|
گل خزانزده را نیست راه در چمنی
در تو رانده را نه دریست نه وطنی
خران رسید و دل باغبان به رعشه فتاد
که باز میشـــــکند باد تــــــند یاسمنی
خوشم که بررخ یاران کشوده ای ز کرم
در کــــــــلام و سخن رسم و راه انجمنی
خوشا که مردم دانا و با صفا اینجاست
ستاره و مه و خورشید گشته یار منی
به هم نشستن ما شرم و ناروا باشد
اگر جدا نتوان دست غیر از یخنی
مرو ز خانهی امید ما برون رهبـــــر
چنانکه روح برون می رود ز شهر تنی
|