کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

          فرح‌ناز حامد

    

 
«یادداشت‌ها»

 

 



یک: به نظر شما، یک فرد با شعور از صحبت کردن راجع به چه موضوعی لذت می‌برد؟ جواب این است، راجع به خود. خوب پس من هم راجع به خودم صحبت می‌کنم.

یادداشت‌های زیرزمینی
داستایفسکی
صفحه ۹۲

دو: من آدم سرگردانی هستم. من در میان اتاق‌های خانه سرگردان هستم. من در دهلیزها و آشپزخانه سرگردان هستم. من در میان راه‌پله‌های پشت‌بام سرگردان هستم. من درگیر یک سرگردانی پوچ و بی‌معنا هستم. سرگردانی‌یی که حتا خودم هم نمی‌دانم از کجا شروع شده است. باور می‌کنید یا نه، اما من در لابه‌لای کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام هم سرگردان هستم. این سرگردانی آن‌قدر عمیق شده و ریشه دوانده که شاخ‌وبرگش به نقاشی‌هایم هم رسیده. من در میان تمام نقاشی‌های مزخرف خودم هم سرگردان هستم. کارم از اتاق و کتاب و نقاشی گذشته، من حتا میان دیوارهای خانه هم سرگردان هستم.

سه: سوال این است که چطور یک آدم می‌تواند در خانهٔ خودش این‌قدر سرگردان باشد؟ من این سوال را از خودم می‌پرسم چون نمی‌دانم که دیگران هم با این نوع سرگردانی‌های مزخرف روبه‌رو شده‌اند یا نه. بارها این سوال را از خودم پرسیده‌ام و جرئت نداشته‌ام که پاسخ روشنی برای خودم بدهم. اکنون که حرفش شد، می‌خواهم دلم را به دریا بزنم و تمامش کنم.

چهار: در حقیقت، من نمی‌دانم امروز تاریخ چند است و چند شنبه است. اصلن نمی‌دانم امروز وجود دارد یا نه. تنها چیزی که مرا به بودنِ امروز متقاعد می‌کند، سردردی‌ وحشتناک و مزخرف امروزم است. گاهی تصور می‌کنم که زمان، همان مترسکی است که با چشم‌های نداشته‌اش، از دور مرا تماشا می‌کند و بودن و نبودنم، فرقی به حالش ندارد. اما خوب است. خوب است که بودن و نبودنم فرقی به حالش ندارد. اصلن خوب است که بودن و نبودنم حتا برای خودم هم فرقی ندارد و مهم نیست. من دیگر درگیر این حرف‌ها نیستم.

پنج: من در خانهٔ خودم زنده‌گی می‌کنم. خانهٔ قشنگی است، دوستش دارم. چه می‌دانم، شاید تظاهر می‌کنم که زنده‌گی و خانه و کسانی را دوست می‌دارم. چه کسی می‌تواند بگوید که واقعن چیزی و یا کسی را عمیقن دوست می‌دارد؟ راستش، هر کسی می‌تواند که ادعای دوست‌داشتن چیزها و کسانی را داشته باشد، اما چقدر می‌تواند به این دوست‌داشتن‌ها متعهد باشد؟ کسی چه می‌داند که یک آدم، چقدر توانایی دوست‌داشتن دارد؟ مهم‌تر از آن، این‌که چه کسی می‌داند که آدم‌ها چقدر می‌توانند نسبت به چیزها و کسانی که متعهد به دوست‌داشتن‌ آن‌ها هستند، ایستاده‌گی کنند؟ هیچ‌کس نمی‌داند. شاید حتا خود همین کسانی که ادعای دوست‌داشتن و متعهدبودن هم می‌کنند، ندانند. من هم نمی‌دانم. من حتا نمی‌دانم که چه می‌نویسم. حس می‌کنم که چیزی در سرم راه می‌رود و من در حال اذیت‌شدن هستم. از صبحِ وقت تا همین لحظه، تنها کاری که کرده‌ام، بدخلقی‌نکردن به خاطر همین سردردی‌ام بوده. حالا هم در کنجی نشسته و مزخرف می‌نویسم. شاید من آدم «احساسات» نیستم. شاید کسی نیستم که بتوانم خیلی با روابط عاطفی کنار بیایم. نمی‌دانم، من گاهی حتا با خودم هم کنار نمی‌آیم. من بسیاری دوستانم را از دست داده‌ام. دیگر نمی‌بینم‌شان، یعنی حتا اگر مقابلم باشند، باز هم نمی‌بینم‌شان. این از دست‌دادن‌ها، شاید به خاطر همین باشد که هنوز نتوانسته‌ام حتا با خودم کنار بیایم. یا شاید به خاطر آدم «احساسات» نبودنم باشد، چه دانم.

شش: سردردی از پشت‌ِ سرم شروع شده بود. درد، با شکیبایى مورچه‌واری از پشت گردنم بالا آمده، از پشت سر گذشته و حالا در شقیقه‌ام خانه کرده. یعنی درد، از پشتِ سرم عبور کرده و به شقیقهٔ سمت چپم رسیده. خوابم راهش را گم کرده و با درد، درگیر است. وقتی می‌خواهم به پهلوی راست بخواهم، حس می‌کنم که درد، مثل آب سردی به سمت شقیقهٔ راستم، جریان پیدا می‌کند. وقتی می‌خواهم به پهلوی چپ بخوابم، حس می‌کنم که کسی با چکش به سرم می‌کوبد.

هفت: شاید به حرف‌هایم بخندید، خنده‌دار هم است. حتا می‌توانید بلندتر بخندید. برای من دیگر فرقی ندارد. نه این‌که بی‌خیال همه چه شده باشم، نه. فقط این‌که دیگر فرقی به حالم ندارد. می‌فهمید چه می‌گویم؟ شاید بفهمید یا شاید هم نه، نمی‌دانم. شاید من دارم هذیان می‌گویم، چون تمام روز بین خواب و بیداری بودم. در شروع هم گفتم که من آدم سرگردان هستم. من حتا بین خواب و بیداری هم سرگردان هستم. تمام روز درگیر سردرد بودم. تمام روز درگیر مغز سرم بودم. تمام روز درگیر این بودم که چطور از شر این سر و دردسرش خلاص شوم. من تمام زنده‌گی‌ام را درگیر این بوده‌ام که چطور از شر خودم خلاص شوم. اما گویا خلاصی ندارم، هنوز هم این‌جا هستم و مزخرف می‌نویسم.

هشت: در اتاقم نشسته‌ام و هنوز دارم به مزخرف‌نوشتن ادامه می‌دهم. اتاق، تاریک است. گاهی حس می‌کنم که در یک چهاردیواری گیر کرده‌ام و نمی‌توانم از آن بیرون شوم. اما خبری از چهاردیواری نیست و من در خانهٔ خودم و در کنار خانواده‌ام هستم و زنده‌گی خوبی دارم. نمی‌خواهم حرفی بزنم که حتا اندکی از محبت خانواده‌ام نسبت به خودم را نادیده گرفته باشم، ابدن چنین چیزی را نمی‌خواهم. با این‌حال، مقابل پنجره نشسته‌ام و به ماهتاب نگاه می‌کنم و هر چند دقیقه بعد، چیزی می‌نویسم که خودم هم نمی‌دانم آخرش به کجا می‌رسد. این اتاق را خودم انتخاب کردم. یا شاید هم نه. شاید من فقط وانمود کرده‌ام که انتخاب کرده‌ام. وقتی جامعه می‌خواهد از شر کسی خلاص شود، اغلب وانمود می‌کند که او خودش از صحنه کنار رفته است. و من؟ من بهترین بهانه‌شان بودم. نمی‌دانم که با این اوضاع، من از شر جامعه خلاص شده‌ام یا جامعه از شر من در امان است. شاید هم جامعه مرا نمی‌خواهد. حضورم آزارش می‌دهد. من درک نمی‌کنم که یک جامعه چطور می‌تواند از حضور کسانی مثل من آزار ببیند. من حتا وقتی راه می‌روم، سعی می‌کنم که به کسی برخورد نکنم. چه برسد به این‌که بخواهم کاری به کار جامعه داشته باشم. اما به هر حال، دیگر از جامعه هم دور شده‌ام. آن‌قدر فاصله بین من و اجتماع بیرون از خانه زیاد شده که دیگر اگر بخواهم هم نمی‌توانم مثل قبل با جامعه مواجهه کنم. نمی‌دانم درک می‌کنید یا نه. من قبلن این‌طور نبودم. با جامعه و آدم‌هایش برخوردهایی داشتم و هنوز هم از آن برخوردها پشیمان نیستم و حتا با یادآوری‌شان، حالم دگرگون می‌شود. من به وسیلهٔ آن برخوردها با کسانی آشنا شدم که حالا جزء مهم‌ترین آدم‌های زنده‌گی‌ام هستند. یعنی نمی‌توانم تاثیر جامعه و برخوردهایش را در زنده‌گی‌ام نادیده بگیرم. شاید اگر هنوز هم رفتار جامعه با من مثل قبل می‌بود، اوضاع من فرق می‌کرد، چه دانم.

نه: من از مردم بیزارم. اما نه به آن معنا که خیال می‌کنید. نفرتِ بی‌دلیل است. شاید دلیل هم داشته باشد اما برای این‌که حوصلهٔ دردسر اضافی را در این شرایط ندارم، می‌گویم که نفرتم بی‌دلیل است. یا شاید نفرت من از سیستم و کسانی است جهان را تبدیل به کثافت کرده‌اند. نفرت من بزرگ‌ است، نفرت من جهانی ‌و جهان‌شمول است. نفرتی است که انگار از درون سلول‌های من می‌جوشد. می‌فهمید چه می‌گویم؟ شاید نفهمید، یا شاید هم بفهمید و مثل من خودتان را به نفهمی بزنید.

ده: من از نوشتن هم بیزارم. هر کلمه که می‌نویسم، مثل خراش کوچکی روی ذهن و قلبم است. نمی‌خواهم در مورد نوشتن فکر جدیِ داشته باشم. نمی‌خواهم در رابطه به نوشتن، آینده‌یی برای خودم تصور کنم. آدمی نیستم که بگویم نمی‌توانم بنویسم. من می‌توانم ننویسم. من می‌توانم ساعت‌ها فقط بنشینم و هیچ‌کاری نکنم. نمی‌دانم تجربه کرده‌اید یا نه، اما هیچ‌کار نکردن، خسته‌کننده‌ترین و زجرآورترین کاری است که تا هنوز تجربه کرده‌ام. روزها و سال‌هاست که هیچ‌کاری نمی‌کنم. همین‌طور نشسته‌ام و گذر عمرم را از پشت پنجره می‌بینم. این هیچ‌کار نکردن، زجرم می‌دهد. هیچ‌کار نکردن، یک قسم‌هایی، روانم را لاغر کرده و نمی‌توانم حتا کاری کنم. با این هیچ‌کار نکردن‌ها، گاهی فکر می‌کنم اصلن انسان نیستم. شاید ماشین و یا رباتی هستم که به فرمایش دیگران تنظیم شده‌ام و فقط کاری را که آن‌ها می‌خواهند، انجام می‌دهم. حس می‌کنم تمام زنده‌گی‌ام به اختیار دیگران است و من حتا نمی‌توانم یک قدم هم بدون اختیار دیگران راه بردارم.

یازده: سردردی، مثل مزخرف‌نوشتنم ادامه‌دار شده. دست از سرم برنمی‌دارد و گم نمی‌شود. حتا یک قدم هم راه نمی‌رود که در نبودنش فکری برای حال خودم بکنم و از نوشتن و بازتولید رنج‌های تکراری و همیشه‌گی که هیچ ارزشی ندارند، به چشم نمی‌آیند و مهم نیستند، دست بردارم. هنوز این‌جا نشسته‌ام و می‌نویسم. هیچ کلمهٔ نوشته‌شده را پاک نمی‌کنم. من حتا حوصلهٔ پاک‌کردن کلمه‌ها را هم ندارم چه برسد به این‌که بخواهم خودم را از صفحهٔ زنده‌گی پاک کنم و گم و گور شوم. همان حرف‌های همیشه‌گی را می‌نویسم. همان رنج و انزجار همیشه‌گی را باز هم می‌نویسم. همان جمله‌ها و کلمه‌هایی را می‌نویسم که هزاران نفر قبل از من نوشته‌اند و من با نوشتن‌شان کار خاصی نمی‌کنم. من گفتم که می‌توانم ننویسم، چون هنوز به آن‌جای نوشتن نرسیده‌ام که بتوانم ادعا کنم نوشتن مرا نجات داده و یا می‌تواند نجاتم بدهد. شاید زیاده‌روی می‌کنم و ناحق این مزخرف‌نویسی‌ها را ادامه‌دار می‌کنم. شاید دارم بیش از حد ممکن رنجم را بازنویسی می‌کنم. شاید باز هم دارم تظاهر و خودنمایی می‌کنم. شایدهای من بسیار است. تا دل‌تان بخواهد می‌توانم با شاید جمله بسازم. یا شاید فقط همین درد است که هنوز مرا واقعی نگه داشته. شاید همین درد، خودِ من باشد، و من، فقط توجیهی برای ادامه‌دادن‌اش باشم. نمی‌دانم، شاید.

فرح‌ناز حامد | ششم اسد ۱۴۰۴

 

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل    ۴۹۵     سال بیست‌‌یکم        جدی    ۱۴۰۴     هجری  خورشیدی                    اول جنوری 2026