|
ده سال پیش از آن که به دنیا بیاید، روزی چنان هم اتفاق افتاده بود که
افغانها دشتها را از حضور انگلیسیها پاک کرده و چیزی جز مرده گان و
افراد نیم جان به جا نگذاشته بودند. در «میوند» در سال ۱۸۸۰، هجوم افغانها
هم چون یورش گرگها بر نیروی مسلح بریتانیا فرود آمد. در برابرِ دلاوری،
شجاعت و فرماهدنی آنان ایستاده گی صورت گرفته بود. او جنگجویان سالخورده را
جستجو می کرد؛ کسانی که با خوشی و احساس سربلندی، روایت قهرمانی افغان ها
را چنان فراگیر می ساختند که گویی در آن نبرد سخت، زمانی که بریتانیایی ها
فریب داده شده بودند، نبردی میان نیروی هایی با شجاعت نابرابر در جریان
بوده است.
تخم ماجرا کاشته شد. از آن پس، اگر امان الله آن قدرتی را که می خواست در
افغانستان به دست آورده می توانست، مرز هند از حملات یک ارتش آموزش دیدة
افغان در امان نمی ماند و در رأس آن ارتش امان الله قرار می گرفت.
عجیب نیست که تاریخ اندکی مغرورش کرده بود. او نمیتوانست هیچ مقایسهای
انجام دهد. او نمیدانست که تفنگهای فتیلهای قدیمیاش از رده خارج
شدهاند. او نمیدانست که دژهای مدرن در برابر شمشیر و مشعل آتش، مصئون
هستند. او هرگز سپاه جنگی مدرن را در حال عملیات ندیده بود. او نمیدانست
که دلاوری افراد حالا در دانش جنگ، حتا در کوههای خود او، اهمیت اندکی
دارد. امانالله دچار غرور شده بود؛ اما این بیشتر ناشی از نادانی خودش
بود.
زنده گی خوش میگذشت. این بار در تاریخ، شرق در آشوب قرار داشت در حالی که
افغانستان آرام بود. شورشهایی جزیی و ناآرامیهایی در ارتش وجود داشت، اما
این چیزها قابل پیشبینی بود و معنای خاصی نداشت. هر سال چند صد سرباز هنگام
سپیدهدم تیرباران میشدند. فقط چند نمونة عبرتآموز از میان یاغیان و
دزدان انتخاب میشد. شکنجههای هولناک آنان، جان کندنها و معلولسازیهای
شان، همه بخشی از جریان معمول زنده گی در سرزمین مردمانی آهنین بود.
یکبار یکی از گفته ها ناگهانی از لبان امانالله بیرون آمد. این زمانی بود
که یکی از معروفترین ژست های پدرش در جلالآباد بر سر زبانها افتاده بود.
حبیب الله با بیاعتنایی معمولی خود، یکصد یا اندی از مردم خطاکار خود را
به کام مرگ فرستاده بود. بار دیگر سخن نیمهطنزآمیزی از دلش بیرون آمد: «من
بر مردمی آهنین حکومت میکنم. آنان به حکومتی آهنین نیاز دارند.»
امانالله راضی نبود. او پاسخی داد، پاسخی که هرگز به گوش پدرش نرسید،
وگرنه شاید تاریخ افغانستان تغییر میکرد. پاسخ او این بود: «ما مردمی وحشی
هستیم. اما میتوان ما را رام کرد!» اگر دوران کاریاش را از مطلوبترین
زاویه بنگریم، این گفتة او که دوستانش آن را پنهان کرده بودند،
توجیهپذیرتر میشود.
باید بارها پیش آمده باشد که روابط میان امیر و پسر جنگجویش دچار تنش شده
باشد. امانالله بیش از یکبار کاخ را با خشمِ فورانی ترک کرد.
بیعدالتیای در حق یک سرباز؛ عملی آشکار از بیرحمی نسبت به مردی فقیر از
میان مردم؛ یا نقض اصول و آیین شرافت که بر او حکم میراند -حتا اگر آن
شرافت، شرافتِ خشن مردمان وحشی هم بود- همه اینها برای آن که او از رژیم
کنونی ناراضی باشد، کافی بود.
هیچ کاری انجام نشد وقتی او در حضور پدرش فساد فراگیر در سراسر دولت را
محکوم کرد؛ هیچ کاری انجام نشد وقتی او نمونه پشت نمونه از فریبکاریهایی
عرضه کرد که لابُد از مدتها پیش باید توجه وزیران بلندپایة در خدمت امیر
را جلب کرده باشد. او خشمگین بود اما ناگزیر سکوت اختیار میکرد.
شاید «ثریا» بیتابی فزایندة او را مهار میکرد. او بیشتر دیپلمات بود. او
که نیمهسوریانی بود، ذهن افغان را بهتر از شوهر افغانش میشناخت. با درایت
او را آرام میکرد، شاید با همان حکمتی که خبرنگار لندنی را تا مرز عصبانیت
و هیجان کشانده بود، حکمتی که نشان میداد بعدها امانالله فرصتی خواهد
یافت تا جهان را با تمام شرور آن اصلاح کند.
برای امانالله، این دورهای از فشار و تنش بود. او تا آن زمان منصب و
رتبهای در حدود سیسالگی داشت، و با این که مقامش تقریباً همتراز دیگر
افسران نبود، بیش از هر کس دیگری در ارتش افغانستان از امور نظامی آگاه
بود. او کشور را بهتر از هر شاهزاده و سربازی دیگر میشناخت. او میدانست
که شخصیت رهبری را دارد؛ رهبری تا مرز مرگ. او مغز و اندیشه داشت، و از نظر
پاکدستی واقعاً «شفاف چون دریا» بود. او در دلش جاهطلب و تا حدی متکبر
بود عدالت در فکرش بود. همسرش او را انگیزه می داد، و ذهن خودش دوباره او
را به پیش میراند، امّا باز هم نمیتوانست جلوتر برود. افغانستان در نظر
او کشوری مرده بود و گندیده در فساد. کشوری که میترسید در هر جهت دست به
خطر بزند. او از چیره گی دیپلماسی بر توان نظامی متنفر بود. از فروش
مقامها، که به معنای محدود ساختن مردان جنگی نیرومندش بود، انتقاد می کرد.
این راه جنگیدن افغانها برای فتح نبود. این هرگز شیوة شجاعت و پیروزی
نبود.
حبیبالله چیزی نمیگفت. بهصورت استعاری، وقتی پسرش خشمگین میشد و در
برابر او سخن میگفت، امیر چشمش را از صفحة شطرنج برنمیداشت. بیتردید
میگفت: «شاید جوان چیزی میخواهد. شاید ناراضی است. برایش یک ولایت
بدهید.»
در همین حال، امیر پیر همان بازی را با فرستاده گان خارجی انجام میداد.
یکی را علیه دیگری تحریک میکرد، حسادتها را برمیانگیخت، وانمود میکرد
که لطفش را ابتدا به یکی میدهد و سپس به دیگری، و هرگز حتا اندکی از موضع
شکستناپذیر خود -یعنی سردرگمی ساختگی و تردید دربارة آیندة سیاست
افغانستان در جنگ- عقب نمینشست.
سرنوشت چنین بود که او پایان نبرد را ببیند بیآنکه اجازه دهد پسرش شمشیر
ارتش خود را از نیام بیرون بکشد. ملتها در گیرودار جنگ تا مرز فرسودگی پیش
رفتند و خبر رسید که جنگ پایان یافته است. افراطکاریهای دیپلماتهای
چاپلوس اندکی فروکش کرد. برای بسیاری از آنان، حبیبالله چنین مینمود که
یک مستبدِ ترسو و نومیدکنندة واقعی. آنها در هند هیچ پیشرفتی حاصل نکرده
بودند. اما او در دل خود میدانست که بریتانیاییها از داشتن چنین همدستِ
وفادار به خود میبالند.
امانالله غمگین و دلسرد بود. هدف یک ارتش جنگیدن است. مردان او خود را
منظم کرده و به حدی از کارآمدی رسانده بودند، اما بیهیچ نتیجهای.
بزرگترین فرصت زنده گیاش از دست رفته بود. مضحک مینمود که یک نیروی مسلح
را فقط برای رژه و مراسم رسمی نگاه دارد. او در دربار اخم آلود و ناخشنود
بود و تقریباً آشکارا نارضایتیاش از بیطرفی پدرش را بیان میکرد. اما
زیاد طول نکشید.
در پاییز ۱۹۱۹، حبیبالله عازم کاخ زمستانی خود در جلالآباد بود. او سوارِ
بر اسب، در میان شُکوه و سازوبرگ یک فرمانروای واقعیِ شرق از کابل عبور
میکرد. مردان مسلحش پرچمها و نشانهای خاندان سلطنتی را حمل میکردند، و
پارچههای گرانبها زین بهترین اسبهای او را میآراست. برای بانوان، در
صورت خستگی از سوارکاری، کرسیهایی فراهم بود، و برای حتا فروپایهترین
سربازان نیز اسبهای اضافی وجود داشت.
مقامات دربار همراه او سوار بودند و پشت این کاروان کوچک، اسبهای بارکش
بسیاری حرکت میکردند که کتابهای دولتی و اسناد دربار امیر را حمل
میکردند. از زمانهای قرون وسطی تا آن هنگام تغییر چندانی رخ نداده بود.
او به پایتخت خود نگاه میکرد و آن را مطابق میل خویش مییافت. صحنه
میتوانست برگرفته از «کتاب مقدّس» باشد، آن گاه که گرد و غبار از زیر
سُمهای کاروان برمیخاست و آنان وارد درّهای میشدند که هم چون بریدگی
عمیق چاقو در صخرههای پیرامون کابل کنده شده بود. حبیبالله برای آخرین
بار به پایتخت کشورش نگاه میکرد.
امانالله آن سال به جلالآباد نرفت. او بهانة فشار کار در ارتش را آورد و
ابراز کرد که قصد دارد زمستان طولانی را در کابل بماند. ماندن او در کابل و
امتناعش از پیروی از دربار در آن زمان، بعدها باعث برخی شایعات بد شد.
اقدامات او بلافاصله پس از این واقعه که باعث آشفتگی در کشور شد، از سوی
دشمنانش به دقت بررسی شد. اما دلایل امانالله برای دور ماندن از درّههای
خوشآب و هوای جلالآباد این بود که از تظاهرهای زنده گی در دربار خسته شده
بود. او حتا ترجیح میداد در زمستان سردتر و شمالیتر باشد. او کاری برای
انجام دادن داشت و میخواست بار دیگر زنده گی سرگردان خود در کوهها را
ادامه دهد. او طبیعت سست و تنبل یک درباری کامل را نداشت. همنشینان او
سربازان بودند، و طبیعت شجاعانهاش پای او را اغلب به کوهها میکشاند،
دنبال کردن مسیرهای کوچک بزها در کوهستان، جایی که حتا سرسختترین معاونانش
نیز از سرمای گزنده و مِههای کوهستانی که از ارتفاعات سرد پامیر فرو
میافتاد، رنج میبردند.
اما هر دلیلی که داشت، خوششانس بود که در کابل بود هنگامی که پدرش در
لغمان، نزدیک جلالآباد ترور شد. ضربه ناگهان وارد آمد، زمانی که جهان در
آرامش بود. دربار در آشفتگی بود. یگانه و آرامترین فرد، در پایتخت چه در
زمستان و چه در تابستان، امان الله بود. او با اطمینانی تقریبا بدون هیجان،
خود را پیروز اعلام کرد و اطمینان داشت که برای افغانستان درست عمل میکند.
او انتظار هیچ مخالفتی نداشت و نسبت به احترام و قدرتی که داشت، مطمین بود؛
این نشاندهندة احترام جهانی بود که به او روا داشته میشد.
عنایتالله، یکی از نقشهکشهای اصلی و قدیمی دربار بود. او هنگامی که خود
را حکمران آینده معرفی کرد، مدعی دیگری نیز وجود داشت: نصرالله.
حقِ جانشینی! قوانینی در این مورد وضع نشده بود؛ و اگرچه در گذشته پسران
ارشد امیر معمولاً آنقدر نیرومند بودند که بتوانند ادعای خود را برای
حکمرانی پیش ببرند، در زمانهایی دیگر مردی که «شایستهتر» شمرده میشد به
این جایگاه قدم میگذاشت. عنایتالله مدت زیادی بر ادعای خود پافشاری نکرد.
تنها اندکی اصرار از سوی نصرالله کافی بود تا او را بترساند و وادار کند که
با عمویش متحد شود و ادعای او، یعنی امانالله را حمایت کند. شاید او از
برادر کوچکترش بیش از حد بیم داشت که بخواهد در جایگاه حاکم قرار گیرد. او
میدانست که امانالله همیشه خارِ چشم او خواهد بود، و به عنوان امیر،
ناظر اندکی تحقیرآمیز نسبت به او باقی خواهد ماند. بنابراین بسیار بهتر بود
که نصرالله را به این مقام برساند و پس از آن در پرتو لطف او زنده گی کند:
بیمسئوولیت و بیخطر.
پاسخ امانالله به این موضوع کوتاه و صریح بود. از کابل پیامی تمسخرآمیز
برای «امیرِ خودخوانده» فرستاد. پیام با این امضا پایان مییافت:
«امانالله، امیر افغانستان.»
در عباراتی گزنده، او نصرالله و عنایتالله را به یاد موقعیت واقعی شان
انداخت. پیام خاطرنشان میکرد که:
«امیر جدید، امانالله، کنترل ارتش را به دست گرفته است. او با هرگونه
ابراز محبت و استقبال مردمی روبهرو شده است. او خزانه را تصرف کرده،
طاقهای طلای آن و کاخ را در اختیار دارد. او در سراسر قلمرو شمالی اعلان
رسمی منتشر کرده و با خرسندی دیده است که جانشینی او مطابق با خواست مردم
است.»
هیچ پاسخی داده نشد. نصرالله میدانست که امانالله با کلماتِ آمیخته به
قدرت سخن میگوید. ارتش کاملاً در حمایت از او متحد بود. او به همان اندازه
که ستوده میشد، ترس و بیم هم ایجاد میکرد. نصرالله، بهجای آنکه بختش را
بیازماید، ادعای خود را کنار گذاشت. کار بدون ریخته شدن خون انجام یافته
بود. امانالله به آرزوی خود رسیده بود. این اتفاق زودتر از آنچه انتظار
داشت رخ داده بود.
این امر به خاطر شرایطی که در کابل داشت، آسانتر واقع شد؛ در حالیکه دیگر
مدعیانِ احتمالی در جنوب تحت بازجویی و پرسوجو بودند. در مورد حقایق مربوط
به ترور، تحقیقات بیشتری انجام شد و در نهایت بهطور یکصدا پذیرفته شد که
این کار یک فرد متعصب بوده است. شاید عوامل خارجی الهامبخش این عمل شده
بودند. احتمالاً افراد بسیاری آمادة ضربه زدن بودند. به هر حال، امیر مرده
بود، و امیدی نبود که با کاوش بیشتر، نتیجهای حاصل شود. تحقیق کردن سرگرمی
بیفایدهای بود، و زنده گیِ حتا یک حاکم هم که بوده باشد، دیگر ارزشی اندک
داشت.
درست در همین زمان، هنگامی که برای نخستین بار نام خود را همراه با عنوان
امیر امضا میکرد، امانالله در ذهن خود تصمیم گرفت که سرانجام ارتش او
باید در میدان نبرد آزموده شود. با اشتیاقی سوزان و آتشی که در دلش شعلهور
بود، با حسرت به سوی هند نگریست.
پایان فصل دوم
ادامه داردا


|