|
شبها
ساعت و روز و ماه
به واژگان وابسته به رویاهای دور
بدل میشوند
آرزو،
همچون ستارهی زیبا و دور
در آسمان قلب پریشانم
درخشیدن میگیرد
مهتاب،
با شاخههای بلند اکاسی مقابل پنجرهی اتاق رودابه،
قصه میگوید
فاختههای عاشق و بیقرار
مجذوب ماه و اکاسی میشوند
من،
مشت خاطرات تلخ جوانی ام را
به دست باد میسپارم
و هشدار میدهم که به خاک نسپارد
نالههای باد
گوش فضا را پر میکنند
شبها،
خواب،
معنی اش را میان کتاب رویاهایم،
گم میکند
من،پنجره و رویا
تا آنسوی سرزمینهای شرق،
راه میزنیم
شبها،
در سفر با قطار آرزوهای عجیب،
پرواز در فضای آبی روح
و شعر شدن
در کتاب مقدس هستی
معنا مییابند
|