|
از این مرگیدنِ پیوسته
راهی به زیستن
از این ترسِ گسترده
روزنه ای به آرامی ، نمی یابم
از انگار تا انکارِ بودن
گاف و کاف بر صحنه ی صدا
نوح می خوانند
زخمی که خون چکان نیست
بدرون رخنه کرده
باور چه زنده چه نیمه جان
چه جان باخته
بی مومیایی در کفنی پوسیده
در تابوتی موریانه زده
گندیدن گرفته
خواب هم نمی آید
تا از هراسِ هشیاری
و بیداری بکاهد
سفر که می توانست پادزهری
بر این همه وارفتگی ها باشد
دیگر میسرم نیست
«بکجای این شبِ تیره بیاویزم
قبای ژنده ی خود را»
آذیش
|