|
رقص در آئینه گلنار و رئاليسم جادویی
رمان گلنار و آیینه که یک بار در سال ۱۳۸۱ در انتشارات آرش در
پشاور چاپ شده بود، برای بار دوم از آدرس انجمن قلم افغانستان در سال ۱۳۸۵
چاپ شد. این داستان به لحاظ اسلوب داستان نویسی مربوط می شود به دبستان
ریالیزم جادویی.
پس از چاپ این اثر نقد و بررسی های زیادی در مورد این رمان صورت گرفت.
صبورالله سیاه سنگ ضمن تاکید بر توانایی نویسندگی رهنورد زریاب این اثر او
را یا خود آگاه یا ناخود آگاه در واقع محصولی از چند اثر هنری دیگری می
داند. او شباهت های این اثر را به رمان"نشتر" اثر حسن شاه، :امراو جان ادا
" ميرزا محمد علي رسوا، داستان "پاکیزه"، اثر کمال امروهی کار گردان و
داستان نویس نام آور هند که از روی آن فلمی هم به همین نام ساخته شده است
را بر می شمارد. هم چنان از دو فلم و سریال دیگری به نام های "محبوبه" و
"کناره" هم به عنوان آثار موثر در آفرینش "گلنار و آیینه" نام می برد. ولی
بیشتر از همه روی شباهت های این اثر با "بوف کور" صادق هدایت تکیه می کند.
ولی رهنود زریاب به این باور است که «آقای صبورالله سیاه سنگ، كه گفته اند
این برداشتی است از فلم های هندی، به دو دلیل جدا اشتباه كرده اند. اول این
كه زندگی رقاصه ها به حیث یك قشر اجتماعی، یك موضوع است. به گونه مثال شما
ببینید كه زندگی كولی ها، در اروپا یك موضوع داستانی بوده است.«
این کتاب رمانی است با نثری ساده، شسته و رفته با عنصر تکرار که یک داستان
عاشقانه و در جاهایی خیالانگیز از کابل قدیم را روایت میکند.در این نوشته
تلاش بر آن داریم تا انچه که مختصات مهم سبک رئالیستم جادویی است. با نمونه
های از رمان گلنار و آیینه به گونه تطبیقی به پیش رویم. از جمله مختصات مهم
این مکتب که در متن بررسی می شود اینها اند:
۱- جايگاه اعتقادات مردم در رئالیستم جادویی
۲- آمیزش واقعیت و تخیل در امور غیر عادی
۳- تغییر زمان به نحوه استادانه
۴- روایت و پیرنگ پیچیده و تو در تو
۵- استفاده متفاوت از رویا، اسطوره و داستان های افسونگری و جادو
۶- شرح و توصیف اکسپرسیونیستی و سورئالیستی
۸- عنصر شوک ناگهانی و غافلگیری
۹-موحش و غیر قابل توضیح
۱-در واقع عنصر جادو و تخیل در مکتب رئالیستم جادویی بیشتر به اعتقادات کهن
این مناطق بر میگردد. و آنچه که از نظر خواننده غیر واقعی مینماید از دید
مردمش و نویسنده واقعی است و جنبه اعتقادی دارد. رهنورد زریاب، برای نوشتن
داستان گلنار و آیینه از فرهنگ و اعتقادات مردم هند سود برده است. و
داستانی آفریده با امیزش دو فرهنگ. آمیزش دو فرهنگ از آن جا ناشی میشود که
یک نسل از گلنار ها از هندوستان به کابل میآیند و کابلی میشوند. زریاب در
مسائل فرهنگ هندوئیسم مطالعه عميق داشت. او هنگاميکه دانش آموز دانشکده
ادبيات کابل بوده، کتاب های "رامايانا و اپنيشدا " را مطالعه کرده و کتاب
"گيتاجی" را به زبان انگليسی خوانده و پيرامون آيين هندو، آگاهی قابل
ملاحظه داشت. زریاب با استفاده از این فرهنگ خواسته سرنوشت رقاصه ها را که
در هر فرهنگ وجود دارد و مردم انها را به دیده نیک نمینگرند بیان کند.
آنچه که در این داستان وابستگی نزدیک به فرهنگ هندوئیسم دارد، حضور کرشنا،
رقص هندی، حکومت مهاراجهها هند و ... است.
مردم بومی هند در آیین هندوئیسم به هفت بار زنده شدن اعتقاد دارند. که بعد
از مرگ در جای دیگری با چهره دیگری دوباره زنده میشوند. زریاب با استفاده
از این اعتقاد و وارد کردن حوادث جادویی در آن به خلق فضای داستانی پرداخته
که در آن زندگی اجتماعی رقاصه ها، وضعیت و جایگاه هنر را در جوامع هند و
افغانستان به بررسی بگیرد. از آن جای که ربابه یا همان گلنار بعد از آن که
در یکی از مجالس رقص از طرف یکی از حاضرین مجلس که مست است کنچنی خطاب شده
و خشمیگن میشود بر سر قبر مادرش رفته و میرقصد و میرقصد. این حادثه
تغییر بزرگی در زندگی او ایجاد میکند. همچنان بیان داستان مادرِ مادرِ
مادرِ مادرِ مادرِ گلنار، آوردن دختر گلنار یا همان ربابه در آخر داستان و
برادر خواندن راوی در گذشته های دور، اعتقاد هفت بار زنده شدن اهل هنود را
با آمیزیش تخیل، خاصیت جادویی بخشیده است.
مثال اول: باید این داستان را بر تو بگویم. این داستان، نسل به نسل آمده
است و به من رسیده است.
"آن وقت، مادرم قصه مادرِ مادرِ مادرِ مادرِ مادرش که گلنار نام داشت، به
من گفت."
به ربابه گفتم: " اما گلنار که نام خودت مادرت بود!"
گفت: " ها، درست است؛ ولی نام مادرِ مادرِ مادرِ مادرِ مادرم نیز گلنار
بود. و مادرم، داستان حیرتانگیز او را آن روز به من گفت: قصه حیرت آوری
است."(٤١-٤٢)
مثال دوم: درویش باز هم ایستاد و پرسید:
گلنار خواهر تو است... همینطور نیست؟ "
گفتم: " ها، او خواهر من است."
و پیش از آن که به راه افتد، باز هم پرسید: " پس ربابه مادر تو بود ها؟ "
گفتم: " ها، او مادرم بود."
درویش در حالی که پیشاپیش من خرامان خرمان گام بر میداشت. و تبرزینش بر
شانهاش بود، گفت: " گلنار از دیدن برادرش بسیارخوشحال میشود." (۱۲۲)
۲-امیزش واقعیت و تخیل در امور غیر عادی
حکومت مهاراجههای هند یک واقعیت تاریخی است و همچنان حضور رقاصه ها در
دربار های مهاراجههای هند واقعیتی است که زریاب آن را با آمیختن تخیل به
امور غیر عادی مبدل کرده است.مثلاً شکست تصویر در آیینه، آتش گرفتن
پردهها وبعد ها سوختن گلنار در حال رقص،تغییر رنگ مو های گلنار، خواهر و
برادر بودن روای داستان و گلنار، حضور دختر ربابه و اینکه ربابه مادر روای
میشود همه اینها نمونه های حضور عنصر جادو و تخیل را در این داستان
حکایت میکند.که در صحفات۱۱۲ و ۱۲۲ میخوانیم:
این رقاصه پیر گفت: یک شب که، گلنار میرقصید- خودش آتش گرفته بود. او به
خودش آتش زده بود. این پیر زن گفت که گلنار همچنان که میسوخت، لحظات
درازی رقصیده بود. مردم دیده بودند که یک موجود شعلهور میرقصید. اصلاً یک
شعله بزرگ میرقصید.(۱۱۲)،
گلنار، بی اعتنا به همه چیز و همه کس، میرقصید میرقصید. در همین حال بود
که، یکبار، با دست راستش به پردههای در حال پرواز اشاره کرد. و ناگهان،
همه گان دیدند که پردهها آتش گرفتند.(۴۷)
گلنار به آیینه بزرگ- که تصویرش در آن بیحرکت روی زمین افتاده بود- اشاره
کرد. آیینه با صدای هولناکی شکست و ریز ریز شد.(٤٧)
از مو های سیاه ربابه دیگر نشانی نبود. همه خاکستری شده بودند. (١۰۰)
مواردی که ذکر شده ادعای نویسنده اثر را ثبات می کند که گلنار و آیینه به
سبک رئالیستم جادویی نوشته شده است. از دید این قلم به دست، زریاب مکان و
فضای داستان را مطابق فرهنگ هند انتخاب کرده است. ممکن اثر جادو و اعتقاد
به امور غیر عادی در میان مردمان بومی کشور هند از اعتبار بلند بالایی بر
خوردار باشد. و این امر نویسنده را در پیش برد و عمکل کرد داستان خیلی ها
کمک میکند، طوری که بارها تذکر دادیم اعتقادات مردم جز اصلی رئالیستم
جادویی است. و هراثری که خارج از این حیطهی اعتقادی نوشته شود و عناصر فرا
واقعی داستان منشه اعتقادی نداشته باشد. آن اثر رئالیستم جادویی محسوب.
نمیشود بل داستان های سورئالیستی است. وتعدادی از نویسندگان گرفتار این
غلط فهمی شده و اثار سوریال خویش را رئالیستم جادویی مینامند.
۳-تغییر زمان به نحوه استادانه و روایت و پیرنگ پیچیده و تو در تو
گلنار و آیینه روایت خیلی ها پیچیده و گنگ دارد، زمان در این داستان همواره
در حال تغییر است که این تغییر زمان دوری و نزدیکی های بین ربابه و روای
ایجاد می کند.
در این ساختار همه چیز، درهم و برهم می شود. واقعیت و افسانه و تاریخ باهم
در می آمیزند.
بیداری و خواب جدایی ناپذیر می شوند. جهان مردگان و زندگان ممزوج شده، آغاز
و انجام حوادث و وقایع در هم می پیچد. دیروز و امروز لایه ها و بافت های
داستانی و حتا حضور نسل ها درآن درهم می تند. " سپس گلنار به من نزدیک شد
پیشانیام را بوسید و گفت: دخترکم، تو دیگر ربابه نیستی. تو گلنار هستی.
گلنار...گلنار... تو باید پیش من بیایی... پیش من بیایی!(۹۱)
۴ -استفاده متفاوت از رویا، اسطوره و داستان های افسونگری و جادو
از آن جای که گفتیم زریاب در مورد آيين هندوئیسم معلومات کافی داشت و از
اسطوره کرشنا که در فرهنگ و اعتقادات دینی مردم هند جایگاه ویژه دارد.
استفادهٔ متفاوت کرده است که این امر ادعای نویسنده را در امر جادویی بودن
داستان گلنار و آیینه تقویت بخشیده و در واقع با این کار داستان کهن را
برای ايده جدید استفاده کرده است "کرشنا" دهمين پيام آور ايين هندو، هم
عصر حوادث ديرين "مهابهارت" بوده است، کتاب مذهبی هندوان " گيتاجی" به اين
دوست پروردگار، نازل شده است، که يارعاشقان است و همدم بيدلان. او از لحاظ
قشر طبقاتی، کشاورز بود، قديم های نه چندان دور، کرشنا به دوشيزه "ميرا" که
پيشروی مجسمهء او هر روز عاشقانه ميرقصيد، و دوست داشت با کرشنا شريک حيات
باشد، ظاهر شد. مردم عامی دوشيزه ميرا را رقاصه حرفه يی می پنداشتند، و او
را "ميرا بهايی" خطاب می کردند. دوشيزه "ميرا" به زبان هندی اشعار زياد در
حمد خدواند و وصف کرشنا سروده است. هنگام عروسی اجباری ، صرف مجسمه کرشنا
را جهيز گونه، از خانهء پدر با خود آورد. نه گذاشت شوهرش که از شهزادگان
قبيله راجپوت بود، به او نزديک گردد. داستان عشق ديرين خود با کرشنا را
برای شوهرش بيان داشت، لذا آن شهزاده پاکطين، بعد از آگاهیی واقعييت او را
به حالش گذاشت تا اينکه پسانها، در يکی از شامگاهان مهتابی، رقصان رقصان
بسوخت و به ابديت پيوست.
و گلنار نیز بعد از شکست تصویرش در آیینه کرشنا را میبیند و بعد از مدتی
در حال رقص میسوزد و ناپدید میشود. که این داستان کهن و اعتقادی را زرياب
به گونه استادانهیی برای بیان مطلب استفاده کرده است. آتش گرفتن گلنار در
حال رقص یاد اور استطوره کهن کرشنا و میرا است. طوری که در صحفه ۱۱۲
میخوانیم:
این پیر زن گفت که استاد طبلهنوازی- که یقیناً همان پندت نیمنداس بود.-
گلنار را در همه جا همراهی می کرد. این استاد طبلهنواز به همه گفته بود
که گلنار نظر کرده و عزیز کرشنا است و می تواند هرچیزی و هر کس را در آتش
بسوزاند.
۵-شرح و توصیف اکسپرسیونیستی و سورئالیستی
اکسپرسیونیسم جنبشی است معطوف به نارضایی اجتماعی و بیشتر گرایش به پذیرش
تمایلات عرفانی و شبه مذهبی روح انسان و ستایش انها دارد. در رمان گلنار و
آیینه بیشتر بخش های داستان در خانه مردگان اتفاق میافتد، بزم دودکشان که
در جوار زيارت تمیم انصار اتفاق میافتد،رقص دختری درنيم شب و درخانه اموات
در اطراف تکدرختی، مانند يک روح، دريک شهری که مردم آن همه مسلمان هستند
و... موارد همه جلوه های از اکسپرسیونیسم در داستان هستند.
" و بعد، یک باره و ناگهانی، پای کوبی آن دختر آغاز شد. شنگ شنگ شنگ... شنگ
شنگ...شنگ شنگ... و در یک لحظه، همه جا را، سراسر گورستان را، آواز پای زنگ
ها فرا گرفت و پر کرد.(۶)
گاهی عناصر سورریال نیز در داستان مشاهده میشود. داستان گلنار وآیینه
آمیزه از واقعیت و فرا واقعیت است. انگار که این فراواقعیت ها نیز جزیی از
واقعیت باشند.
مثلاً شکست تصویردرآیینه، آتش گرفتن پردهها، دیدن کرشنا، خواهر و برادر
بودن راوی داستان و ربابه همه عناصر فرا واقعی و حوادث ثانوی داستان هستند.
اما طوری کنار هم چیشده شده اند که انگار واقعی و باور بپذیر باشد. مثلاً :
" گفتم ربابه این چه رقصی بود؟ در این جا در این گورستان؟انگشتش را بر
لبهایم گذاشت و گفت:" من دیگر ربابه نیستم!" گفتم یعنی چی؟ " گفت: من گلنار
هستم." (۹۰)
۷عنصر شوک ناگهانی و غافلگیری
ربابه روای را بعد از ملاقات با خاله اش شیرین، که کف دست او را
میبیند، برادر خطاب می کند . راوی شگفت زده می شود و در نهایت بدون آن که
انتقادی داشته باشد در کمال ناباوری تن به رضایت داده و این امر را می
پذیرد. شادمانه گفتم: " عجیب است...بسیار عجیب است. بار نخست است که کفی
دستی- مانند کف دست- خودم- میبینم. خط های دست های ما بیخی شبیه هم
هستند... عجيب است!"
ربابه کمی درنگ کرد. بعد، اهسته و با لحن شگفت و اسرارآمیزی گفت: " میدانی
یک وقتی من و تو خواهر و برادر بودیم!"
برای لحظهیی خشک ماندم. بعد، زورکی خندیم و گفتم: " چی میگویی... ما چی
وقت خواهر و برادر بودیم؟"
با آواز آرام و مطمئنی گفت: " شیرین همینطور می گوید. آن شب که تو در خانه
ما بودی، یادت هست که شیرین کف دستت را دید و ناراحت شد؟"
گفتم: " ها، یادم هست."
گفت: فردای آن شب که من و شیرین در خانه تنها بودیم، او دست مرا گرفت. یک
بار دیگر کف دستم را با دقت دید. بعد، گفت که من و تو یک وقتی خواهر و
برادر بودیم."(۷۴)
۸موحش و غیر قابل توضیح
داستان به یک بارگی حالت جادویی بودن را از دست میدهد و وارد یک برهه
تاریخی میشود. که بعضی ها بر این باور اند که زریاب به دلیل بی حوصلهگی
خواسته که داستان را زود به پایان برساند. انگونه که تذکر دادیم در داستان
های رياليسم جادويی زمان و مکان، فضای داستان و روایت پیجیده میشود. و
شاید گریز از حالت جادویی، مجرایی درون به بیرون یا همان اکسپرسیونیسم را
در داستان داعی میکند. و روای خودش را پشت این ماجراهای فراواقعی پنهان
کرده و آنچه را که خودت بیان کرده نمیتواند سرگذشت گلنار قرار داده ملامتی
را به پای گلنار می آویزد. و او از یک کشور امن وارد یک حیطه ناامن
میکند.
" در همین زمان بود که انقلاب ثور صورت گرفت. به زودی بگیر و ببندها را
شروع کردند. و یک روز امیر را از کوچه گرفتند و بردند. نفهمیدیم که کجا
بردند. به هر در که زدیم، سودی نداشت. امیر رفت که رفت با آن آوازش و آن
همه هنرش" (۱۱۲)
رویکرد ها
۱- زریاب، رهنورد،(۱۳۸۵)، گلنار وآيينه، نشر انجمن قلم: کابل
افغانستان.
۲- سید حسینی، رضا،(۱۳۸۷)، مکتب های ادبی، ج. اول، ، تهران: موسسه انتشارات
نگاه.
۳- ايشورداس، گلنار و آيينه رمانی در مايه های تازه و غير متعارف، کابل
انت: ( اخرین بازنگری ۲۹ بهمن ۱۴۰۳)
۴- آيينه يي در برابر "گلنار و آيينه"، صبورالله سياه سنگ، کابل ناتهـ
۵-گلنار و آیینه و دیدگاههای منتقدان، مجیب مهرداد، کابل ناتهـ
|