|
بَه، شام است و شراب است و رُباب است
برخیز که عمرت، شتابان چو شهاب است
ساقی! بده آن جام، که در مذهبِ رِندان
بیداریِ مَستان، به از دولتِ خواب است
شبم تلخ و زِ تلخی خوابَم نبَرد
وین تلخی شبم را شَرابَم نبَرد
ایکاش بغض شب را پایانی بود
بغض از گلویم، پایانم نروَد
خودم جوان و دلم پیر ولی!
بخواب جانم، دِگر زبانَم نبَرد
من به دنبالِ یار، یار به دنبال کی؟
گفتمش بمان، بردهست دلم را یکی
نکرد نگاهَش بمن، دلش از من نبود
چشم دوخته بود، انگار سوی اندکی
ماندم میان شک، سوختم در خیال
او به فکر من نبود، غرق تمنای کی؟
|