خوب می دانم که می ترسی ز تاریکی -
خوب می دانم که می ترسی ز تنهایی -
خوب می دانم که می ترسی ز مردن، گشته ای رنجور و سودایی! -
یاد داری گفته بودم با تو هستم تا دم مردن -
یاد داری گفته بودم :
وارهانم من ترا ای گل، ز دست سرد پژمردن؟!-
گفته بودم تا دمی مردن…
گفته بودم ، لیک حالا تا دم مردن نمی گویم…
قصه ی گل ها نمی خوانم…
نام مرگ و درد و پژمردن نمی گیرم.
با دل چون شمع، من اندر کنارت ، رنج تاریکی نه خواهد بود!
با تو خواهم رفت، با تو خواهم بود!
هر کجا باشی در این دنیا و آن دنیا-
تازه باشی یا گل پژمرده باشی-
من تو را با خویش خواهم برد-
با تو خواهم بود، با تو خواهم مرد!
خوب می دانم که می ترسی ز تاریکی -
خوب می دانم که می ترسی ز تنهایی -
خوب می دانم که می ترسی ز مردن، گشته ای رنجور و سودایی! -
یاد داری گفته بودم با تو هستم تا دم مردن -
یاد داری گفته بودم :
وارهانم من ترا ای گل، ز دست سرد پژمردن؟!-
گفته بودم تا دمی مردن…
گفته بودم ، لیک حالا تا دم مردن نمی گویم…
قصه ی گل ها نمی خوانم…
نام مرگ و درد و پژمردن نمی گیرم.
با دل چون شمع، من اندر کنارت ، رنج تاریکی نه خواهد بود!
با تو خواهم رفت، با تو خواهم بود!
هر کجا باشی در این دنیا و آن دنیا-
تازه باشی یا گل پژمرده باشی-
من تو را با خویش خواهم برد-
با تو خواهم بود، با تو خواهم مرد!
اقبال “رهبرتوخی”
شهرنو- کابل