کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

          عابد مدنی

    

 
کوه به کوه نمی‌رسد، آدم به آدم می‌رسد

 

 

سال‌های پایانی دوران دانش‌آموزی ما، با جمعی از هم‌کلاسی‌های صنف یازده و دوازده، در لیسه حبیبه کابل گذشت. چند خرج کوچک برای دیدار دوستان و خوش‌گذرانی کردیم و لذت آزادی نوجوانی را تجربه نمودیم.


یک‌بار به پغمان، در باغ پدری حمید جان عابد مرحوم جگرن عزیز، رفتیم. چند ماه قبل از سفر یک‌روزه به پغمان، شبی به عروسی برادر هم‌کلاسی عزیزمان، هردت سنگهـ، به باغ بالا رفتیم. از آن‌جا، با وجود قیودهای شبانه حکومتی، به خانه عروس در تایمنی رفتیم. هردت، واقعاً بچه‌ای باحال و با معرفت بود.


چند بار هم به کنسرت رفتیم؛ هزینه حضور ما را، زنده‌یاد ثریا جان، مادر حمید جان و سرمعلم لیسه رابعه بلخی، پرداخته بود. گهگاهی هم به آب بازی و ورزش می‌رفتیم. در پغمان، روی سنگ بزرگی که در باغ حمید جان بود، عکس یادگاری گرفتیم.
حالا ۴۶ سال از آن عکس گذشته است.


من و حمید و برمک و فرید و داود و فصیح و هردت و سهیل و وکیل و احسان و حفیظ نمی‌دانستیم که آن سنگ بزرگ، نماد آغاز نبرد سخت زندگی و روزهای دشوار پیش روی ما بود.


مدتی نگذشت که زندگی ما زیر و رو شد. سال‌های سیاه ۱۳۵۷–۱۳۵۸ خورشیدی و حاکمیت حزب نادموکرات‌های خلق، همه شادی‌ها و دوران نوجوانی ما را گرفت. پدر من و فرید و فصیح به جمع زیادی از شهدا پیوستند. من و حمید چند روزی در اسارت خلقی‌ها بودیم. چند نفر از ما به دانشگاه راه یافتند، برخی وطن را ترک کردند، عده‌ای به مبارزه روی آوردند و چند تن هم به جبهه رفتند؛ ”ما کشتی صبر خود در بحر غم افگندیم“ و نمی‌دانستیم که هر تخته کجا می افتد.


در طول چهار دهه گذشته، هر یک از ما مسیر زندگی خود را پیمودیم؛ همه ما ازدواج کردیم و تشکیل خانواده دادیم. و فرزندانی آوردیم، و یکی از ما حتی نواسه هم دارد. زندگی با فراز و نشیب‌های خود، ما را شکل داد. برخی کارآفرین و تاجر شدند، چند نفر پزشک و مهندس، و هر یک به نوعی نقش خود را در این جهان ایفا کردند.

 

و حالا، در سه–چهار روزی که دوباره با هم بودیم، از خود گفتیم و از فامیل و آنچه بر ما در غربت گذشته است. درباره وطن و آنچه بر آن گذشته گفتیم؛ ما، هر یک نمادی از مردم سرزمین‌مان، بازتابی از آن تاریخ و سرنوشت بودیم. نوستالژی آنچه می‌توانست باشد، تأمل بر آنچه هست، و مرور خاطراتی که هنوز قلب ما را می‌لرزاند. لحظات شیرین و تلخ زندگی، امیدها و حسرت‌ها، همه در کنار هم بازگشتند و انگار زمان برای لحظاتی متوقف شد.


این دیدار، کنار برادرانی که سال‌ها از هم دور بودند، بخشی واقعی از داستان جدایی و پیوند دوباره مردم ماست. به امید وصال همه دورافتاده‌گان.

 

 

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل    ۴۹۴     سال بیست‌‌یکم         قوس/جدی    ۱۴۰۴     هجری  خورشیدی     شانزدهم دسمبر   ۲۰۲۵