کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

          خالده درویش

    

 
یادداشتی بر رومان "دفی برای گلسا" از منیژه باختری

 


دفی برای گلسا سومین و تازه ترین رمان منیژه باختری است که در آگوست ۲۰۲۵ منتشر شد. این رومان یکی از متون مهم ادبیات ریالیزم جادویی افغانستان است. در این رومان چیزهای زیادی به تصویر کشیده شده است؛ مثل جنگ های دوامدار، زنان و تاب آوری شان در شرایط ناشی از جنگ و بی‌خانمانی، مردسالاری و مهاجرت. اما آنچه بیشتر از همه و از اول تا آخر رومان به چشم می‌خورد زندگی زنان در سایه‌ی نظام ناسیونالیزم مردسالاری است. مردسالاری که بدون شک از جهل و تاریک‌اندیشی یک جامعه سرچشمه می‌گیرد و باعث فروپاشی زندگی در خانواده‌ها، جامعه و یک کشور می‌شود و در اخیر منجر به مهاجرت و یا خودتبعیدی مردم به سرزمین‌های بیگانه می‌گردد.


این تنها یک قصه‌‌ی ساده‌ از دشواری های زنان آن سرزمین نیست بلکه تاریخ تکرار جهالت از طریق مردسالاری مزمن در آن سرزمین است که مدت هاست به یک فرهنگ مبدل شده. فرهنگی که مقدس شمرده می‌شود و قانون و حکومت‌ها، از آن همواره پشتیبانی کرده اند. منیژه باختری در این رومان نشان داده که چگونه بانو در برهه‌های مختلف زندگی، در خم و پیچ‌های جامعه‌ی متعصب، بسته، جنگ‌زده و مردسالار، نسخه‌های جدید خودش را می سازد.
به این ترتیب، ما در پس زمینهء تمام این رویدادها و روایت ها، آرام آرام به کشف شخصیت اصلی که بانوجان است، نزدیک‌تر می‌شویم . حالانکه در هیچ یک از فصل های رومان روایتی از زاویهء دید بانوجان به چشم نمی خورد. اما عمق شخصیت او از لابلای حوادث و چشم دید شخصیت های دیگر آشکارتر می شود. این شیوهء چند صدایی را نویسنده با آگاهی تمام انتخاب کرده تا حوادث و شخصیت بانوجان را از چندین بعد به نمایش بگذارد؛ بی آنکه خود بانوجان چیزی به خواننده بگوید، درد دل کند و یا حسش را بیان کند. فصل سوم که درست در وسط کتاب واقع شده، بحران حوادث و تلاطم امواج شخصیت بانوجان را به اوج می برد. و ما کاملن با چهرهء جدید او مقابل می شویم. و سرانجام، در فصل ششم (فصل آخر)، ما تازه به عمیق ترین لایه ای پنهانی شخصیت بانوجان راه می یابیم. و شاید همین جاست که پرده پایین می افتد و پهنای بزرگ و پنهان درون یک زن را به تماشا می نشینیم.
این رومان دنیای بزرگی از مسائل و دشواری های افغانستان و مردمش را به تصویر می کشد. و در اینجا ما تنها به چند موضوع کلیدی می پردازیم:


تاثیر متفاوت مهاجرت بر اطفال و کهن‌سالان:


در فصل اول زاویهء دید اول شخص و درونی و راوی سلما/سلین است که او همچنان برجسته ترین شخصیت این فصل به شمار می رود. در شروع که سلمای پنج ساله تازه به اتریش آمده، تمام جهانش از بانوجان شروع و با بانوجان ختم می شود؛ از قصه های بانوجان لذت می برد و از داشتن سینی مسین سرخ افتخار می کند. ولی پس از وارد شدن به مکتب و گره خوردن زندگی اش با چرخ زندگی اروپایی، به مرور زمان دلش از گذشتهء غمگین خودش و سرگذشت خانواده اش و حتا از بانوجان می گیرد؛ زیرا گذشتهء تلخ او و بانوجان دیگر هیچ جا و ارتباطی در زندگی فعلی اش ندارد. وقتی روایت را از زبان او می خوانیم، او را درقضاوت هایش در مورد بانو جان حق به جانب می‌یابیم.
در این فصل، بانوجان را که ظاهرن مادرش است، شخصیت گیج، کم فهم، هذیان‌گوی، بی دست و پا که او را به دور از درک جامعه و حتا به دور از درک سلما/سلین می یابیم. بانوجان کارهای عجیب و غریبی می کند؛ سلما/سلین را روبه‌روی سینی سرخ می‌نشاند و خاطرات تلخ خود و اعضای خانواده اش را قصه می کند؛ و تصویرهایی در پیوند با آن قصه‌ها را در سینی سرخ نشانش می دهد. سلما را نمی فهمد و یا شاید نمی خواهد بفهمد. مدام در گذشته اش درگیر است؛ گذشتهء که دیگر هیچ ربطی به حال سلما/سلین ندارد. ما در این دو شخصیت داستان، دو واکنش متفاوت را در پس از مهاجرت می بینیم؛ بانوجانی که به گذشته اش وصل است و هنوز با اعضای خانواده اش هرروز گپ می زند و سلما/سلین که می خواهد خودش را در جامعهء اروپایی و جدا از هویت گذشته اش بسازد.
ولی هر چه در رمان جلوتر می‌رویم تازه متوجه قضاوت اشتباه خود در بارهء بانوجان می شویم. چون تازه با زنی هوشیار، باجرأت، با درایت، مقتدر و حتی رزمنده رو به رو می شویم. آیا می توان در فصل اول، از روایت های سلما/سلین حدس زد که بانوجان گاهی در کابل زندگی شهری داشت و زمانی در گل شاخ تمام رشتهء زندگی، زمین‌داری و حتا کسب درامد را به دست داشت؛ و باری نیز در راه جلال آباد به تنهایی، توتهء جگرش را از چنگ طالبان بیرون کرده بود؛ و یا گاهی در کابل، پوز گلین خان را در روی حویلی و در مقابل چشم همسایه ها به خاک مالید و اگر صلهء رحمش نبود، با نوک بیل گردنش را بریده بود.
تار و پود هستی کهن‌سالان در زادگاه‌شان تنیده شده و ساختن زندگی جدید در یک جغرافیای کاملن متفاوت کار آسانی نیست. یعنی مهاجرت حتا قوی‌ترین کسانی مثل بانوجان را نیز از پا در میآورد؛ و شاید از همان سبب بود که بانوجان مدام آن سینی سرخ مسین را رو به رویش نگه‌میداشت تا یادآور خود گذشته اش باشد. او با این کارش می خواست پیوند سلما/سلین را نیز با گذشته اش حفظ کند.
برای انسان ها ‌‌به خصوص زنان، زندگی در جنگ و مبارزه‌ای مداوم کار سختی است و در اخیر وقتی در بزرگ‌سالی مهاجرت می کنند شاید مهاجرت چون ضربهء کاری بر سر شان فرود می آید که آهسته آهسته همه چیز را از آنها گرفته و گیج ومنگ رهای‌شان می کند. بانوجان در فراق و تبعید از وطن خواست، پس از مرگ، جسدش به کابل برگردانده شده و در زادگاهش در آرامش بخوابد. ما این کشش برگشت به اصل را در شعر مولانا جلال‌الدین محمد بلخی نیز مشاهده می کنیم:
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش
اصل می تواند هرچیزی باشد؛ مثل میهن، خاطرات، فرهنگ، حقیقت، منشا حیات ویا هرچیز دیگری که مثل آهن ربا انسان را تا آخر عمر به سوی خود می کشد.

نقش مهم زنان در حفظ حیات، خانواده و اجتماع؛


در این رمان، بانوجان نماد استقامت و ایستادگی است؛ زنی که با درایت، جسارت، هوش و تاب‌آوری مثال‌زدنی‌اش توانست زندگی چند نسل را که در بحرانِ برخاسته از مردسالاری به بن‌بست رسیده، سامان داده و جهت تازه‌ای ببخشد. بانوجان وقتی تصمیم گرفت که نواسه اش را گرفته و به اروپا مهاجرت کند، در حقیقت او با این تصمیم دشوار، سلما را از ظلم گلین خان و بدبختی‌های جنگ نجات داد؛ وگرنه قرار بود همهء عمر مورد خشونت پدراندر قرار گرفته و یا مثل چهار خواهرش در انفجاری از بین برود. همچنان بانوجان با این اقدامش، باعث شد رابطهء دخترش، هاجر با شوهرش نیز در شرایط بهتری قرار بگیرد.
بانوجان در جوانی، با آن که دختر شهر کابل بود، عروس یک خانوادهء روستایی شد. و نه تنها که با سبک زندگی جدید و افراد جدید و روستایی ساخت بلکه در وقت مشکلات حتا خود زندگی را نیز ساخت. او دخترش (نسیمه) ، شوهرش، پسرهایش را از دست داد. اگرچه شوهرش را همان زمانی از دست داده بود که او راهی کوهستان ها به خاطر جهاد شده بود. بعدن خسرش هم نبود و تنها او ماند و مسؤلیت کارهای زمین داری و کسب درآمد و از سوی دیگر مسؤلیت خورد و نوش اعضای خانواده و مدیریت امور خانه را نیز به تنهایی انجام می داد.
بعدن بانوجان و هاجر به همکاری هم توانستند بقا و پیشرفت نسل های بعدی شان را نیز مدیریت کنند. و برای تحصیل و درس خواندن دختران خانواده (پنج دختر) تلاش های چشم گیر کنند. بانوجان بخشی از پول امداد سوسیال را به هاجر در کابل می‌فرستاد. و هاجر با مدیریت درست پول، باوجود مخالفت گلین‌خان و خویش و قوم، دختران را روانهء مکتب، کورس و دانشگاه ساخت. یکی از نقش‌های دیگر بنیادین زنان در خانواده انتقال خاطرات و فرهنگ های دیروز به امروز و وصل نسل امروز به تاریخ گذشتهء خانواده است؛ از طریق قصه گویی ها و یادآوری مداوم اتفاقاتی که در گذشته اتفاق افتاده اند. بانوجان همچنان زمینه های تماس و حرف زدن سلما را با هاجر در کابل مهیا می‌سازد.
همچنان در رویداد های این رومان می بینیم، وقتی مردها از اثر جنگ ها کشته یا معیوب می شوند، و یا سرگردان در کوه‌ها به سر می برند. همین زنان هستند که در شهر و یا روستا، با تلاش و تکاپو بدون همکاری مردان و خلاف رسم های زن ستیز جامعه، چرخ زندگی را به دوران می اندازند که تاثیرات آن تا چندین نسل قابل مشاهده است.
پژوهش هایی در سال ۲۰۲۱، در جوامعی که دسترسی زنان به دارایی و منابع به‌طور تاریخی محدود بوده، نشان می‌دهند که هرگاه قدرت چانه‌زنی اقتصادیِ زنان افزایش پیدا کند، سلامت کودکان و رفاه کلی خانواده بهبود می‌یابد. یک نمونه روشن آن در هند است: وقتی زنان حق رسمی مالکیت بر دارایی کسب کردند، میزان مرگ‌ومیر کودکان کاهش یافت و شاخص‌های سلامت بهتر شد. این یافته‌ها نشان می‌دهد توانمندسازی اقتصادی زنان از طریق مالکیت و کنترل زنان بر منابع، می‌تواند ساختار قدرت در خانواده را به‌طور چشمگیری دگرگون کند. و زنان بتوانند خانواده‌ی خود را نه فقط از طریق کار و مراقبت، بلکه از طریق قدرت و کنترل منابع نیز نجات دهند. ماخذ: •‌ «حق مالکیت: قوانین میراث، قدرت چانه‌زنی زنان و سلامت کودکان در هند» — نوشتهٔ محمد شهادت حسین و پلامن نیکولوف (مقالهٔ پژوهشی ۲۰۲۱)
مثال زندهء این تحقیق را ما در این رومان هم می بینیم: پولی را که مدام، بانوجان می فرستاد طبعن به دست هاجر و در اختیار او بود، و همین کنترل و مدیریت هاجر بر پول باعث شد که سرنوشت دختران خود را عوض کند؛ و حتا باعث شود با این کنش‌گری بسیار هوشمندانه مفکورهء گلین‌خان را نسبت به دختران‌شان عوض کند. اگر همین پول در مدیریت گلین‌خان بود، او هرگز اجازه نمی‌داد دخترانش تحصیل کنند. این نشان می دهد که چرا در جوامع مردسالار، مردان اکثرن از تحصیل و کار زنان می هراسند. زیرا نمی خواهند به جز خودشان کسی دیگری تصمیم گیرنده باشد. در این نظام به زنان تحصیل یافته و شاغل و یا تصمیم گیرنده تهمت زده می شود و حتا به گفتهء گلین خان به آسانی سنگسار می شوند. مردان بر همه چیز مسلط و زنان تنها نگهدارندهء شرافت تحریف شدهء نظام مردسالارانه هستند. قانون و قانون‌گذار نیز از این نظام حمایت می‌کند. در جامعهء پس مانده و متعصب مثل افغانستان، وقتی بانوجان شوهرش را از دست می دهد، از نزد همسایه ها رانده می شود. به جای اینکه برایش کمک کنند. در اوایل، پس از مرگ شوهر، در معرض تهمت های اخلاقی قرار گرفت. او برای رهایی از تهمت ها و حرف های زنندهء مردم، زنانه‌گی را زنده، زنده در درونش خفه می کند. به این خاطر موهایش را در دوطرف محکم چوتی بافت، لباس های بزرگ تر از اندامش بر تن کرد و نخواست زنانگی‌اش به چشم بخورد.
بانوجان نه تنها که از پنج سالگیِ سلما بلکه از روز اول برایش مادری کرد چون وقتی، هاجر مادر شد، خودش هنوز زیر سن و بسیار کوچک بود. این بانوجان بود که تصمیم گرفت نوزاد را نگهدارد. تصمیم آسانی نبود. درست در اوج بی پناهی و گم گشته‌گی به سر می بردند. زخم های عمیقی که بر تن هاجر نشسته بود. از آن عمیق ترش بر دل و روح و روان هاجر و بانوجان، هردو نقش بسته بود. خوری گل تازه گم شده بود. ولی بانوجان حتا در همچو زمانی نیز با این کارش حفظ و ارزش بقا را ثابت ساخت. در حالی که یک تعداد مردان در سنگرها به نام جهاد هزارها دالر را به جیب می زدند و همدیگر خود را می کشتند. بانوجان با دست خالی و تکیه بر انسانیت طفلی را که نمی دانست پدرش کیست می بوسد و به چشمش سرمه می کشد. چون در آن لحظه طفل مهم است؛ انسان باارزش است و سوال، سوال بقا و حیات است نه حاشیه روی های مردسالارانه. هاجر و بانوجان نوزادی را نگهداشتند، محبت دادند و بزرگ کردند که در نتیجهء تجاوزهای گروهی و پی هم و خشونت دوام‌دار به دنیا آمده بود؛ بی آنکه هیچ هتک حرمتی از وجود او نسبت به خود حس کنند. ولی گلین خان که فقط آن کودک را منحیث طفل هاجر از شوهر اولش می شناخت، هرگز از خشم و خشونت خود نسبت به او کم نگذاشت. و تا مجال می یافت طفل را می زد و می راند.
وقتی جامعهء افغانستان با بحران جنگ های پنجاه سال اخیر دست و پنجه نرم می کند، مردان کشته، زخمی و یا معیوب می شوند که در نهایت نمی توانند از خانواده های شان محافظت کنند؛ یعنی پس از بحران ها که همه چیز به بن بست می انجامد و تصمیم های احساساتی و ناشی از ناپخته‌گی های مردسالاران با شکست می‌رسد، درست از همانجا، زنان کمر بستند و خانواده را باوجود موانع و دشواری های اجتماعی، اقتصادی، ناامنی و غیره روی پا نگهداشتند. یعنی نقش پررنگ‌تر زنان درست وقتی آغاز می شود که نقش و حضور مردان به صفر نزدیک می‌شود. بنابراین در همچو شرایط بحرانی و حساس است که زنان خانواده تصمیم های هوشمندانه و دشوار می گیرند. در مجموع می توان گفت که در جامعهء مرد سالار زن و مرد باهم فکر و مشوره نمی کنند، بلکه جدا از هم فکر می کنند و دست به کار می شوند. در جامعهء مردسالار، مردان نمی دانند که اگر نقش و نظر زنان را در مدیریت و تصمیم گیری های خرد و بزرگ بیشتر بسازند، در نهایت کارها بهتر پیش می روند. در عوض فکر می کنند که هرقدر زنان را بی قدرت تر بسازند، خود شان را بیشتر در جایگاه کاذب قدرت، ثروت و شهوت قرار داده اند.
نقش و تصمیم های خلاقانهء زنان از جایی آغاز می شود که از اثر تصمیم های بی خردانهء مردسالاری همه چیز به بن بست رسیده و زنان در مقابل یک کور‌گره بزرگ قرار می گیرند که باید با سرعت و مبتکرانه بازش کنند. در این رومان، زنان نه تنها که این کورگره‌ها را باز کردند بلکه در جاهایی به ریشه های مشکلات نیز پرداختند. مردان در مسیر مدیریت پول و خرید و فروش زنان، کشتن و زورگویی روان هستند. و زنان در نجات خانواده و یا در مجموع نجات چندین نسل بربادرفته، بی وقفه پرداخته اند؛ در جامعهء مردسالار هنوز زنان باعث شده اند که پایه های زندگی کاملن سقوط نکند. باوجود تمام سرکوب شدن ها و محرومیت ها هنوز زنان عملن نشانی از ایستادگی و حفظ حیات استند.

ناسیونالیزم مرد سالاری
گلین خان که یک آدم به شدت عصبی و خشن است، در میان سالی با هاجر نوجوان و عاشق مطالعه و کتاب ازدواج می کند. خشونت و عدم درک هاجر از جانب همسرش باعث می شود احساس هاجر نسبت به او به سردی بگراید. گلین خان هیچ گاه درک نمی کند که برای یک زن رابطه‌ی جنسی ارتباط مستقیم با رابطه‌ی گرم، صمیمیت و محبت دارد. اگر زن خودش را به شوهرش از نظر عاطفی و مهرورزی نزدیک نبیند، رابطه‌ی جنسی هم برایش رنگ می بازد. در صورتی‌ که برای گلین‌خان این اصل در رابطه‌ی جنسی اصلن اهمیت ندازد. میتوان گفت که در جامعهء مردسالار، زنان و مردان در یک خلای درک قرار دارند. و چه فاصلهء چشم‌گیر و خوف‌ناکی بین زنان و مردان وجواد دارد. و بانوجان برای نجات هاجر و سلما از ظلم گلین خان، تصمیم می گیرد که آنها را گرفته و از کابل بیرون شود. گلین خان اخطار می دهد که در صورت بیرون شدن از آن خانه، به طالبان شکایت خواهد کرد و در نتیجه هردو سنگسار خواهند شد. این دلالت بر یک جامعهء مردسالار می کند که ریشه در حکومت و قدرت حاکم بر جامعه دارد و این مسئله را برعکس هم می‌توان دید؛ یعنی در یک جامعه مردسالار حکومت نیز ساختهء دست همان جامعه است و در مجموع همه چیز بر ضد کنش گری زنان عمل می کند و حتا برای منفعل کردن زنان در جامعه، دست به سنگسار بعضی زنان می زنند.
پس از اخطار گلین خان، هاجر با بانوجان نمی رود تا گلین خان آسیبی به سلما، دختر خردسالش نزند. و به این ترتیب، خشونت‌های گلین خان باعث می شود که هاجر هرگز گلین‌خان را دوست نداشته باشد. ولی گلین خان نمی تواند دلیل سردی هاجر نسبت به خودش را به کارهای خشونت‌آمیز خودش ربط بدهد. در عوض همیشه فکر می‌کند که حتمن انگیزهء سردی زنش، ارتباطش با مرد دیگریست. این نشان می‌دهد که در جوامع مرد سالار مردان تا چه حد از شناخت و درک زنان و در مجموع درک انسان به دور استند. او هاجر را می زد و حتا سلمای بسیار کوچک را نیز لت و کوب می کرد و در کنار آن باعث شد که دختر و مادر هاجر برای ابد از او جدا شوند؛ و با وجود این همه زخمی که به هاجر زده بود، هنوز هم توقع داشت که هاجر عاشقش باشد. یعنی نمی توانست بفهمد که خشونت خودش باعث دوری هاجر از او شده بود. باوجود این، مدام فکر می کرد که نکند هاجر هنوز عاشق پدر سلما باشد و یا بعضن فکر می کرد کسی شبانه می آید و پهلوی هاجر می خوابد.
وقتی نسرین و چهار دختر دیگر هاجر و گلین خان، با کمک مالی بانوجان و رهنمایی هاجر، بادرایت و درس خوان و با تدبیر بارمی‌آیند، باعث می‌شود که نظر گلین خان نسبت به دخترانش تغییر کند و به این باور برسد که دخترانش، شی نیستند که در بدل تویانه آنها را به زور به ازدواج بدهد. ولی هیچ گاه به همچو باوری نسبت به زنش نرسید؛ چون او هنوز هاجر را به مسابهء یک شی در مِلکیت خودش می دانست نه منحیث یک انسان مستقل.
در جوامع مرد سالار، محاوره های مردان در مورد زنان، ارتباط می گیرد با خرید و فروش دختران شان، گرفتن یک و یا چند زن دیگر و یا هم لت و کوب کردن زنان. به این ترتیب، مردان در این کارها هم دیگر خود را تشویق می کنند. معمولن فکر شان مشغول در فروش دختران شان است که بعدن از پولش به زنان بیشتری برسند. یعنی مردان برای رسیدن به یک زندگی ایده آل چندین معاملهء غیرانسانی را در ارتباط با زنان، به کار می بندند. در مجموع حیثیت زنان در جوامع مرد سالار هنوز در حد یک برده و افزار محسوب می شود. در این جوامع، مردان نه تنها به زنان شان بلکه به دختران شان هم رحم ندارند. چنانچه در فصل دیگر، عزیز احمد در وقت تنگ‌دستی، دخترش، نسیمه را به ملیارها فروخت؛ بی آن که در این تصمیم بسیار بسیار بی رحمانه به کسی چیزی بگوید. در فصل دوم محاوره‌ای در مورد زنان را از گلین‌خان و برادرش می‌خوانیم. برادرش به گلین خان مشوره می دهد که باید دخترانش را در بدل تویانه به ازدواج بدهد و از پولش برای خود زن دوم و سوم بگیرد. اما از آن‌جایی که گلین خان یک مدت در شهر زندگی کرده و در آن مدت هر پنج دخترش با حمایت مادرشان، پیوسته در تلاش تحصیل دانش بوده اند، نظرش تغییر کرده بود. او دیگر دخترانش را منحیث یک وسیله و شی نمی دید بلکه در وجود آنها برازندگی، سواد و چیزهایی می دید که در خودش هم ندیده بود. از این خاطر نتوانست حرف های برادرش را بپذیرد و در صفحهء 94 به برادرش گفت:" گپ های لهو و لعب نزن. همی پس مانده که دختر فروشی کنم! دخترهایم هر کدام شان یک پایهء پادشاهی هستند. از اونا شکایت ندارم، توته‌های جگرم استند." ولی در جریان صحبت هایش این را در مورد هاجر میگوید:" ولله که این زنکه به اندازه دو توت هم برایم ارزش داشته باشه. مگر چه کنم که کم بغل استم. " ولی در جریان همین صحبت هایش با برادرش در صفحهء 93 در ارتباط با خودش می گوید: "به مرد ریش سفید و دست خالی کسی زن میته؟" یعنی اگر توانش را می داشت زن می گرفت و نه تنها که به هاجر رحم نداشت که نظرش هم هیچ گاه در موردش تغییر نکرد. باآنکه وقتی ازدواج کردند، هاجر با حمایهء دوست محمد خان، مامایش توانست مکتبش را ادامه داده و فارغ التحصیل شود.

تجربه های طفولیت در جوانی
در جایی، متوجه کشش ناخواسته و احساس پرعطش سلما/سلین نسبت به نصرت، نامزدش می شویم که یک فرد خشن، بی احساس و بدزبان است. که بعدن سلما/سلین به خاطر همین خواص خشن و بی عاطفه و تهمت‌گرش از او جدا می شود. زمانی که با دوست‌پسر/نامزد جدیدش که پر از عاطفه و مهربانی است، آشنا می شود، نمی تواند آن حس عجیب پرکشش را برای او در خودش دریابد و هنوز که هنوز است آن حس را نسبت به نصرت دارد. و این حالت بر می گردد به نظریهء مشهور زیگموند فروید: "عشق جوانی یک اتفاق رمانتیک ناب نیست؛ یک تکرار ناخودآگاه از نیازها، زخمها و کشش های حل نشده ی دوران کودکی است." یعنی سلما در ضمیر ناخودآگاهش کششی را نسبت به نصرت حس می کرد تا آن عقده ها و زخم های عمیقی را که باری در کودکی از گلین خان برداشته بود، با نصرت حل کند. او عاشق کسی مثل گلین خان شده بود، که او را می زد، دشنام می داد و سرکوبش می کرد. در مورد خشونت و لت و کوب گلین خان در فصل دوم می خوانیم که چه گونه هاجر و سلما را لت و کوب می کند: "هاجر، سلما را محکم در آغوش گرفت و خم شد تا دخترک را از مشت و لگدهای گلین‌خان محافظت کند. دخترک با بغض و نفرت، اما بدون هراس به گلین‌خان نگاه می کرد و این، کینهء بیشتری در دلش می‌افروخت."

جهل مردسالاری و پیامدهای آن
در فصل دوم زاویهء دید سوم شخص و بیشتر از دید گلین خان روایت شده است. ما در اتفاقات رومان متوجه می شویم که تمام بدبختی های یک جامعهء مردسالار ناشی از جهل است. روی همین دلیل است که نمی توان یک جامعهء مردسالار را سراغ کرد که مترقی باشد. مگر در سیاهی جهالت و تعصب می توان راه خوبی را انتخاب کرد؟ در جریان رویداد های داستان چه تصمیم های ناعادلانه و پوچ توسط مردان گرفته می شود که هیچ نقشی در آن تصامیم برای زنان در نظر ندارند. تصمیم های میان‌خالیِ مردسالارانه که نتایجش ویران‌گر، سیاه و پر از سردرگمی از آب درآمد. در حالی که وقتی آن تصامیم گرفته می شد، زنان به وضاحت عواقب بحرانی آن را می‌دیدند. نظریهءی مردسالاری هژمونیک مطرح شده از سوی رابرت ویلیام کانل (۱۹۹۵)، مردسالاری را یک ساختار قدرت می دانند که در آن شکل مسلط فرهنگی مردبودن، سلطهء مردان بر زنان و بر مردان غیر مسلط را طبیعی جلوه می دهد. این نظریه نشان می دهد چگونه جامعه با پاداش‌دادن به رفتارهایی مانند کنترل گری، سختی و سرکوب احساسات، نوعی مردانگی برتر می‌سازد و آن را معیار سنجش سایر مردانگی ها قرار می دهد. ما در این رومان می بینیم که پدر عزیزاحمد باعث شد عزیز احمد حتا خلاف میل خودش به جهاد برود. یعنی در جامعهء مردسالار حتا مردان نواندیش و روشن فکر نیز شنیده نمی شوند.
عزیز احمد در صفحهء ۲۴۱ چنین می گوید:"آن‌روز بی خیال و بی غم، سهراب را سر شانه انداخته تازه از بازار سرچوک برگشته بودم که صدایم کرد. پشتی مخمل را زیر آرنج خود جابه‌جا و گلوی خود را صاف کرد و واضح و صریح و بدون ابهام در پیش روی خوری‌گلم و بانوجان گفت: فردا اول صبح خودم می‌برمت و به قوماندان ... معرفی می کنمت. چشم‌هایم گرد شد. کوشش کردم که صدایم نلرزد: فردا، همی فردا؟ یعنی... یعنی....گفت: آها در وقت نماز صبح، قوماندان هم می‌آید. در همونجه دستت را به دستش می دهم. باز او می‌داند و کارش...". عزیز احمد در این ارتباط، در صفحهء 242 می‌گوید:"می‌دانستم که باید بروم، اما می‌خواستم بهانه‌یی شود و همان‌جا بمانم. دلم نمی‌شد یک دقیقه هم از زن و فرزندانم دور بمانم." و بعد از واکنش خوری‌گل و بانوجان در این مورد میگوید: "چشم های بانوجان، سرخ شد، اشک هایش دور خوردند. چادر سبز خود را محکم دور سرش گره زده بود. صورت گرد و سفیدش بل می زد. متوجه شدم که لب هایش می لرزد. دلم برایش سوخت. خوری گلم، چلم خود را گرفت و زیر چیلهء تاک نشست. هروقت که خلقش تنگ می شد، سوز دل خود را از چلم می کشید. حتمن دلش گواهی بد داده بود." این حرف‌های عزیزاحمد خود تمثیل حاکمیت مردسالاری بالای هردو گروه زنان و مردان غیرمسلط است.
این رومان نشان می‌دهد که زندگی در یک جامعهء مرد سالار چگونه انسان را از پا در‌میآورد. پیامدهای مثل جابه‌جایی، مهاجرت، جنگ و ناامنی، سرنوشت شخصیت ها را به طرف بی پناهی، سردرگمی، و حتا بیماری های روانی مسیر می بخشد. آنچه هاجر از بانوجان می گوید قابل قیاس با روایت سلما/سلین از بانوجان نیست. بانوجان هاجر زنی زیرک، کارفهم و قدرت‌مند است ولی بانوجان سلما/سلین آدمی است که بحران‌های دوامدار، او را شپلیده؛ همه چیز را فراموش کرده و هرگز قابل قیاس با آن نسخهء اولی نیست. و این موضوع در مورد عزیز احمد، نیاز صادق است. عزیز احمد که جوان روشن فکر بود؛ ناخواسته به جهاد و سنگر جنگ کشانیده شد که در نتیجهء آن به چرس و قمار رو آورد؛ و بدنش چره باران شد که در نتیجه به فردی غیرسالم مبدل شد. چهار دختر هاجر در انفجار بس سوختند و از بین رفتند. یعنی چهار دختر سخت کوش و دانش آموز یکی و یک‌بار از بین می‌روند. خوری‌گل گم می شود، ماما دوست محمد از چره‌ی که به پایش خورده رنج می برد، هاجر مورد تجاوز گروهی قرار می گیرد، سلما در نتیجهء آن تجاوز به دنیا می آید و هاجر در شرایط دشوار تن به ازدواج با گلین خان می دهد. و بالاخره مهاجرت بانو جان و سلما به اروپا همه و همه رابطه های علل و معلولی با بحران‌های ناشی از مردسالاری دارند.
اگر در مورد اشتراک عزیز احمد در جهاد، با خود عزیز احمد، خوری گل و بانوجان مشوره می‌شد، هرگز عزیز احمد به جهاد نمی‌رفت و در نتیجه در جریان جنگ‌ها در کنار خانواده‌ی خود می‌ماند؛ دست به دست بانوجان می‌داد و در کارهای زمین داری و حاصل برداری کمکش می‌کرد. و در نتیجه، در قدم اول عزیز احمد به میل خود زندگی می کرد؛ دوم، از زندگی‌اش در کنار بانوجان را که عاشقش بود، لذت می برد، و سوم اینکه منحیث مرد در آن جامعه‌ی بسته از خانواده اش حمایت می کرد. وقتی ذهن و بدن سالم می‌داشت از کسی قرض‌دار نمی‌شد، نسیمه را نمی‌فروخت، و تمام غم‌های بانوجان نصف می‌شد. غم هردو نصف می‌شد. بلاهایی که سر خوری گل و هاجر آمد، بهتر مدیریت می‌شد و اصلن هاجر با گلین‌خان ازدواج‌ نمی‌کرد.
آنچه در این رومان و در زندگی حقیقی می‌بینیم، زنان و مردانی اند که در همچو جامعه‌ای، جدا از هم رنج می‌کشند؛ غم و درد شان را که مشترک است، هرگز مشترک نمی دانند. و این باعث می شود که مشکلات هرگز به صورت بنیادی حل نشود. هر کدام مجبور به راه حل های اضطراری رو می آورند. یعنی دیوار ضخیمی بین زن و مرد استوار است و این همان‌طوری‌که بیشترین فشار را روی زنان وارد می کند، قطعن به نقص مردان نیز تمام می‌شود. پدر عزیز احمد، در نتیجه‌ی تصمیم مردسالارانه‌ی را که بر خانواده اش تحمیل ساخت، قطعن خودش نیز در زیان نشست. تمام زمین و ثروت خود را از دست داد. یعنی حتا به نفع خودش و واقع‌بینانه فکر نکرد که اگر پسرش جانش را در جنگ از دست بدهد و یا معیوب شود، زمین ها و خانواده اش را کی حمایه خواهد کرد؟ می توان گفت که مردسالاری یک سیستمی است که تنها به نفع کسانی تمام می‌شود که در قدرت های بلند سیاسی قرار دارند. مثل دولت مردسالار کنونی که در افغانستان حتا زنان را از تحصیلات و کار و حقوق عادی شان باز داشته تا از وجود مرد و زن آن ملک به نفع خود شان استفاده ببرند.

بانوجان در آیینهء گلسا


در فصل ششم، راوی سوم‌شخص یا دانای کل است که به روایتی از گلسا می آغازد. و از آنجایی شروع می شود که نیسمهء زده و زخمی در بستر مرگ به خواب و یا هم شاید در بی‌هوشی به سر می برد. در صفحه 277 در مورد نسیمه از گلسا می‌خوانیم: "از بس پندیده و هرجایش سیاه و کبود شده بود، کسی جرآت نمی کرد که از جای بلندش کند. می ترسیدند که به محض بلند کردنش اعضای بدنش از هم بگسلد. چشم کجش به دیوار دوخته شده بود، اما گلسا می دانست که او در بیهوشی نیز به بانو جان چشم دوخته است."
این متن ما را شگفت‌زده می‌سازد. زیرا ما تازه به همچو آگاهیِ در بانوجان دست می‌یابیم که او همواره در درون خود و باخودش گلسا است و در بیرون و برای دیگران بانوجان. او همیشه از موقف یک نظاره گر، دیگران و بانوجان را نظارت می کند که این در حقیقت حضور ذهن او را می رساند. زنی که هم خود را از دید خود و هم از دید دیگران در لحظه، ارزیابی می‌کند. فصل اخیر عریان کنندهء حقیقت سنگینی از مرگ و ناپدید شدن عزیز احمد دارد ، در عین حال نمایان کنندهء آگاهی بانوجان و نحوهء دیدش به زندگی، اطرافیانش و وجود خودش است. یعنی نقطهء عطف و قابل ستایش و مشخصهء مهم در وجود بانوجان همان خودآگاهی است که او را چنین قدرتمند ساخته است.


بانوجان وقتی پس از ازدواج از شهر کابل به روستایی در گل‌شاخ آمد، نامش را که بزرگترین دارایی شناسنامه اش بود، از دست داد و همه چیزهایی که به گلسا ارتباط داشت. در جامعهء مرد سالار زنان مثل شی دست به دست می شوند و در این جریان پیوسته هویت شان را از دست می دهند. و بانوجان به طور شگفت‌آوری در موقعیت های مختلف برای بقا، مدیریت روابط و جاافتادن در همچو جامعهء بسته، به نسخه های جدید از خودش مبدل می‌گشت. و توانست اوج انعطاف پذیری را در خود به نمایش بگذارد. بانوجان اما آن گلسای شرور و سرکش را نیز هرگز فراموش نکرد. و برای مدیریت بهتر اوضاع رنگ حضور گلسا را در بانوجان کم و زیاد می کرد؛ و در وقت نیاز همهء آن گلسای پنهان را احضار می ساخت. بانوجان خودش از حضور کامل گلسا در ذهن و ضمیرش مطمئن بود. یعنی زنان هیچ گاهی خود واقعی شان را فراموش نمی کنند. او این رفت و برگشت شخصیتی میان بانوجان و گلسا را حتا در پرچالش ترین و حساس ترین موقعیت ها هم به درستی به کار می بست.
و اما شگفت‌آور آنجاست که ما درست همچو صحنه‌ای را در فصل اول، صفحهء هفتم در سلما/سلین نیز می بینیم:"هر وقتی که با تسامح و مهربانی کوشش می کنم با خودم کمی نزدیک تر شوم، این آدم از جایی با سوغاتی از اضطراب و ملال می آید، به قلبم چنگ می زند، آرامشم را ذره ذره می نوشد و مرا در جنگ نابرابر با خودم قرار می دهد." در این روایت متوجه می شویم که سلما/سلین همچنان آگاهی کافی از آن آدم اصل درونش دارد؛ درست مثل بانوجان که آگاهی از حضور گلسا داشت. آن آدم درون سلما نیز ریشه در کودکی پیش از مهاجرتش دارد.


این رومان از جمله آثاریست که نمی‌توان به آسانی از فضای آن بدر آمد. و حتا می توان گفت که باید رفت و آن را دوباره خواند. و با این دوباره خوانی با چیز‌های جدید برخورد و یا مفهوم چیزها را بهتر درک کرد و عمیق تر با فصل‌های این رمان زندگی کرد. مثلن در فصل اول کتاب در صفحه‌ی ششم سلما/سلین می‌گوید:«انگار هاجرِ گیج، نسیمه‌ی گرفتار در تبِ سوزان و سجاد و سهرابِ شوخ که با هیاهو در آب‌های مست گل‌آلود آب‌بازی می‌کردند در تنم حلول کرده اند. از اینکه هر کدام شان همچو مهمانان سمج و ناخواسته بخشی از وجودم را اشغال کرده اند، عذاب می‌کشم.» ما تازه متوجه این متن در این فصل می‌شویم حالان‌که ما قبلن این فصل را خوانده بودیم. و یا در صفحه‌ی بعدی باز هم سلما/سلین می‌گوید:« شاید بانوجان چشمانش را در خانه‌ی چوبی خود باز کند، پیراهن سپیدش را بدرد و دور بیندازد، بالاپوش خاکستری‌اش را بپوشد و مثل همیشه بی‌آن‌که دیدگاه تو برایش اهمیتی داشته باشد، با لجاجت به ویانا برگردد." این تصویر یک باره برای ما جان پیدا می کند و بانوجان را در بالاپوش بسیار آشنای خاکستری‌اش می بینیم. انگار حس تازه و جدیدی را با سلما تجربه می کنیم؛ چیزی را که تا حال از چشم ما پنهان مانده بود. هذیان های بانوجان را که از زبان سلما شنیده بودیم، حالا برای ما تصاویر واضحی ارایه می دهد. و این باعث می شود که این مسیر پرهیجان را باید دوباره قدم برداشت و با تازه های بسیاری مواجه و حتا غافل‌گیر شد. وقتی به فصل اول بر‌می‌گردیم و به حرف های سلما/سلین گوش می‌دهیم تازه متوجه می‌شویم که سلما از سرنوشت همه‌ای اعضای خانواده اش نه تنها که خبر دارد، بلکه همهء آن دردها را چه در خاطرات اندک طفولیت و چه در قصه های بانوجان زندگی کرده است. او به همین خاطر از آن همه می گریزد و نمی‌خواهد به چیزهای فکر کند که یک عمر عذابش را کشیده است. اما از آن‌جایی که طفولیت بخش بزرگ شخصیت را می سازد و تصمیم های مهم زندگی بر آن استوار می‌شود، جوانان و اطفال نیز پس از مهاجرت به مشکل می توانند تعادل را میان گذشته و حال و فضای بیرون و درون خانه و نیز فضای بیرون و درون خود شان برقرار کنند.


در مجموع، روایت های این رومان، به گونهء رفت و برگشت در زمان حال و گذشته اتفاق افتاده و پرش های زمانی و جفرافیایی زیادی از جابه‌جایی شخصیت ها حکایت می کند. و در عین حال روایت‌گر های متعددی در داستان یکسره حرف می زنند. این ها همه دست در دست هم داده و یک تصویر بسیار بزرگ را نقاشی می کنند؛ تصویری که در پس‌منظر روایت‌های این رومان، ماندگار می شود. در این تصویر، لشکر عضیمی از زنان را می بینیم که در حرکت استند؛ این لشکر چنان عظیم است که نمی‌توان آخر آن را دید. بانوجان در اول خط است و دیگر زنان مثل هاجر، نسیمه، خوری گل، نسرین و چهار خواهرش، و در پشت سر آن ها لشکر بزرگی از زنان در کمال ناشناخته گی همواره در حرکت هستند؛ از لابلای دود انفجارات، خاک باد قطار تانک های روس ها در وقت دخول و خروج در آن سرزمین، قطار وسایط ناتو و آیساف؛ و بالاخره در میان خاکی که از گشت و گذار موترهای طالبان از زمین بلند می شود.


این ها همان زنانی هستند که در مکاتب، دوایر رسمی، شفاخانه ها، فابریکه ها، در زمین ها و کرت ها و در چهاردیواری خانه ها، آن ملک را هنوز که هنوز است سرپا نگهداشته اند؛ در امتداد تاریک ترین روزها نه، ماه‌ها و سال‌ها هم نه بلکه دهه‌ها و سده‌ها. و فرسنگ ها دور سلین را می بینیم که تنهاست؛ سردرگم و گیج. او هنوز به گذشته اش فکر می کند گذشته ای را که درست به یاد نمی‌آورد؛ سپس به قصه های بانوجان فکر می کند، به سینی سرخ می اندیشد و یک بار دیگر شاید دلش برای آن همه مثل همان روزهایی می‌تپد که تازه به اروپا آمده بود. و اگر هاجر برایش گفته باشد که او مادرش است، شاید برگردد به حافظه‌اش و تمام قصه های بانوجان را از سر مرور کند و خاطرات خود را نیز؛ چشمانش را لحظه‌ای ببندد. و آخرین بوسه ها و آغوش های هاجر را حس کند که بی وقفه و پیوسته به سر و صورتش می نشیند. بعد چشمش سینی سرخ مسین را بپالد و حس کند که او نیز قصه های زیادی برای گفتن دارد به فرزند و یا فرزندانی که یک روز به دنیا خواهد آورد.

 

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل    ۴۹۴     سال بیست‌‌یکم         قوس/جدی    ۱۴۰۴     هجری  خورشیدی     شانزدهم دسمبر   ۲۰۲۵