|
کسی با من نگاه نسترن را قصه میسازد
نگاه لالهی داغ و سمن را قصه میسازد
کسی با من ز تاکستان پیر دورهای دور
شراب سرخ تاریخ سخن را قصه میسازد
ز دیوان بزرگ پیر بلخ و عاشق سرمست
گلوی شمس تابانپیرهن را قصه میسازد
کسی آواز میخواند،چه آوازی حزین و تلخ
شب تنهایی آن بیوطن را قصه میسازد
دمی سر مینهد بر دامن اسطورههای دور
دمی حماسهی درد دمن را قصه میسازد
به پاس اشکهای رابعه آن دخت بلخ ما
دل حسرتکش چون او و من را قصه میسازد
کسی ره میبرد در کنج ملک بیکرانیها
رهایی دل بیآز و تن را قصه میسازد
نمکریز است زخم سینهی تاریخ ملک ما
جفای ناسپاسی زغن را قصه میسازد
کسی آهسته میگوید:بیا بامن،بیا با من
امید وصل پر وهم کهن را قصه میسازد
حریم خاطر پر ماجرای عاشقیها را
یکایک او گل و سرو و چمن را قصه میسازد
کسی در من،کسی با من،میان هر نفس لغزان
حضور آتشین نام زن را قصه میسازد
|