|
رسدروزی که ازروی سیه رویان نقاب افتد،
زتـن آن جـامهٔ رنگینِ مکر شان درآب افتد.
شـود روزی که ایـن ضحاک های روزگار ما،
زچشـم خلـقِ ظالـم پرورم ازانتخـاب افـتـد.
مرااین خشک مغزی ها بسی درحیرت اندازد،
چرایک تشـنه لب دانسته دنبال سـراب افتد؟
نباشد گربه یک ملکی نفاق و کینه توزی ها،
چرایک ملتی دراین چنین حال خراب افتد؟
زبس تردامنی آلـوده با خـون غـریبـان است،
نگردد خشک این دامـن، ولو در آفتاب افتـد.
چو ما درامتحان زنده گی کس نیست بدطالع،
که دایم درنصیـب ما سؤال بـی جواب افـتـد.
نمی دانم بـرای زنده گی دیگر چی می ماند؟!
اگر از دست یک ملـت قلـم افـتد کتـاب افـتـد.
آثـم
|