|
دیریست پر واز مرغ روشنایی را
احساس نمی کنم
آیا
این مرغ
از دنیای من به جای دیگر کوچیده است
تا انسان های آن را
از گزند تاریکی برهاند
نه هیچ جای دیگر
ازدنیای من
تاریک تر نیست
این جا
همه چیز در کام انجماد فرور رفته ا ست
احساس
ترحم
وچیز های دیگر
پس
ای مرغ روشنایی
به آشیانه ات
به دنیای من باز گرد
این جا
چراغ ها را تاریکی کشته است
و در سوگ آن
هر کوی و برزن می نالد
این جا
کبوتر ها در حصار تاریکی اند
و آزادی پر واز شان
در آن گور مدفون است
این جا
گیا هان ودرختان نورسِ آواز را
مجال قد کشیدن نیست
و آنان را دست های زهر آگینی خشکانیده است
برگرد
وچنان با گرمی پرواز کن
که شراره های جهنده ی بال های تو
همه آفاق را فرا گیرد
تا آرزو واحساس یخ بسته آب شود
وتاریکی در حریق نامرادی بسوزد
قیوم قویم
|