کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         رامین رازق‌پور 

    

 
آه، عمر خاکستری من!
داستان کوتاه

 

 

نام زن را که می‌گیری، در خانه آتش برپا می‌شود. مادرت قهر می‌کند، از سوراخ‌های دماغ پدرت دود بلند می‌شود، که بدود، گربیانت را بگیرد و زیر پاهای شاخی‌مانندش–له‌‌ات کند. کجا بروی؟ هربار که قصد می‌کنی بگریزی، چیزی در ذهنت می‌گذرد، مثل رعدوبرق... دیگر دست می‌کشی. دیگر پا‌هایت حرکت نمی‌کنند؛ کرخت می‌شوند، مثل دوتا چگس–که در عقب دروازه‌ی اتاق–خمیازه می‌کشند. جایی برای رفتن نداری. کس‌وکویی هم نداری. پدرت با همه بریده است، که دختر جوان در خانه دارد. آه، دخترت را پیر کردی. شاید چند روز دیگر، عقل‌دندانش نیش بزند، مانند کرت پیاز گوشه‌ی حویلی!
خواهرم در خانه‌ی پدری، پیر شد. آن‌قدر که از آیینه‌ها می‌گریزد، حتا از نگریستن در آب ایستاده‌ی داخل سطل آهنی–گریزان است. هربار که چیزی، جایی، و شی‌ای صورت پر آژنگش را می‌نمایاند، ساعت‌ها در کنج آشپزخانه‌ی گلین–اشک می‌ریزد؛ طوری که ظرف‌ها و همه‌چیز آن، غمگین می‌شوند و اندوه در سطح چهره‌های‌شان جلایش می‌کند. داغ دلش مانده که کسی، لای سرنوشت او را باز کند. اگر گپ عروسی و رفتن به خانه‌ی بخت، بلند شود، مادرم آن‌قدر با کلمه‌های رکیک، تیربارانش می‌کند، که هفته‌ها غذا نمی‌خورد. اگرم بخورد، فقط نان خشک با یک پیاله آب شیرگرم است.


من پیرشدن یگانه خواهرم را دیده‌ام. هر روز می‌بینم. هر شب وقتی که بر بام خانه بلند می‌شود تا در برق ستاره‌ها گریه کند. و برای ماه روشن–که سکوتش را نمی‌خواهد بشکند، صندوق دلش را بگشاید، که داغ‌های سینه‌اش را ببیند. او اگر بخواهد لبانش را سرخ کند، پدرم در خانه ماتم برپا می‌کند‌. و چی نیست که به او نمی‌گویند. در حالی‌که تا هفته‌ی دیگر از مرز چهل سالگی عبور می‌کند. مثل چوب، خشک شده است. حتا پستان‌هایش گم شده‌اند. مادرم یک زمان می‌گفت زن که سینه نداشته باشد، زن نیست؛ چوبی است که بلد شده راه برود.


چطور دوکف نشوی؟ وقتی که خواهرت به درخت بدل شده، که در دامنه‌ای یک دره‌ی صعب‌العبور قد برافراشته است. چه کاری می‌توانی انجام بدهی؟ هیچ! وقتی که سایه‌ی مادر هست، و سایه‌ی پدر، اطراف خانه را محاصره کرده است. تو می‌بینی که او–نماینده‌ی اندوه خویش است؛ اندوهی که سراسر تنش را دوره می‌کند؛ در لای گیسوانش می‌پیچید، و در حفره‌های صورتش آشکار می‌شود. این چند روز، حتا از گپ‌زدن مانده است. دیگر نمی‌خواهد گپ بزند. فقط در سکوت سیاه، به طویله می‌رود، گاو را می‌دوشد، نان می‌پزد، و ساعت‌ها لب تنور می‌نشیند و با هیزم‌های سیاه‌سوز شده، مناجات غم‌انگیزی انجام می‌دهد.
البته وقتی که مادر نیست. پدر رفته می‌باشد که نشئه‌ی خود را تخت بکند، لحظاتی را در هفت‌پرده‌ی آسمان چکر بزند، و روی ابرهای سفید روشن، دراز بکشد. گاه، از فرط مخموری–استخوان‌های هفت‌جدش را از زیر خاک بیرون بکشد. تو فقط ببینی، هیچ کاری نکنی. اگر بخواهی از خواهرت دفاع کنی، هر دو بگویند که غیرت نداری، برای خواهرت مرد می‌پالی که مشت‌و‌مالش کند. نان و آبش که می‌رسد، شوهر را چه می‌کند... اما صداهای درونت را خفه کنی. به خون، به تفنگ بادی–فکر کنی، و اتفاقی که بعد از شلیک می‌افتد. از درون، انفجار کرده باشی؛ ولی بهشت زیر پاهای مادر از حافظه‌ات بگذرد.
مادرت بگوید که حالا به فکر بیگم نباش. او دیگر از زاییدن مانده است. چهل ساله شد. حالا فایده ندارد که شوهر کند. هیچ مردی نمی‌خواهد که چوب خشک‌شده‌ای را در آغوش بگیرد. زن باید یک ذره تنه‌و‌توشه داشته باشد که شهوت مرد را فرو نشاند. تو از شرم، آب شوی، قطره قطره در سوراخ‌های زمین فرو بروی. دیگر از اندیشیدن به پروانه، دست بکشی. او را در قبرستان سینه‌ات دفن کنی. تا ابد، تا لحظه‌ای که نفس، ترکت بکند، بوی زن را از دماغت بیرون کنی. و جمله‌ی پدرت از نوار ذهنت بگذرد: زن، ابلیس تیار است. سر یک پنجه می‌رقصانید!


اما دلت می‌خواهد روی انگشتان پروانه–برقصی! ویران شوی، تا مرزی نیستی بروی؛ اما او را داشته باشی، که تنش نعمت است و لبخندش خشت و خاک زندگی! پروانه را–اگر از یاد ببرم، دیگر چیزی ندارم که به آن ببالم و ریتم زندگی‌ام برقرار باشد. او هسته‌ی عمر خاکستری من است. ماهی است که در مرداب دلم می‌درخشد؛ بی‌آن‌که دست در آغوشش کشیده باشم! و لایه‌لایه پرده‌های تن براقش را... زیارت کرده باشم.
ویرانم، آن‌قدر که میل آبادی ندارم؛ چون زخم در مزارع تنم شکفته است، و آیینه‌ی رؤیاهایم را، ترس‌های موروثی به دیوار سنگی تقدیر کوبیده است.


کیست که لهجه‌ی دردم را تفسیر کند؟


رازق‌پور

 

 

 

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل    ۴۹۴     سال بیست‌‌یکم         قوس/جدی    ۱۴۰۴     هجری  خورشیدی     شانزدهم دسمبر   ۲۰۲۵