خُمِ ارزان بریز
فکرِ پریخانه کن، چارۀ دیوانه کن
خانۀ افسانه را، بر سرِ دیوان بریز
تا به خود آییم ما؛ دیده گشاییم ما
از سرِ ما قصّۀ خوابِ پریشان بریز
شعلۀ بلخم بده، بادۀ تلخم بده
خاکِ مرا بر سر و پای خراسان بریز
خالقِ «کُن، فَ ـ یَکُن» خیز و خدایی بکُن
نقشۀ شیطان بشوی، صورتِ انسان بریز
کابل ـ خرداد ۱۴۰۴ خورشیدی
ـمـ***ـمـ |