|
در من غمِ بسیار و در تو شانه باریدهست!
در چارسویت آدمِ فرزانه باریدهست
در من گلوی بغض و درد و آهِ بیتأثیر
در تو نمایشهای یک دیوانه باریدهست
کمکم حدیثِ عشق را از یاد خواهی برد
در حومههای شهرِ تان افسانه باریدهست
این روزها در زیرِ آوارم، سرم را بین
دُشنامهایی حضرتِ بیگانه باریدهست
تنها بهمن نسبت بده بعد از سرم بانو
اشکیکه در آبادیای اینخانه باریدهست
بعد از من و بعد از سرم، شاید یکی گوید
دلتنگیهایش را چونان مردانه باریدهست!
ممکن نیاید باورت، اما بدان این را
دنیا برایم دام و در تو دانه باریدهست
"آنقد" غریب و بیکس و بیسر پناه هم نی...
غمهای بر سر کردهام شاهانه باریدهست
هرگز دلِ خوش، روی آسایش ندیدم من
ناشادبختی در منات جانانه باریدهست
حالا نمیآید ز دستم درد برچینم
بر سقفِ این ویرانه، بدبختانه باریدهست
عالمپور عالمی
|