|
خمارم را، نه می، نه باده، نی افیون کند چاره-
رفع این تشنگی، کی آب صد جیحون کند چاره-
نه دارد دامن صحرا، توان گرد فریادم-
کجا دیوانگی های مرا مجنون کند چاره-
نه اشک دیده بتواند که دردم را کند تسکین -
نه رنگ زرد ما را، دل به رنگ خون کند چاره -
درون سینه آتش، دیده آتش، در وطن اتش-
نه کس ویرانی دل نی غم بیرون کن چاره -
به جای رنگ از تیغ قلم آتش برون اید-
کو، استادی که بی رنگی این مضمون کند چاره-
به هرسو می رود دل میطپد در آتش هجران -
کجا شد آن که درد عاشق مفتون کند چاره -
بگو از ما به او”رهبر” که پرده افگن از رویت -
که تا برق نگاه ات شام دهر دون کند چاره!
اقبال«رهبرتوخی»
|