کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل اول

 

 

 

فصل دوم

 

۲

 

 

۳

 

 

بخش پایانی فصل دوم

 

 

          برگردان: دکتر حمید هامی

    

 
کتاب «امان الله، شاه پیشین افغانستان»
بخش نخستِ فصل سوم
نویسنده رولاند ویلد
چاپ اول ۱۹۳۲ میلادی

 

 


امان‌الله به سوی جنوب می‌نگرد؛ سربازی حقه‌بازی افغانی را می‌آزماید؛ جنگ دوم افغان¬ها؛ نبرد در دشت‌ها؛ نخستین شاه افغان
●●●

در همان هنگام، وقتی قدرت ناگهان و به‌طور غیرمنتظره در دست های نیرومند او قرار گرفت، چهرة اصلی امان‌الله نیز آشکار شد.
تنها خودِ پنهانش بود که آزمون پیشِ رو را می‌شناخت. تنها او بود که داور کردار خویش می‌بود. آن سخنان و احساسات والا که پیشتر او را برانگیخته بود، و از نگاه یک ناظرِ نقّاد، تنها الفاظی زیبا می‌نمود، اکنون می‌توانستند به واقعیت تبدیل شوند. او اینک در جایگاهی بود که آرمان‌هایی را که در دلش زاده شده بود، پیاده کند.

با این همه، او می‌توانست به‌ساده گی آن‌ها را فراموش کند اگر چنین می‌خواست، و از قدرتی لذت ببرد که دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید. دیگر نیازی نبود آن آرمان‌ها بیش از آن¬چه رفتار پیشینیانش آنان را آزرده بود، او را آزار دهند. او به‌راحتی می‌توانست آن‌ها را چون سخنان مردی حسود و انتقادهای زاهدی که هرگز قصدِ عمل نداشت، کنار بگذارد.

تنها محرم او ثریا بود؛ زنی که می‌توانست آن آرمان‌ها را به‌آسانی در لذت‌های قصر شاهی از یاد ببرد. اما دیری نپایید که آشکار شد شور و شوق امیر جوان قرار است به کنش تبدیل شود؛ کنشی که افغانستان را بار دیگر در آتش جنگ فرو خواهد برد؛ آتشی تلخ و پرهزینه.

پیش از آن که چنین چیزی رخ بدهد، بسیاری از صاحب‌منصبان عالی‌رتبه و کارگزاران دربار قدیم دریافتند که باید از یک نظام کهن و راحت دست بشویند. آنان بی‌درنگ برای رفتارهای گذشته‌شان بازخواست شدند.
از آنان خواسته شد بی‌درنگ شیوه‌های ادارة امور دولتی را توضیح دهند. بهانه‌های سست آنان، که بر سنت‌های گذشته گان شان تکیه داشت، بی‌درنگ رد شد. آنان با اندک تردیدی برکنار شدند و حتی فرصت حفظ ظاهر نیز نیافتند. رژیم تازه می‌بایست از نو آغاز کند، و ایشان نخستین قربانیان آن بودند.

امان‌الله بی‌رحم بود. او به هیچ‌یک از توجیه‌های ظاهرفریب کسانی که حسّ عدالت‌طلبی سختگیرانه‌اش را جریحه‌دار کرده بودند، گوش نمی‌داد. بیهوده بود که به تاریخ متوسل شوند و نشان دهند که هرگز در حافظة مردمان، اداره‌های دولتی افغانستان از فساد گستردة رشوه‌خواری و فریبکاری پاک بوده باشد.

جاروی تازه، خوب روبید و حتی به گردوخاک اجازه داده نشد که اعتراض کند. پچ‌پچ‌ها و زمزمه‌های نارضایتی به گوش می‌رسید. اما پنهان نگاه داشته می‌شد؛ نشانه‌ای از احترامی که به قدرت و سختی امان‌الله وجود داشت. و در هر حال، مردم عادی به‌آسانی راضی می‌شدند که سقوط یک مستبد را ستایش کنند، هرچند سال‌ها به این عادت کرده بودند که تنها جای یک ستمگر را ستمگری آزمندتر و فاسدتر بگیرد.

اما گزیده گان امان‌الله از نوعی تازه بودند. روشن بود ـ دست‌کم ـ که آنان مقام‌های خود را در بازار آزاد نخریده‌اند. جوانانی بودند از میان سربازان. از آنان انتظار می‌رفت که صادقانه از آرمان‌های رهبرشان پیروی کنند، و تردیدی نبود که تلاشی خسته گی ناپذیر «هراکولوس» برای حفظ یک میزان اخلاقی نو در کابل در جریان افتاده بود؛ معیاری که با هر دورة تاریخیِ پیش از آن، تفاوت داشت.

پُست‌های مهم در آموزش و معارف، جمع‌آوری مالیات، پولیس، امور خارجه و امور داخلی، همه گی به منتخبین امان‌الله سپرده شد.
گرچه در اصول این مقام‌ها زیر نظر وزیران بود، در هیچ دوره‌ای در تاریخ افغانستان کنترولی چنین مستقیم و نزدیک از سوی امیر بر دستگاه دولت وجود نداشت. امان‌الله شکی باقی نمی‌گذاشت: او قرار نبود تنها «امیر» باشد. او فرمانروایی بود که دستش بر نبض همة ادارات قرار داشت و اگر انتقادی لازم می‌شد، بی‌درنگ آن را بیان می‌کرد.

فشار بر مردمی که سال‌ها به بازی شرقیِ رشوه و فساد خو گرفته بودند، سخت بود. نارضایتی‌ها فراوان بود و بسیاری از کهنه‌کارانِ میدانِ فساد کشوری، با اندوه سر تکان می‌دادند. پیمانکاران و قراردادیانِ ثروتمندِ قدیم نزد وزیران جدید می‌آمدند، با همان وعده‌های کهنه و پیشنهادهای همیشه گی.
آن‌ها می‌کوشیدند صدای چرب و نرم شان را به کار گیرند؛ همان تعبیرهای اغواگرانه «شیوة کهن شرق» را. کالاهایی برای فروش به دولت داشتند؛ قراردادهایی برای اجرا. مگر وزیر نمی‌دانست که می‌توان برای هر دو طرف اندکی سود کنار گذاشت؟ اندکی «حاشیة مشترک»؟

این‌ها معاملاتی میان آقایانی از مکتب قدیم بود. لازم نبود چیزی در دفاتر ثبت شود. نباید حتی زمزمه‌ای شنیده می‌شد که وزیری در کنار وظایفش، سود مالی قابل‌توجهی نیز برای خود دست و پا می‌کند.
وگرنه کارمند وظیفه‌شناس افغان چگونه باید زنده گی می‌کرد؟
مگر او شایستة چیزی بهتر از «شرافت»، آن کالای فاقد قیمت در بازار آزاد نبود؟ همیشه چنین بوده، و افغانستان نیز شکوفا شده بود. چرا اکنون نه؟

این‌ها استدلال‌ها بود. و وزیرانی که در برابر این وسوسه‌ها ایستاده گی کردند، از ارزشمندترین یاران امان‌الله شدند. آنان البته در اقلیت بودند. به هر اندازه که امان‌الله در زنده گی خصوصی خدمتگزارانش جستجو و تجسس می‌کرد، باز هم موارد فراوانی وجود داشت که از چنگ نظارتش دور می ماند.

در دولت افغانستان، مدارسی وجود داشتند که در واقع محصول خیال و ساخته گی بودند «مکاتب خیالی/مترجم» اما در فهرست حقوق پرداختی و معاش ثبت شده بودند. این مدارس سالانه کمک هزینه‌ای و بودجه از دولت دریافت می‌کردند و برای نگهداری آن‌ها، اعداد و ارقام کاملاً خیالی تهیه می‌شد که نشان می‌داد دانش‌آموزان، نام و سن آن‌ها، حضور روزانه و پیشرفت یا عقب‌گردشان چگونه است. روی کاغذ به نظر می‌رسید که جمعیت روستایی افغانستان از باتلاق جهل بیرون کشیده می‌شود، اما در واقع، تنها یک یا دو مقام تاثیرگذار در وزارت معارف از کمک‌های دولتی برای این دانش‌آموزان غیر واقعی، سود کلان می‌بردند. آن‌ها به قدری ماهرانه وانمود می‌کردند که انگار در هر روستا و تپه‌ای صدها کودک مشغول یادگیری خواندن و نوشتن هستند.

امان‌الله نمی‌توانست تمام جزئیات این سیستم گسترده رشوه و فساد را که کل دولت را فرا گرفته بود، کشف کند. هر قانون نیک‌خواهانه‌ای که برای بهبود وضع مردم وضع می‌شد، فرصت‌های بیشتری برای فساد فراهم می‌کرد. روی کاغذ، مدارس شکوفا بودند و بزرگ‌ترین حرکت آزادی‌بخش در شرق در حال شکل‌گیری بود. روی کاغذ، ارقام و جزئیات نشان می‌داد که هزاران کودک روزها و روزها بر روی کتاب های فارسی خم شده و آن را می خوانند. اما در واقع، مردم روستاها با مالیات‌ سنگین غارت می‌شد تا جیب کلاه‌برداران زرنگی در کابل پر شود که از اختراع روش های جدید برای افزایش درآمد شان لذت می‌بردند.

امیر جدید همیشه فریب نمی‌خورد. وقتی مورد مشخصی از فساد را پیدا می‌کرد، مجازات سریع و شدید اعمال می‌شد. او اعدام را به عنوان مجازات خودکار برای جرم علیه دولت برقرار کرد. اما حتی این تهدید هم باعث نمی‌شد که شیادان ماهر دست از عمل سودآور خود بردارند.
ادامه دارد


------

وقتی‌ یک‌ مضمون به ظاهر دلسوزانه در حق مظلومان را از قلم کسی دیگر بازنشر می‌کنید، لطفا توجه کنید که مستند است یا خیر؟ شما خود سوربیرسنگ را می‌شناسید؟ چنین چیزی اتفاق افتاده است؟ اپارتمان و در کارته‌پروان که تخلیه هم شود، زمین چه می‌شود؟
منزل هم‌جوارش از کسی به نام اقبال‌سنگ بود که در لندن است و اسناد خرید و فروش و پرداخت پول را شش نفر از نزدیک دیده و طی مراحل کرده اند که همه را می شناسم.
ممکن است در مواردی حق‌تلفی‌ها صورت گرفته باشد، اما اگر نشر یک مضمون که مستند نباشد چه تفاوتی میان محکمه های صحرایی و بازنشر این گونه متن های نامستند باقی می‌ماند؟

 









 

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل    ۴۹۲/۴۹۳      سال بیست‌‌یکم         عقرب/قوس    ۱۴۰۴     هجری  خورشیدی    شانزدهم نومبر تا شانزدهم دسمبر   ۲۰۲۵