|
جیغ از جایی بیرونِ گوشهایم شروع میشود. نان تازه از دستم میلغزد و روی
خاک میافتد. نانوا با چوبدندان لای دندانهایش را میکاود؛ میگوید:
«تازه آمدی، نترس!»
حرفهایش به گوشم میخورد، اما معنی نمیشود. یکی در صف، عقبم ایستاده
میگوید: «عادت میکنی دخترجان.»
سرم را میچرخانم. با یقهی باز پیراهنش بوی عرق میدهد. لبخندش زودتر از
خودش جلو میآید. آهسته نزد گوشهایم میگوید: «جیغ دیوانه است.»
بدنم میلرزد، بیآنکه بدانم چرا. از صف دور میشوم. میخواهم به خانه
برگردم. صدایم میزنند: «دخترجان! نانت را نگرفتی.»
به نان نگاه میکنم روی زمین خاکآلود افتاده. مرد برش میدارد، میآورد
تسلیم میکند. تا میخواهم پولش را بدهم، دستم را پس میزند. میگوید: «ما
از مهمانها پول نمیگیریم.» اما وقتی دستم را پس زد انگار چیزی از من
گرفت.
تشکر نمیکنم به راهم ادامه میدهم. به صف نان و به آدمهایش فکر میکنم.
حتی به نانوا. به نان که نگاه میکنم، چوبدندان نانوا یادم میآید. با
خودم کلنجار میروم؛ خانه ببرم یا نه؟
صدای جیغ دوباره به گوشم میآید. میایستم تا مکان صدا را تشخیص دهم. از
کوچه دست راست میآید. به مادر فکر میکنم، به خواهر؛ شاید آنها منتظر
باشند تا من نان ببرم. چیزی درونم میخواهد صدا را دنبال کند. بدون هیچ
فکری به دست راست میچرخم. خانههایش به یک ویرانه میماند. آشناست، جایی
دیدهام؟ در حقیقت یا در کابوسهایم. چند مرد و زنی از کنارم میگذرند ولی
از سر تا پا براندازم میکنند. اینجا حتی زبالهها رها شده است. میان
زبالهها، تکههای خون و لباسهای زنانه گیر کرده. صدای جیغ نزدیکتر
میشود. مستقیم که نگاه میکنم، خانهای از دور معلوم میشود. صدای گاو نر
نیز به گوش میرسد. صدایی که هنگام زاییدن گوسالهها از آن حنجره بیرون
میآید. بوی، چربِ شکمبهی گوسفند. میخواهم برگردم اما چشمم به چیز سیاهی
عجیب میخورد. به خانه که نگاه میکنم به قصابی میماند. یک گاو و گوسفند
آویزان است. هیچ کسی آن جا نیست. به درون میروم به تعقیب همان شی سیاه.
میبینم، تنش را میدرد. لباسهایش سیاه، بازوهایش خراش خورده. مانند این
که گربه او را در چنگ انداخته باشد. لباس و یقهاش پاره است. ناخنهایش
بلند و کج؛ انگار چیزی میان انسان و جانور. دستهایش خاک زده. صورتش را
موهای سیاهش پوشانده، موهایی به بلندی چنار اما تاریک و وحشتزده. میخواهم
نزدیکش شوم، تکهای نان را برایش دهم. صدای دبلی به گوشم میرسد. شبیه صدای
پسرانی که تازه قدم به جوانی میگذارند. «نزدیک نشو دختر… دردسر درست
میکنی.» ساطور را پایین میکند. معلوم میشود، تازه گاوی را ذبح کرده.
بلند، موهای صاف و مرتب. چشمهیش نیز شبیه این جا آشناست یا نمیدانم...؟
شاید من احساس آشنایی میکنم. ولی تنش بوی خون میدهد. لای ناخنهایش
خون جمع شده میگوید: «از دستت کاری برنمیآید.»
به چشمان قصاب زل میزنم، نمیدانم چرا این حرف را میزند. با این دختر چی
نسبتی دارد؟ حرفهایش را نادیده میگیرم، نزدیکش میشوم. چشمانم به شپش
موهایش میخورد. تنش از یک متری بوی سگ مرده میدهد. در دستانش خون و چرک
خشکیده. معلوم نیست که آیا سوخته یا درون فاضلاب افتاده.
نان را به سویش دراز میکنم فریاد بلندی میکشد. پاهایم سست میشود. همراه
با نان نقش زمین میشوم. دستهایم به سنگ تیزی میخورد. همین که سر بلند
میکنم از لای موهایش چشمانش را میبینم. سرخ است، شبیه دوزخ. آیا به راستی
او هیولا است؟ قصاب نزدیکم میشود، دستانش را دراز میکند تا بلندم کند.
دستانش را پس میزنم، میگوید: «نان نمیخورد.»
قصاب میرود. صدای کشیدهشدن چیزی روی زمین میآید. میلرزم، تا میخواهم
برگردم قصاب دوباره میآید. چیزی به دست دارد، چند قدم به عقب میگذارم.
میبینم آن را به طرف دختر پرتاب میکند. رودهی گوسفند را که میبینم یکه
میخورم. او به ولع شروع به خوردن میکند. قصاب میگوید: «آهسته، هنوز
شکمبه داریم!» دختر بدون گوش دادن به خوردن ادامه میدهد. میخندد. بلند
میشود، با دو دست به شکمش میزند. شکمش را نوازش میکند. دستهای خود را
بلند میکند، میرقصد. میآید دستان قصاب را میبوسد. چشمش به من میخورد.
نگاهم میکند، خندهاش را قورت میدهد. نزدیکم میشود. بویم میکند. بعد
بوییدن، اندکی لباسش را میگیرد و خودش را بو میکند. به من نگاه میکند به
خودش. به موهایم دست میکشد. به موهای خودش دست میکشد. هیچ نمیگوید، آرام
میرود و در گوشهای مینشیند. آب دهنم را قورت میدهم. قصاب با صدای بلند
میگوید: «خانه نداری؟»
با صدایش چند قدم میپرم، احساس خفگی میکنم. دستانم را یخ میزند، بیرون
میشوم. به عجله به خانه میروم. در را که باز میکنم مادر با نگرانی با
نگاهی که انگار انتظار دیدارم را نداشته، میگوید: «دخترم؟ چی وقت آمدی؟»
هیچ نمیگویم، نان را میگذارم میگویم: «نخورید، کثیف است.»
به اتاقم میروم، زانوهایم را در آغوش میگیرم و میخوابم.
«فرار کن...! این جا برای تو نیست...»
چشمانش التماس را در خود دارد. تنش زخمی است، خون و سه تیغ...تیغ این جاست
خودت را رها کن.
میخواهم فرار کنم که قصاب دستانم را میگیرد. میگوید: «از جانت سیر
شدهای؟ جول و پوستکت را جم کن، گم شو.» تا میخواهم در را باز کنم که
گوسفندها بسوی گاوهایی که آویزان است هجوم میبرد. به یک چشم زدن تمامش
میکنند. بالا میآورم؛ موهای بلند از دهانم بیرون میریزد. گوسفندها
میخندند. قصاب میخندد و اما دختر... قطرهای از گوشهی چشمانش جاری
میشود.
تا نگاهش میکنم قصاب با تبر دو نصفش میکند...
صدای مادر به گوشم میرسد: «بیدار شو، خواب میبینی.!»
وقتی چشم باز میکنم، عرق کردهام. مادر ملحفه را کنار میزند. متعجب نگاهم
میکند، میبینم ملحفهی سفید خیس شده. مادر در آغوشم میگیرد، میگوید:
«عیبی ندارد، گاهی پیش میآید.» نمیدانم چرا ولی گریهاش میآید. در را
میبندد و میرود. وقتی به ملحفهی خیس نگاه میکنم چند قطره خون، تیره و
غلیظ. جیغ میکشم، به زمین میافتم. دو نفر، نگران به اتاق میآیند. با
خودم میگویم این جیغ آشنا... مادر به عجله میگوید: «چی شده؟»
خواهر میگوید: «دیوانه شدهای ترسیدم.»
میگویم: «خون...» مادر و خواهر همه جا را میبیند اما نشانه از آن را نمی
بینند. میگویم: «زیر ملحفه!»
خواهر میخندد، میگوید: «خب که چی...!»
ابرو بالا میاندازد و میگوید: «مگر تا حالا پریود نشدهای که با دیدنش
این گونه جیغ میکشی؟«
مادر ملحفه را بالا میزند، میگوید: «این جا خونی نیست ؟»
خواهر نگاه میکند, جز لکههای زرد چیزی را نمیبیند. ناامیدانه نگاهم
میکند و میگوید: «۱۷ سالت شده... باید بزرگ شوی.»
مادر میگوید: «اشکالی ندارد، گاهی دست خود آدم نیست!»
خواهر بدون این که جواب مادر را بدهد، میگوید: «بار دیگر جیغات را شنیدم،
دندانهایت را در دهنت خورد میکنم.»
سریع ملحفه را جمع میکنم. نزد خواهر میروم همه چی را تعریف میکنم. خواهر
میگوید: «پس بیا نشانم بده!»
با من به قصابی میرود هیچ کس آنجا نیست. حتی زبالهها نیستند. خواهر
میگوید: «کجاست؟»
میگویم: «همین جا بود، باور کن.»
دستانم را میگیرد. مرا با خود میبرد اما من میبینم همهی آنها از
پنجره نگاهم میکنند. نانوا با چوب دندانهایش، دندان دختر را میکاود. مرد
با دندانهای زرد به تن دختر میپیچد و قصاب... او هنوز ساتور به دست
دارد. در گوش دختر چیزی زمزمه میکند و با ساتور تنش را لمس میکند. آنها
ناپدید میشوند. دست خواهر دور مچم سفت میشود. صدای آشنایی میآید:
«پیدایش کردیم...»
میبینم، درِ تیمارستان باز است و جیغ قطع میشود.
|